୨୧ ─────────────── ୨୧
୨୧ ─────────────── ୨୧
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟖 🖤🎀
𓂃 ࣪˖ ִֶָ «اینجا کسی منو نمیشناسه...» 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
୨୧ ─────────────── ୨୧
بعد از تمرین، لیلی و جنگکوک از شرکت بیرون اومدن.
لیلی فکر میکرد مثل همیشه قراره یه جایی نزدیک شرکت چیزی بخورن.
اما جنگکوک مسیرش رو عوض کرد.
لیلی با تعجب پرسید:
— این طرف کجا میریم؟
— یه جای خوب.
— رستورانه؟
— نه.
— کافه؟
— نه.
لیلی خندید.
— پس کجا؟
جنگکوک نگاه کوتاهی بهش انداخت.
— صبر کن.
— این دیگه خیلی شبیه سورپرایزه.
— نگران نباش. چیز عجیبی نیست.
چند دقیقه بعد، جلوی یک فروشگاه کوچک ایستادن.
لیلی با تعجب به ویترین نگاه کرد.
— اینجا...؟
جنگکوک لبخند زد.
— آره.
— این فروشگاه وسایل موسیقیه!
— میدونم.
وارد شدن.
داخل فروشگاه خلوت بود.
جنگکوک مستقیم سمت قسمت سازها رفت.
لیلی دنبالش رفت.
— تو اینجا زیاد میای؟
— وقتی وقت داشته باشم.
جنگکوک یک گیتار برداشت.
— بعضی وقتها میام اینجا و فقط نگاه میکنم.
لیلی لبخند زد.
— پس اینجا یکی از جاهای مورد علاقهته.
— آره.
چند ثانیه مکث کرد.
— و امروز خواستم تو هم ببینیش.
لیلی آرام گفت:
— چرا؟
جنگکوک گیتار رو سر جاش گذاشت.
— چون تو همیشه فقط جنگکوکِ شرکت رو میبینی.
لیلی نگاهش کرد.
— منظورت چیه؟
— همونی که تمرین میکنه، ضبط میکنه، روی صحنه میره...
لبخند کوچیکی زد.
— میخواستم یه بار هم جنگکوک معمولی رو ببینی.
قلب لیلی نرم شد.
— فکر کنم این یکی رو بیشتر دوست دارم.
جنگکوک با تعجب نگاهش کرد.
— کدوم یکی؟
— جنگکوک معمولی.
چند لحظه سکوت شد.
بعد جنگکوک لبخند زد.
— منم همینو دوست دارم.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🎸 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
بعد از کمی گشتن، لیلی جلوی یک جعبهی کوچک ایستاد.
داخلش چند تا پیک گیتار با طرحهای رنگی بود.
جنگکوک گفت:
— کدومش قشنگتره؟
لیلی یکی صورتی برداشت.
— این.
جنگکوک خندید.
— باز هم صورتی؟
— خب قشنگه!
— تو هر چیزی رو میبینی، میخوای صورتی باشه.
— چون خوشگله.
جنگکوک پیک رو از دستش گرفت.
— باشه.
— میخریش؟
— آره.
— برای خودت؟
جنگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.
— نه.
پیک رو به سمت لیلی گرفت.
— برای تو.
لیلی با تعجب گفت:
— برای من؟!
— آره.
— ولی من گیتار ندارم!
— پس باید یکی بخری.
لیلی زد زیر خنده.
— یعنی به خاطر یه پیک باید گیتار بخرم؟
— دقیقاً.
— چه آدم منطقیای!
جنگکوک خندید.
— سعی خودمو میکنم.
وقتی از فروشگاه بیرون اومدن، لیلی پیک رو توی دستش گرفته بود.
جنگکوک نگاهش کرد.
— نگهش میداری؟
— معلومه.
— پس خوبه.
لیلی لبخند زد.
— ممنون.
جنگکوک دستهاش رو توی جیبش گذاشت و گفت:
— خواهش میکنم، خانم کارگردان.
لیلی خندید.
— آقای مشکی.
و برای اولین بار...
لقبهای مسخرهشون دیگه فقط یه شوخی نبود.
یه چیزی شده بود که فقط بین خودِ اون دوتا وجود داشت.
୨୧ ─────────────── ୨୧
𓆩♡𓆪 𝐄𝐧𝐝 𝐨𝐟 𝐏𝐚𝐫𝒕 𝟏𝟖
୨୧ ─────────────── ୨୧
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟖 🖤🎀
𓂃 ࣪˖ ִֶָ «اینجا کسی منو نمیشناسه...» 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
୨୧ ─────────────── ୨୧
بعد از تمرین، لیلی و جنگکوک از شرکت بیرون اومدن.
لیلی فکر میکرد مثل همیشه قراره یه جایی نزدیک شرکت چیزی بخورن.
اما جنگکوک مسیرش رو عوض کرد.
لیلی با تعجب پرسید:
— این طرف کجا میریم؟
— یه جای خوب.
— رستورانه؟
— نه.
— کافه؟
— نه.
لیلی خندید.
— پس کجا؟
جنگکوک نگاه کوتاهی بهش انداخت.
— صبر کن.
— این دیگه خیلی شبیه سورپرایزه.
— نگران نباش. چیز عجیبی نیست.
چند دقیقه بعد، جلوی یک فروشگاه کوچک ایستادن.
لیلی با تعجب به ویترین نگاه کرد.
— اینجا...؟
جنگکوک لبخند زد.
— آره.
— این فروشگاه وسایل موسیقیه!
— میدونم.
وارد شدن.
داخل فروشگاه خلوت بود.
جنگکوک مستقیم سمت قسمت سازها رفت.
لیلی دنبالش رفت.
— تو اینجا زیاد میای؟
— وقتی وقت داشته باشم.
جنگکوک یک گیتار برداشت.
— بعضی وقتها میام اینجا و فقط نگاه میکنم.
لیلی لبخند زد.
— پس اینجا یکی از جاهای مورد علاقهته.
— آره.
چند ثانیه مکث کرد.
— و امروز خواستم تو هم ببینیش.
لیلی آرام گفت:
— چرا؟
جنگکوک گیتار رو سر جاش گذاشت.
— چون تو همیشه فقط جنگکوکِ شرکت رو میبینی.
لیلی نگاهش کرد.
— منظورت چیه؟
— همونی که تمرین میکنه، ضبط میکنه، روی صحنه میره...
لبخند کوچیکی زد.
— میخواستم یه بار هم جنگکوک معمولی رو ببینی.
قلب لیلی نرم شد.
— فکر کنم این یکی رو بیشتر دوست دارم.
جنگکوک با تعجب نگاهش کرد.
— کدوم یکی؟
— جنگکوک معمولی.
چند لحظه سکوت شد.
بعد جنگکوک لبخند زد.
— منم همینو دوست دارم.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🎸 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
بعد از کمی گشتن، لیلی جلوی یک جعبهی کوچک ایستاد.
داخلش چند تا پیک گیتار با طرحهای رنگی بود.
جنگکوک گفت:
— کدومش قشنگتره؟
لیلی یکی صورتی برداشت.
— این.
جنگکوک خندید.
— باز هم صورتی؟
— خب قشنگه!
— تو هر چیزی رو میبینی، میخوای صورتی باشه.
— چون خوشگله.
جنگکوک پیک رو از دستش گرفت.
— باشه.
— میخریش؟
— آره.
— برای خودت؟
جنگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.
— نه.
پیک رو به سمت لیلی گرفت.
— برای تو.
لیلی با تعجب گفت:
— برای من؟!
— آره.
— ولی من گیتار ندارم!
— پس باید یکی بخری.
لیلی زد زیر خنده.
— یعنی به خاطر یه پیک باید گیتار بخرم؟
— دقیقاً.
— چه آدم منطقیای!
جنگکوک خندید.
— سعی خودمو میکنم.
وقتی از فروشگاه بیرون اومدن، لیلی پیک رو توی دستش گرفته بود.
جنگکوک نگاهش کرد.
— نگهش میداری؟
— معلومه.
— پس خوبه.
لیلی لبخند زد.
— ممنون.
جنگکوک دستهاش رو توی جیبش گذاشت و گفت:
— خواهش میکنم، خانم کارگردان.
لیلی خندید.
— آقای مشکی.
و برای اولین بار...
لقبهای مسخرهشون دیگه فقط یه شوخی نبود.
یه چیزی شده بود که فقط بین خودِ اون دوتا وجود داشت.
୨୧ ─────────────── ୨୧
𓆩♡𓆪 𝐄𝐧𝐝 𝐨𝐟 𝐏𝐚𝐫𝒕 𝟏𝟖
୨୧ ─────────────── ୨୧
- ۹.۹k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط