دل بر آن جمله‌ی آرزوها گم

دل بر آن جمله‌ی آرزوها گم
با چراغی ز دور دیداری
در درون نگاه پنهانش
راه گم کرده بود
و به تاریکی نهان ش بود
وز ره چشم دلکش بیدار
در همه ره سفید می‌گردید
بانگ مرغ سپیده دم آن را
بود در گوش او به راهی دور
که به دل می‌رسیدش از ناگاه
بر سر راه خسته‌ای رنجور
دیدگاه ها (۰)

دیده بگشا تا لقایت بنگرماین چنین حیران و سرگردان مباشتا ترا ...

هر که دارد دو چشم جانانش می‌نماید جمال جانانشهر که چشم خدا ب...

در گلستان جمالش همچو ما بلبل خوش است وز گلستان جمالش همچو ما...

ای که در آغوش تو جان و جهان زنده به توست هم ز تو روشن زمین ه...

شعر

ارغوان شاخه همخون جدا ماندهٔ منآسمان تو چه رنگ است امروز؟آفت...

دگرباره بشوریدم بدان سانم به جان توکه هر بندی که بربندی بدرا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط