part 5
part 5
ویو آناستازیا
صبح از خواب پا شدم و روی تخت نشستم و به خودم نگاه کردم که با همون لباسهای دیشب خوابم برده
ساعت رو نگاه کردم تقریبا نزدیکی ۹ بود
بلند شدم و رفتم توی اشپز خونه یه چی خوردم و دوباره برگشتم توی اتاقم و یه حوله و یه تاپ و شلوارک برداشتم و رفتم حمام و یه دوش نیم ساعته گرفتم و آمدم بیرون باید ساعت ۱۲ میرفتم کافه ولی هنوز وقت داشتم چون ساعت ۹:۵۰ دقیقه بود
رفتم یکم توی گوشیم گشتم سرمو که بلند کردم دیدم ساعت ۱۱ شده سریع بلند شدم از جام و رفتم سمت کمد لباسم یه دامن روشن و یه بافت تیره پوشیدم مثل همیشه یه آرایش ملایم مردم و موهامو باز گذاشتم ساعت رو نگاه کردم ساعت ۱۱:۴۰ دقیقه بود
سریع کیفم رو برداشتم و کفشم رو پوشیدم و از خونه رفتم بیرون
سوار تاکسی شدم تا زود برسم
چند دقیقه بعد رسیدم جلوی در کافه پول تاکسی رو دادم و وارد کافه شدم
و رفتم شروع کردم به مارها رسیدن و سفارش مشتری ها رو گرفتن
ویو مایکی
با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شدم گوشی رو نگاه کردم دیدم نیک داره زنگ میزنه (جواب داد)
نیک:سلام داداش چطوری
مایکی:باز چی میخوای(خواب آلود)
نیک:تو فکر کردی من فقط وقتی چیزی میخوام زنگ میزنم خب درست فکر کردی😂
اوه راستی یادم رفته بود ، جلسه چطور پیش رفت ، شنیدم تیر خوردی فکر کردم مردی
مایکی:اره خب به لطف تو تیر خوردم ولی هنوز زنده ام ولی خب اگه میامدی الان شونه منم سالم بود
نیک:بابا خب نتونستم بیام تو هم حالا تا آخر عمرم اینو به روم بیار
مایکی:معلومه که به روت میارم یعنی چی که وقتی جلسه به این مهمی داریم میری دستشویی و میگی گیر کردم نمیتونم بیام مگه چی خورده بودی مرتیکه دراز
بعد تازه من کله خرو باش که اون فلش رو به تو دادم (فلشی که نشون میده جک سر مافیا های بریتانیایی کلاه گذاشته)
نیک:خب داداش قبل اینکه دوباره شروع کنی میخواستم بگم که میای بریم بار یکم خوش بگذرونیم فلشم همونجا بهت میدم
مایکی:مرتیکه تو الان....
نیک:دیگه آنقدر غر نزن میریم یکم خوش میگذرونیم برمیگردیم
مایکی:باشه اما من زود برمیگردم
نیک:حالا تو بیا(مایکی گوشی رو قطع کرد) مرتیکه روانی (میخنده)
ویو آناستازیا
مشغول کار بودم که ماریا زنگ زد
ماریا:الو سلام آناستازیا چطوری خوبی
آناستازیا:سلام عزیزم خوبم مرسی تو چطوری
ماریا:هعی خوبم ، میگم که میای بریم یکم بریم دور دور
آناستازیا:خب الان کافه کار دارم
ماریا:کارت که تموم شد میای؟
آناستازیا:باشه فقط میخوای کجا میریم
ماریا:....آها نظرته بریم بار خیلی وقته نرفتم
آناستازیا:من که هر روز توی بارم 😂 ولی خب باشه
ماریا:لوکیشن بار رو برات میفرستم
آناستازیا:باشه فعلا بای
ماریا:باییی(گوشی قطع شد)
آناستازیا:همینجوری به کارام میرسیدم که ساعت رو نگاه کردم نزدیکی ۷ بود
کیفم و برداشتم و گفتم من امروز زودتر میرم از کافه زدم بیرون
به لوکیشنی که ماریا فرستاده بود رفتم
جلوی بار که رسیدم میخواستم برم تو که یهو یکی از پشت محکم خورد بهم و بدون اینکه نگام کنه گفت این جا جای وایستادن نیست(سرد)
داشت میرفت که گفتم هم مقصره هم طلبکار
دوباره برگشت سمتم ایندفعه نگام کرد و چند لحظه سکوت کرد و گفت
نمیدونستم باید به شما هم حساب پس بدم خانم کوچولو(میخنده)
گفتم :وقتی مقصری بایدم حساب پس بدی و معذرت خواهی کنی و در ضمن من کوچولو نیستم(یکم صداش رو بلند کرد)
های های آروم باش (میخنده) تو منو نمیشناسی نه
خب البته که وقتی اینجوری صحبت میکنی نمیشناسی یکم مکث کرد و گفت آهان راستی من از کسی عذر خواهی نمیکنم
گفتم تو دیگه و چه خری هستی که باید بشناسمت
اصلا به درک مرتیکه دو قطبی روانی
میخواستم برم که یهو......
ادامه دارد....
خب خب اینم پارت ۵ امیدوارم خوشتون بیاد ☺️
اسلاید اول:لباس که آناستازیا توی خونه پوشیده بود
اسلاید دوم:لباسی که باهاش رفت کافه
ویو آناستازیا
صبح از خواب پا شدم و روی تخت نشستم و به خودم نگاه کردم که با همون لباسهای دیشب خوابم برده
ساعت رو نگاه کردم تقریبا نزدیکی ۹ بود
بلند شدم و رفتم توی اشپز خونه یه چی خوردم و دوباره برگشتم توی اتاقم و یه حوله و یه تاپ و شلوارک برداشتم و رفتم حمام و یه دوش نیم ساعته گرفتم و آمدم بیرون باید ساعت ۱۲ میرفتم کافه ولی هنوز وقت داشتم چون ساعت ۹:۵۰ دقیقه بود
رفتم یکم توی گوشیم گشتم سرمو که بلند کردم دیدم ساعت ۱۱ شده سریع بلند شدم از جام و رفتم سمت کمد لباسم یه دامن روشن و یه بافت تیره پوشیدم مثل همیشه یه آرایش ملایم مردم و موهامو باز گذاشتم ساعت رو نگاه کردم ساعت ۱۱:۴۰ دقیقه بود
سریع کیفم رو برداشتم و کفشم رو پوشیدم و از خونه رفتم بیرون
سوار تاکسی شدم تا زود برسم
چند دقیقه بعد رسیدم جلوی در کافه پول تاکسی رو دادم و وارد کافه شدم
و رفتم شروع کردم به مارها رسیدن و سفارش مشتری ها رو گرفتن
ویو مایکی
با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شدم گوشی رو نگاه کردم دیدم نیک داره زنگ میزنه (جواب داد)
نیک:سلام داداش چطوری
مایکی:باز چی میخوای(خواب آلود)
نیک:تو فکر کردی من فقط وقتی چیزی میخوام زنگ میزنم خب درست فکر کردی😂
اوه راستی یادم رفته بود ، جلسه چطور پیش رفت ، شنیدم تیر خوردی فکر کردم مردی
مایکی:اره خب به لطف تو تیر خوردم ولی هنوز زنده ام ولی خب اگه میامدی الان شونه منم سالم بود
نیک:بابا خب نتونستم بیام تو هم حالا تا آخر عمرم اینو به روم بیار
مایکی:معلومه که به روت میارم یعنی چی که وقتی جلسه به این مهمی داریم میری دستشویی و میگی گیر کردم نمیتونم بیام مگه چی خورده بودی مرتیکه دراز
بعد تازه من کله خرو باش که اون فلش رو به تو دادم (فلشی که نشون میده جک سر مافیا های بریتانیایی کلاه گذاشته)
نیک:خب داداش قبل اینکه دوباره شروع کنی میخواستم بگم که میای بریم بار یکم خوش بگذرونیم فلشم همونجا بهت میدم
مایکی:مرتیکه تو الان....
نیک:دیگه آنقدر غر نزن میریم یکم خوش میگذرونیم برمیگردیم
مایکی:باشه اما من زود برمیگردم
نیک:حالا تو بیا(مایکی گوشی رو قطع کرد) مرتیکه روانی (میخنده)
ویو آناستازیا
مشغول کار بودم که ماریا زنگ زد
ماریا:الو سلام آناستازیا چطوری خوبی
آناستازیا:سلام عزیزم خوبم مرسی تو چطوری
ماریا:هعی خوبم ، میگم که میای بریم یکم بریم دور دور
آناستازیا:خب الان کافه کار دارم
ماریا:کارت که تموم شد میای؟
آناستازیا:باشه فقط میخوای کجا میریم
ماریا:....آها نظرته بریم بار خیلی وقته نرفتم
آناستازیا:من که هر روز توی بارم 😂 ولی خب باشه
ماریا:لوکیشن بار رو برات میفرستم
آناستازیا:باشه فعلا بای
ماریا:باییی(گوشی قطع شد)
آناستازیا:همینجوری به کارام میرسیدم که ساعت رو نگاه کردم نزدیکی ۷ بود
کیفم و برداشتم و گفتم من امروز زودتر میرم از کافه زدم بیرون
به لوکیشنی که ماریا فرستاده بود رفتم
جلوی بار که رسیدم میخواستم برم تو که یهو یکی از پشت محکم خورد بهم و بدون اینکه نگام کنه گفت این جا جای وایستادن نیست(سرد)
داشت میرفت که گفتم هم مقصره هم طلبکار
دوباره برگشت سمتم ایندفعه نگام کرد و چند لحظه سکوت کرد و گفت
نمیدونستم باید به شما هم حساب پس بدم خانم کوچولو(میخنده)
گفتم :وقتی مقصری بایدم حساب پس بدی و معذرت خواهی کنی و در ضمن من کوچولو نیستم(یکم صداش رو بلند کرد)
های های آروم باش (میخنده) تو منو نمیشناسی نه
خب البته که وقتی اینجوری صحبت میکنی نمیشناسی یکم مکث کرد و گفت آهان راستی من از کسی عذر خواهی نمیکنم
گفتم تو دیگه و چه خری هستی که باید بشناسمت
اصلا به درک مرتیکه دو قطبی روانی
میخواستم برم که یهو......
ادامه دارد....
خب خب اینم پارت ۵ امیدوارم خوشتون بیاد ☺️
اسلاید اول:لباس که آناستازیا توی خونه پوشیده بود
اسلاید دوم:لباسی که باهاش رفت کافه
- ۶۲۵
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط