داستان حمال تبریزی

داستان حمال تبریزی
درخیابان شمس تبریزی تبریز،مقبره ای وجود داره به نام حمال تبریزی.
داستان این حمال ازین قرار بوده که روزی مثل همیشه مشغول باربری تو بازار تبریز بوده که یه دفعه میبینه کارگر بنای سقف بازار،پاش لیز خورد و افتاد پایین،با توجه به ارتفاع سقف تا کف،مرگ کارگر حتمی بوده ولی همه میبینن یه دفعه حمال داد زد:
خدایا بگیرش!اون کارگر بینوا هم بین زمین وآسمون معلق موند وبه راحتی اومد پایین.
همون موقع بود که همه ریختن به دست و پاش که ما تو رو نشناختیم و ما رو هم دعا کن و...ازش پرسیدن چه جور این کار رو کردی؟
حمال جواب داد:یه عمر خدا گفت و من گفتم چشم،یه بارم من گفتم و خدا گفت چشم.
شب که شد حمال به خدا میگه؛خدایا حالا که سرم فاش شد دیگه نمیخوام زنده باشم. دعاش مستجاب شد و صبح از دنیا رفت و تو این آرامگاه دفن شد.
خدا حساب و کتابش خیلی دقیقه.به وقتش به بهترین نحو جواب اخلاص و مردونگی ما رو میده. اگر یک قدم به سمتش بریم،اون هزار قدم به سمت ما میاد.
دیدگاه ها (۱)

فی‌فی! گفت: چه خبر؟! گفتم: «عادل‌الجبیر» وزیر خارجه عربستان ...

شاهکار ادبی - نامه بدون نقطهنامه بدون نقطه" یک رعیت در زمان ...

مـن هــمــان گـرگ تـنـهـای بـــیــابـــانـم کـه شـــبـــیه ک...

طبق قانون انگلیس ولیعهد درسن 14سالگی میتواند به سلطنت برسد، ...

#داستان_واقعیدر خیابان شمس تبریزی شهر تبریز زیارتگاهی وجود د...

اتــاق 𝟕𝟎𝟕⁴«بالاخره برگشتی...»جونگکوک همون‌جا وایساد.«چی؟»پی...

"همه چیز از اونجا شروع شد!....🥊🎭🎸"#part_18🍷🎸دنیا که حسابی کف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط