پسر اول گفت: مادر جون برم جبهه؟

پسر اول گفت: مادر جون برم جبهه؟
گفت: برو عزیزم.
رفت و والفجر مقدماتی شهید شد!
پسر دوم گفت: مادر، داداش که رفت، من هم برم؟
گفت: برو عزیزم.
رفت و عملیات خیبر شهید شد!
پدر گفت:
حاج خانم بچه ها رفتند، ما هم بریم تفنگ

بچه ها روی زمین نمونه، رفت و کربلای پنج شهید شد!

مادر به خدا گفت:
همه دنیام رو قبول کردی، خودم رو هم قبول کن.
رفت و در حج خونین شهید شد!

شهیدان تلخابی
دیدگاه ها (۱)

P3 .PRISON MAFIA.

stolen

#تجربه_من ۱۳۷۰#ازدواج_در_وقت_نیاز #فرزندآوری_بهنگام#تحصیل #د...

وقتی داداش ناتنیت بود. پارت اول.«ویو ات»سلام من اتم ۱۸ سالمه...

ابلیس

در نیمه های شب پارت سیزدهم (فلش بک به زندگی زاندر)

Forbidden love②یک ساعت بعد رینا: کجا بودی؟ ا/ت: بدبخت شدمرین...

Anya x Damian پارت۶۱

پارت نوزدهم ( آخر) یک ماه بعدات. ای دلم تیر می‌کشه کوک. میخو...

Part 39مسئول نگهداری که یونا نام داشت یک زن بودتهیونگ: سلام ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط