♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥
⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 48・⁠]⁠ᕗ

عصبی داد زد: مسیله اون نیست. مسیله ام تویی..تویی که الکی پای کسی وایستادی که خیلی پایینه.. تو حقت بیشتر 
از منه.. من حق ندارم تو رو اینجوری خراب کنم وقتی حقت یه مرد تو طبقه خودته... كريستينا من دوست مناسبی برات نیستم..من
-من وتو دوستيم.. مگه اینو به هم نگفتیم؟تو دوستی چه اهمیتی داره که کی چقدر داره و چی داره؟؟دوستی که با پول سنجیده بشه دوستی نیست. 
داد زد: منظورم این نبود. 
مثل خودش داد زدم : چرا بود. چرا میزان دارایی های من 
باید یه دوستی رو بهم بزنه. اونم دارایی های پدرم.
اروم تر گفتم : فک کردم دوستیم جونگکوک دوستهایی که کنار هم اروم و شادن. 
لبش لرزید و دستاش رو روی سینه اش قفل کرد و گفت: هستیم..ولی اشتباه کار دقیقا همین جاست.. این دوستیه اشتباهه بودنت با من اشتباهه..منی که..
عصبی داد زدم : مگه من چی از تو خواستم؟ 
لباش رو به هم فشار داد و سمت دیگه ای رو نگاه  کرد
-میخوای برم؟ دیگه نیام؟ این چیزیه که میخوای؟ این چیزیه که قلبت میگه؟ اگه تو بخوای میرم..به خاطر تو.. فقط یادت باشه تو خواستی نه من.. 
نمیدونم چرا ولی زدم زیر گریه. 
-لعنتی من کنارت ارومم... خوشحالم... چرا خرابش میکنی؟
درمونده گفتم : چرا نمیخوایم؟ چیم کمه؟ برات بس نیستم؟
چشمام رو بستم و سریع رو برگردوندم و سمت در رفتم. در رو باز کردم که سریع از پشتم اومد و دستاش رو دو طرف سر منی که پشت بهش بودم روی در گذاشت و در رو بست. 
کلافه با گریه اروم و دلخوری پیشونیم رو به در تکیه دادم. از پشت کاملا بهم چسبیده بود و دستاش هنوز کنار سرم کلافه سرش رو به موهام کشید ودرمونده و ناراحت.
گفت : تو کم نیستى.. من كمم..كريستينا من برات كمم..خيلى 
کمم..خیلی زود اینو میفهمی 
داد زدم : کم نیستی.. تو بهترین دوستی هستی که به عمرم داشتم و دارم.. بهترین دوستم.... 
ناراحت گفت : بقیه چی؟ این رابطه به روز برای همه روشن 
میشه..اونوقت چی؟ 
اون به دختر ثروتمندی فک میکرد و من..من به دختر و  خواهر پادشاه..بانوی سوم انگلستان اگه میفهمید چی میشد؟ 
اگه میفهمید کیم از دستش میدادم..از دست دادنش حتمی بود
پس نباید میفهمید. برگشتم و کاملا روبروش وایستادم. 
با بغض گفتم : اگه برای همه روشن شد.هرکی هرچی میخواد بگه.. من تا آخرش وایستادم و جلوی همه می ایستم و میگم این مرد بهترین دوستمه و تو..تو کجای قضیه ای؟؟ زل زد تو چشمام 
جونگکوک : از لحظه اولی که دیدمت از لحظه ای که باهات حرف زدم و انگار دنیا رنگی تر شد فهمیدم کجای قضیه ام..
دیدگاه ها (۱)

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 49・⁠]⁠ᕗدستام رو روی گردنش گذ...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 47・⁠]⁠ᕗبا وجود اینکه تو اون ...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 46・⁠]⁠ᕗلبخند عمیقی بهم زد.  ...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 35・⁠]⁠ᕗسرش رو پایین انداخت و...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 44・⁠]⁠ᕗ  روز هشتم این جدایی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط