پارت ۱۳

پارت ۱۳

بعد از اینکه از کافه بیرون اومدیم، تهیونگ گفت:

ـ حالا یه جای دیگه هم می‌برمت.

ـ باز سورپرایز؟

ـ آره.

چند دقیقه پیاده راه رفتیم.

یه خیابون آروم و پر از مغازه‌های کوچیک بود.

همین‌طور که ویترین‌ها رو نگاه می‌کردم، یهو یه مغازه پارچه‌فروشی چشممو گرفت.

ناخودآگاه وایسادم.

تهیونگ چند قدم جلوتر رفته بود که برگشت.

ـ چی شد؟

با ذوق گفتم:

ـ پارچه...

خندید.

ـ جدی؟

بدون اینکه جواب بدم، رفتم داخل مغازه.

چشمام بین قفسه‌های پارچه می‌چرخید.

کتان، لینن، ساتن، پشم...

انگار بچه‌ای بودم که وارد اسباب‌بازی‌فروشی شده.

صاحب مغازه با لبخند گفت:

ـ اولین باره میای اینجا؟

سر تکون دادم.

ـ آره.

تهیونگ گفت:

ـ طراح لباسه.

مرد با ذوق چند طاقه پارچه‌ی خاص آورد.

من یکی‌یکی لمسشون می‌کردم.

ـ وای... کیفیتشون فوق‌العاده‌ست.

تهیونگ با خنده نگام می‌کرد.

ـ تو وقتی پارچه می‌بینی، کلاً دنیای اطرافت یادت میره.

ـ معلومه، شغل منه.

ـ پنج دقیقه‌ست اصلاً حواست به من نیست.

با خنده گفتم:

ـ حسودی نکن.

ـ دارم می‌کنم.

یه تیکه پارچه‌ی کرم‌رنگ برداشتم و گفتم:

ـ این برای یه کت خیلی قشنگ میشه.

تهیونگ نزدیک‌تر اومد.

ـ برای کی؟

بهش نگاه کردم.

ـ شاید...

ـ شاید؟

ـ برای تو.

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد لبخند آرومی زد.

ـ پس از الان منتظر اون کتم.

لبخند زدم.

ـ قول نمی‌دم زود آماده بشه.

ـ اشکال نداره.

بعد با همون لبخند همیشگیش گفت:

ـ فقط یه شرط داره.

ـ چی؟

ـ اولین کسی که اون کت رو می‌پوشه... خودم باشم.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱۴از مغازه که بیرون اومدیم، دو تا کیسه‌ی پارچه دستم بود...

پارت ۱۵تهیونگ دو تا بستنی گرفت و یکی رو سمتم دراز کرد.ـ بفرم...

پارت ۱۲بعد از حدود نیم ساعت رانندگی، ماشین جلوی یه کافه‌ی کو...

پارت ۱۱ساعت نزدیک ۱۰ صبح بود که گوشیم زنگ خورد.با چشم‌های نی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط