پارت ازدواج تحمیلی

پارت ۱۴ ازدواج تحمیلی

چشم‌های ا.ت سنگین بود. مثل این بود که کسی پشت پلک‌هایش سرب ریخته باشد.

اول صداها آمادند.

صدای خفیف وزیدن لامپ‌های قدیمی. صدای باد که به جایی می‌خورد. و بعد....

بعد چشم‌هایش را باز کرد.

نور زرد و کم‌رمقی سقف انباری را روشن کرده بود. دیوارها آجری و نمناک بودند. بوی کپک و گرد و غبار توی هوا بود.

سعی کردم تکان بخورم — نتونستم.

دست‌هایم پشت صندلی چوبی با طناب کلفت بسته شده بود. مچ پاهایم هم به پایه‌های صندلی گره خورده بود. هر چه تقلا کردم، طناب فقط بیشتر پوستم را می‌سوزاند.

کنارم، روی یک پتوی کهنه و نازک، یوکی، یوری و کای خواب بودند. یوکی هنوز یک خرگوش صورتی را بغل داشت. یوری به پهلو خفته بود و کای... کای با آن چشم‌های سبزش بیدار بود و به ا.ت نگاه می‌کرد.

بدون اینکه صدایی دربیاورد.

ا.ت آرام گفت: «کای... چیزی شده؟»

کای سرش را تکان داد که نه. اما چشمانش پر از سوال بود. سوالی که نمی‌توانست بپرسد:
چرا دست‌های مامان بسته است؟

---

در باز شد.

صدای قدم — نه، سه جفت قدم — توی راهرو پیچید.

اولی وارد شد: مردی با موهای دو رنگ. بنفش یاسی و سفید. قامتش از بقیه کوتاه‌تر بود، اما حضورش سنگین بود. چشمانش سرد و حسابگر. لباس مرتبی پوشیده بود، دست‌هایش توی جیب‌های کتش.

سیگما.

دومی: مردی با موهای مشکی صاف و چشم‌های شرابی تیره. بلندتر از سیگما. چهره‌اش آرام بود، اما آرامش یک قاتل را داشت. کسی که قبل از زدن چاقو به قربانی، برایش چای می‌ریزد.

فئودور.

سومی: بلندترینشان. موهای سفید، یک چشم سبز، یک چشم آبی. چشم دیگرش با یک چشم‌بند سفید پوشیده شده بود. لبخند می‌زد — نه، لبخند نمی‌زد، پوزخندی روی صورتش حک شده بود که هیچ وقت پاک نمی‌شد. شبیه دلقک‌هایی که در کارناوال‌های تاریک دیده می‌شوند. راه می‌رفت انگار همه چیز برایش یک شوخی بزرگ است.

نیکولای.

---

سیگما اول حرف زد. صدایش آرام بود، اما تهش یخ داشت:

«بیدار شدی؟ زودتر از چیزی که فکر می‌کردم.»

ا.ت بهش خیره شد. نفسش تند شده بود، اما صدا نداد.

فئودور جلو آمد. دست‌هایش را پشت سرش قلاب کرده بود. خم شد و از نزدیک به چشمان ا.ت نگاه کرد:

«نگران نباش. به بچه‌ها آسیبی نمی‌رسه... تا وقتی که همکاری کنی.»

دل ا.ت فرو ریخت. غریزه‌اش گفت فریاد بزند، اما عقلش گفت صبر کن. بچه‌ها بیدار نشده بودند. اگر جیغ بزند...

نیکولای ناگهان خندید. بلند، بدون هیچ کنترلی، انگار کسی زیر پوستش قلقلکش می‌داد.

«اوهوهو! چه قیافه‌ای! ما رو می‌شناسی؟ نه؟ عالیه! من عاشق غریبه‌ام!» چرخید دور خودش، مثل بچه‌ای که توی اتاق پر از اسباب‌بازی راه می‌رود. بعد ایستاد، ناگهان، بی‌مقدمه ـ و انگشت سبزش را به سمت ا.ت گرفت:

«می‌دونی کی دوست داریم؟ دازای.»

نام دازای توی آن اتاق سرد چنان پیچید که انگار نفرین بود.

فئودور آرام ادامه داد: «و تو، ا.ت عزیز... کلید اوی هستی.»

سیگما پلک نزد: «اگر همکاری کنی، بچه‌ها سالم برمی‌گردن خونه. اگر نه...»

جمله را تمام نکرد. لازم نبود.

---

کای ناگهان بلند شد.

ایستاد. چشم‌های سبزش مستقیم رفت توی چشم‌های سیگما. قدش کوچک بود. دست‌هایش خالی. هیچ سلاحی نداشت. هیچ قدرتی نداشت.

اما ترسی نداشت به آن نگاه.

کای آرام گفت: «مامان رو ول کن.»

سکوت کش آمد.

نیکولای خندید دوباره، این بار بلندتر: «آهاها! این بچه منه! خیلی شبیه خودمونه!»

سیگما بی‌حرکت ماند.

فئودور فقط لبخندی زد که به چشم‌های شرابی‌اش نرسید.

ا.ت با زحمت گفت: «کای... گلویم... بیا پیشم...»

کای بدون اینکه نگاهش را از سیگما بردارد، قدمی عقب رفت و کنار ا.ت نشست. دست کوچکش را روی زانوی ا.ت گذاشت، انگار می‌گفت:
نترس. من هستم.

---

درباره‌ی پلان بعدی حرف زدند. از «عملیات»، از «انتقام از دازای»، از «استفاده از چیزی که آن زن توی مغزش دارد».

ا.ت دیگر حرف‌هایشان را کامل نمی‌شنید.

چون یوکی توی خواب ناله کرد و یوری موهای نارنجی‌اش را تکان داد و ا.ت فقط یک چیز می‌دانست:

باید هر طور شده از اینجا فرار کند. حتی اگر جانش را بدهد.

---

ادامه دارد...

˖ ݁𖥔 ݁˖ 𐙚 ˖ ݁𖥔 ݁˖˖ ݁𖥔 ݁˖ 𐙚 ˖ ݁𖥔 ݁˖˖ ݁𖥔 ݁˖ 𐙚 ˖ ݁𖥔 ݁˖
خب امیدارم خوشتون اومده باشه تا اینجا و اگه شخصیت های رو بد توصیف کردم ببخشید ๑•͈ᴗ•͈๑
دیدگاه ها (۳)

🥳🥳101 نفری شدن خانواده مبارک🥳🥳

زورو

پارت ۱۱ ازدواج تحمیلی همگی روی مبل نشسته بودند. بچه‌ها در بغ...

ا~ت و شوتو پارت ۳۸چندین ساعت بعد..... _ میگویم چرا برای نجات...

ا~ت و شونو پارت ۴۰_خب خب دیگر بهتر است که به فکر جنگ خودمان ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط