سوغاتی...

خانه دلتنگ غروبی خفه بود
مثل امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ.....
و شب از شب پُر شــد
من به خود گفتم یك روز گذشت
مادرم آه کشید؛
«زود بر خواهد گشت»
ابری آهسته به چشمم لغـزید
و سپس خوابم برد
که گمان داشت که هست این همه درد
در کمینِ دلِ آن کودکِ خُرد
آری، آن روز چـو می رفت ڪسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنی «هرگـــز» را
تو چـرا بازنگشتی دیگر؟!!
دیدگاه ها (۱)

✦ اولین گناه ✦فصل پنجم: دو شکارچی، یک طعمه — قسمت دوم---آن ش...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 10 | وقتی نبودنش فرق داشتصبح روز بعد، سوکجین ب...

خانه دلتنگ غروبی خفه بودمثل امروز که تنگ است دلمپدرم گفت چرا...

♥ ️خانه دلتنگ غروبی خفه بودمثل امروز که تنگ است دلمپدرم گفت ...

خانه دل تنگ غروبی خفه بودمثل امروز که تنگ است دلمپدرم گفت چر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط