درخواستی
#درخواستی
#تکپارتی
وقتی دخترتون میاد داخل اتاق و....
ا/ت برای خواب اماده شده بود و بعد از اینکه مطمین شد روتین پوستیش رو کامل انجام داده روی تخت کنار همسرش دراز کشید و گوشیشو روشن کرد
_ا/ت!
×جانم
_بهم قول یه بوس داده بودی یادت که نرفته؟؟
×(گوشیو گذاشت کنار و نگاهشو داد به چان) مگه میشه یادم بره مستر بنگ
چان با یه حرکت روی ا/ت خیمه زد و لباشو گذاشت روی لبای ا/ت و با اشتیاق شروع کرد به مک زدنشون
نور کمرنگ چراغ کنار تخت، فضا رو آروم و دلگرم کرده بود صدای ساعت دیواری سکوت اتاق رو میشکست و به صدای بوسه های ا/ت و چان اضافه میشد وقتی مشغول کار خودشون بودن درِ اتاق یواش باز شد...
هانا با یه عروسک تو بغلش توی چهارچوب در وایستاده بود موهاش کمی بهم ریخته و چشماش خوابآلود بود
ا/ت و چان سریع از هم فاصله گرفتن
_پرنسس بابا چیزی شده؟
هانا: مامان...بابا....میشه امشب پیش شما بخوابم؟
×عزیزم، ولی قرار بود امشب تو اتاقت بخوابی دیگه، یادت نیست؟
هانا: ولی اونجا تاریکه....
چان(لبخندی زد و از روی تخت بلند شد و رفت سمت دختر کوچولوش...
_بیا اینجا کوچولوی من ولی فقط امشب، قبوله؟
هانا با ذوق پرید سمت تخت و بین مامان و باباش برای خودش جاگرفت عروسکشو محکم بغل میکرد و نفس راحتی کشید
چان و ا/ت بخاطر کیوت بودن دخترشون لبخندی زدن....
«نیمهشب»
هانا بینشون خوابیده بود و نفسهای کوچولوش منظم و آروم بود نور ماه از لای پرده روی صورتش افتاده بود و اتاق پر از حس گرما و صلح شده بود
چان با احتیاط دستش رو از زیر پتو بیرون اورد و موهای ا/ت رو که روی بالش پخش شده بودن رو کنار زد
_باورم نمیشه اینقد بزرگ شده انگار همین دیروز به دنیا اومده بود
×آره...زمان زود میگذره ولی هنوز هم وقتی خوابش میبره، همون بچهی کوچولوی ۴ سال پیشِ
_و تو هنوز هم همون دختری هستی که اولین بار دیدمت و دلم لرزید
ا/ت سرش رو کمی به طرف چان چرخوند چشماش از احساسات مختلف برق میزدن
×حتی بعد از همهی این سال ها؟
_(لبخند ملایم) بعد از این همه سال، بیشتر از همیشه
.
صدای نفسهای هانا مثل موسیقی بینشون پخش میشد و این نشون دهنده ی حاصل عشق ا/ت و چان بود
#تکپارتی
وقتی دخترتون میاد داخل اتاق و....
ا/ت برای خواب اماده شده بود و بعد از اینکه مطمین شد روتین پوستیش رو کامل انجام داده روی تخت کنار همسرش دراز کشید و گوشیشو روشن کرد
_ا/ت!
×جانم
_بهم قول یه بوس داده بودی یادت که نرفته؟؟
×(گوشیو گذاشت کنار و نگاهشو داد به چان) مگه میشه یادم بره مستر بنگ
چان با یه حرکت روی ا/ت خیمه زد و لباشو گذاشت روی لبای ا/ت و با اشتیاق شروع کرد به مک زدنشون
نور کمرنگ چراغ کنار تخت، فضا رو آروم و دلگرم کرده بود صدای ساعت دیواری سکوت اتاق رو میشکست و به صدای بوسه های ا/ت و چان اضافه میشد وقتی مشغول کار خودشون بودن درِ اتاق یواش باز شد...
هانا با یه عروسک تو بغلش توی چهارچوب در وایستاده بود موهاش کمی بهم ریخته و چشماش خوابآلود بود
ا/ت و چان سریع از هم فاصله گرفتن
_پرنسس بابا چیزی شده؟
هانا: مامان...بابا....میشه امشب پیش شما بخوابم؟
×عزیزم، ولی قرار بود امشب تو اتاقت بخوابی دیگه، یادت نیست؟
هانا: ولی اونجا تاریکه....
چان(لبخندی زد و از روی تخت بلند شد و رفت سمت دختر کوچولوش...
_بیا اینجا کوچولوی من ولی فقط امشب، قبوله؟
هانا با ذوق پرید سمت تخت و بین مامان و باباش برای خودش جاگرفت عروسکشو محکم بغل میکرد و نفس راحتی کشید
چان و ا/ت بخاطر کیوت بودن دخترشون لبخندی زدن....
«نیمهشب»
هانا بینشون خوابیده بود و نفسهای کوچولوش منظم و آروم بود نور ماه از لای پرده روی صورتش افتاده بود و اتاق پر از حس گرما و صلح شده بود
چان با احتیاط دستش رو از زیر پتو بیرون اورد و موهای ا/ت رو که روی بالش پخش شده بودن رو کنار زد
_باورم نمیشه اینقد بزرگ شده انگار همین دیروز به دنیا اومده بود
×آره...زمان زود میگذره ولی هنوز هم وقتی خوابش میبره، همون بچهی کوچولوی ۴ سال پیشِ
_و تو هنوز هم همون دختری هستی که اولین بار دیدمت و دلم لرزید
ا/ت سرش رو کمی به طرف چان چرخوند چشماش از احساسات مختلف برق میزدن
×حتی بعد از همهی این سال ها؟
_(لبخند ملایم) بعد از این همه سال، بیشتر از همیشه
.
صدای نفسهای هانا مثل موسیقی بینشون پخش میشد و این نشون دهنده ی حاصل عشق ا/ت و چان بود
- ۳۰.۳k
- ۱۳ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط