𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑺𝒐𝒏𝒈 𝒐𝒇 𝒕𝒉𝒆 𝑺𝒆𝒂`
𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑺𝒐𝒏𝒈 𝒐𝒇 𝒕𝒉𝒆 𝑺𝒆𝒂`
𝑷𝒂𝒓𝒕`¹
هیچکس نمیدانست در عمیقترین نقطهی اقیانوس، جایی که نور خورشید هیچوقت به آن نمیرسید، چه چیزهایی پنهان شده است.
انسانها همیشه از دریا میترسیدند.
برای آنها، اقیانوس فقط آب بیانتها بود؛ جایی که کشتیها ناپدید میشدند، صداهای عجیب از آن شنیده میشد و رازهایی در تاریکیاش دفن شده بود.
اما حقیقت این بود که دریا چیزی را پنهان نمیکرد...
دریا از چیزی محافظت میکرد.
سالها قبل، پریهای دریایی باور داشتند انسانها موجوداتی ضعیف اما زیبا هستند. موجوداتی که قلب دارند، عشق میورزند و برای کسانی که دوستشان دارند میجنگند.
اما یک اتفاق همه چیز را تغییر داد.
خیانت انسانها باعث شد قانون جدیدی نوشته شود:
«هیچ پریای حق ندارد قدم روی خاک انسانها بگذارد.»
و کسی که این قانون را بشکند، دیگر هرگز به دریا برنخواهد گشت.
آلیا از همان کودکی با این قانون بزرگ شده بود.
او همیشه از پشت دیوارهای مرجانی، دنیای انسانها را تماشا میکرد.
دخترهایی که کنار ساحل میخندیدند.
پسرهایی که برای کسی گل میآوردند.
آدمهایی که با وجود تمام دردهایشان، هنوز به فردا امیدوار بودند.
چیزی که آلیا هیچوقت در دنیای خودش ندیده بود.
در قلمرو پریها، همه چیز زیبا بود؛ اما سرد.
همه جا پر از نور بود، اما هیچکس واقعاً خوشحال نبود.
آلیا تنها کسی بود که سوال میپرسید.
«چرا باید از چیزی که نمیشناسیم بترسیم؟»
و همیشه تنها جواب را میشنید:
«چون انسانها قلب ندارند.»
اما آلیا باور نداشت.
شاید چون خودش احساس میکرد قلبش برای جایی غیر از دریا میتپد.
آن شب، ماه کامل بود.
آبهای آرام ناگهان شروع به حرکت کردند.
آلیا برای آخرین بار به شهر زیر آب نگاه کرد.
میدانست اگر برود، ممکن است دیگر هیچوقت برنگردد.
اما ماندن در جایی که احساس تعلق نداشت، برایش شبیه مردن بود.
آرام به سمت سطح آب شنا کرد.
هرچه بالاتر میرفت، صدای قلبش بلندتر میشد.
ترسیده بود.
نه از انسانها...
از اینکه شاید هیچکس در آن دنیا هم او را نخواهد.
وقتی از آب بیرون آمد، برای اولین بار هوای سرد شب را روی پوستش حس کرد.
درد داشت.
اما واقعی بود.
پاهایش روی شنهای خیس ساحل قرار گرفت.
دیگر دم نقرهایاش وجود نداشت.
او حالا یک انسان بود.
یا حداقل شبیه آنها.
آلیا به دستهایش نگاه کرد.
دستهایی که برای اولین بار میتوانستند چیزی را لمس کنند، چیزی را نگه دارند...
یا چیزی را از دست بدهند.
چند کیلومتر دورتر، پسری روی پشتبام یک ساختمان قدیمی نشسته بود.
آرین.
پسری که مدتها بود کسی صدای خندهاش را نشنیده بود.
گوشی خاموشش کنار دستش افتاده بود.
پیامهای بیجواب.
تماسهای از دست رفته.
آدمهایی که تلاش میکردند وارد زندگیاش شوند، اما خودش همه را پشت دیواری نامرئی نگه میداشت.
برای بقیه، آرین فقط یک پسر ساکت بود.
اما هیچکس نمیدانست سکوتش از آرامش نبود.
از خستگی بود.
از جنگیدن طولانی با چیزی که هیچکس نمیدید.
او دیگر از آدمها متنفر نبود...
فقط دیگر توان دوست داشتن نداشت.
نیمههای شب، آرین بدون اینکه بداند چرا، به سمت ساحل رفت.
شاید چون آنجا تنها جایی بود که کسی از او سوال نمیپرسید.
دریا فقط نگاه میکرد.
نه قضاوت میکرد، نه نصیحت.
وقتی به ساحل رسید، دختری را دید که کنار آب ایستاده بود.
لباسهای خیس.
موهای آشفته.
چشمانی که انگار هزاران سال راز در آن پنهان شده بود.
آرین چند لحظه فقط نگاهش کرد.
اول فکر کرد توهم زده.
بعد آرام گفت:
«تو اینجا چیکار میکنی؟»
دختر برگشت.
نگاهش عجیب بود.
مثل کسی که برای اولین بار یک انسان میبیند.
آرام پرسید:
«تو... چرا اینقدر غمگینی؟»
آرین اخم کرد.
این اولین سوالی بود که کسی از او پرسیده بود، بدون اینکه بخواهد جوابش را بداند.
خندهی کوتاهی کرد.
تلخ.
«چون بعضی چیزا وقتی شکستن، دیگه درست نمیشن.»
آلیا چند لحظه ساکت ماند.
بعد به دریا نگاه کرد.
و زیر لب گفت:
«اما دریا چیزهای شکسته رو همیشه به ساحل برمیگردونه...»
آرین نمیدانست آن دختر کیست.
نمیدانست او از دنیایی آمده که در افسانهها هم وجود ندارد.
نمیدانست ورود آلیا به زندگیاش قرار است تمام باورهایش را تغییر دهد.
فقط میدانست...
برای اولین بار بعد از مدتها، کنار یک غریبه احساس تنهایی نمیکرد.
𝑷𝒂𝒓𝒕`¹
هیچکس نمیدانست در عمیقترین نقطهی اقیانوس، جایی که نور خورشید هیچوقت به آن نمیرسید، چه چیزهایی پنهان شده است.
انسانها همیشه از دریا میترسیدند.
برای آنها، اقیانوس فقط آب بیانتها بود؛ جایی که کشتیها ناپدید میشدند، صداهای عجیب از آن شنیده میشد و رازهایی در تاریکیاش دفن شده بود.
اما حقیقت این بود که دریا چیزی را پنهان نمیکرد...
دریا از چیزی محافظت میکرد.
سالها قبل، پریهای دریایی باور داشتند انسانها موجوداتی ضعیف اما زیبا هستند. موجوداتی که قلب دارند، عشق میورزند و برای کسانی که دوستشان دارند میجنگند.
اما یک اتفاق همه چیز را تغییر داد.
خیانت انسانها باعث شد قانون جدیدی نوشته شود:
«هیچ پریای حق ندارد قدم روی خاک انسانها بگذارد.»
و کسی که این قانون را بشکند، دیگر هرگز به دریا برنخواهد گشت.
آلیا از همان کودکی با این قانون بزرگ شده بود.
او همیشه از پشت دیوارهای مرجانی، دنیای انسانها را تماشا میکرد.
دخترهایی که کنار ساحل میخندیدند.
پسرهایی که برای کسی گل میآوردند.
آدمهایی که با وجود تمام دردهایشان، هنوز به فردا امیدوار بودند.
چیزی که آلیا هیچوقت در دنیای خودش ندیده بود.
در قلمرو پریها، همه چیز زیبا بود؛ اما سرد.
همه جا پر از نور بود، اما هیچکس واقعاً خوشحال نبود.
آلیا تنها کسی بود که سوال میپرسید.
«چرا باید از چیزی که نمیشناسیم بترسیم؟»
و همیشه تنها جواب را میشنید:
«چون انسانها قلب ندارند.»
اما آلیا باور نداشت.
شاید چون خودش احساس میکرد قلبش برای جایی غیر از دریا میتپد.
آن شب، ماه کامل بود.
آبهای آرام ناگهان شروع به حرکت کردند.
آلیا برای آخرین بار به شهر زیر آب نگاه کرد.
میدانست اگر برود، ممکن است دیگر هیچوقت برنگردد.
اما ماندن در جایی که احساس تعلق نداشت، برایش شبیه مردن بود.
آرام به سمت سطح آب شنا کرد.
هرچه بالاتر میرفت، صدای قلبش بلندتر میشد.
ترسیده بود.
نه از انسانها...
از اینکه شاید هیچکس در آن دنیا هم او را نخواهد.
وقتی از آب بیرون آمد، برای اولین بار هوای سرد شب را روی پوستش حس کرد.
درد داشت.
اما واقعی بود.
پاهایش روی شنهای خیس ساحل قرار گرفت.
دیگر دم نقرهایاش وجود نداشت.
او حالا یک انسان بود.
یا حداقل شبیه آنها.
آلیا به دستهایش نگاه کرد.
دستهایی که برای اولین بار میتوانستند چیزی را لمس کنند، چیزی را نگه دارند...
یا چیزی را از دست بدهند.
چند کیلومتر دورتر، پسری روی پشتبام یک ساختمان قدیمی نشسته بود.
آرین.
پسری که مدتها بود کسی صدای خندهاش را نشنیده بود.
گوشی خاموشش کنار دستش افتاده بود.
پیامهای بیجواب.
تماسهای از دست رفته.
آدمهایی که تلاش میکردند وارد زندگیاش شوند، اما خودش همه را پشت دیواری نامرئی نگه میداشت.
برای بقیه، آرین فقط یک پسر ساکت بود.
اما هیچکس نمیدانست سکوتش از آرامش نبود.
از خستگی بود.
از جنگیدن طولانی با چیزی که هیچکس نمیدید.
او دیگر از آدمها متنفر نبود...
فقط دیگر توان دوست داشتن نداشت.
نیمههای شب، آرین بدون اینکه بداند چرا، به سمت ساحل رفت.
شاید چون آنجا تنها جایی بود که کسی از او سوال نمیپرسید.
دریا فقط نگاه میکرد.
نه قضاوت میکرد، نه نصیحت.
وقتی به ساحل رسید، دختری را دید که کنار آب ایستاده بود.
لباسهای خیس.
موهای آشفته.
چشمانی که انگار هزاران سال راز در آن پنهان شده بود.
آرین چند لحظه فقط نگاهش کرد.
اول فکر کرد توهم زده.
بعد آرام گفت:
«تو اینجا چیکار میکنی؟»
دختر برگشت.
نگاهش عجیب بود.
مثل کسی که برای اولین بار یک انسان میبیند.
آرام پرسید:
«تو... چرا اینقدر غمگینی؟»
آرین اخم کرد.
این اولین سوالی بود که کسی از او پرسیده بود، بدون اینکه بخواهد جوابش را بداند.
خندهی کوتاهی کرد.
تلخ.
«چون بعضی چیزا وقتی شکستن، دیگه درست نمیشن.»
آلیا چند لحظه ساکت ماند.
بعد به دریا نگاه کرد.
و زیر لب گفت:
«اما دریا چیزهای شکسته رو همیشه به ساحل برمیگردونه...»
آرین نمیدانست آن دختر کیست.
نمیدانست او از دنیایی آمده که در افسانهها هم وجود ندارد.
نمیدانست ورود آلیا به زندگیاش قرار است تمام باورهایش را تغییر دهد.
فقط میدانست...
برای اولین بار بعد از مدتها، کنار یک غریبه احساس تنهایی نمیکرد.
- ۶۹
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط