هرگز تندخویی ازش ندیدم

هرگز تندخویی ازش ندیدم

اما یه روز دیدم با عصبانیت وارد خونه شد

با تعجب دست از شستن لباس کشیدم و به اتاق رفتم

دیدم مشغول خواندن قرآن شده

پرسیدم: «طوری شده مادر؟ خدا نکنه که تو رو کج خلق ببینم.»

بدون اینکه نگاهش را از روی قرآن برداره ، گفت:

«چیزی نیست ، اجازه بدهید کمی قرآن بخونم

می ترسم الان حرفی بزنم که به گناه ختم بشه »

من هم از کنجکاوی دست برداشتم

بعد از مدتی کوتاه خودش اومد سراغم

علت ناراحتی اش رو که پرسیدم ، گفت:

امروز چند تا معلم زن با یک وضعی آمدند مدرسه روستا برای شرکت در جلسه امتحان

به محض ورود هم با مردان دست دادند.

من هم از اینکه حریم خدا شکسته شد، خیلی ناراحت شدم»

خاطره ای از زندگی شهید رجبعلی آهنی
دیدگاه ها (۴)

Nine

مادر شهيد رجب علي آهني مي گويد:هرگز او را تندخو نديدم، اما ي...

#داستان:سلام اسم من شاهین اهل سنندجم 26 سال سن دارم تنها زند...

( قسمت سی و یکم: خدای مرده ).همه رفتن ... بچه ها داشتن وسایل...

سفیران سلامت پارت46

پارت ۲۹۶هیسو: مه که تا حایا بابارو ندیدم عکششو دیدم_منم تا ح...

بخون خیلی قشنگه👌 💚 *مرد میانسالی* در محله ی ما زندگی میکردکه...

part⁶🦖🗿

ازدواج اجباری پارت46

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط