🎭 آخرین نقش

🎭 آخرین نقش

پارت یازدهم

لیانا پوشه را محکم در دستش گرفته بود.

— «نباید اینو می‌دیدم»؟! این تنها چیزیه که بلدی بگی؟

تهیونگ نزدیک‌تر آمد.

— لیانا، بذار توضیح بدم.

— نه! این بار من حرف می‌زنم.

— باشه.

— چند ساله فکر می‌کردم تو باعث شدی همه‌چیز رو از دست بدم. بعد میای میگی تقصیر تو نبوده. حالا هم این پوشه رو می‌بینم و باز میگی «نباید می‌دیدی»!

تهیونگ آرام گفت:

— چون نمی‌خواستم دوباره وارد اون ماجرا بشی.

— ولی من همین الان وسطشم!

— می‌دونم.

— پس حقیقت رو بگو!

تهیونگ سکوت کرد.

لیانا با عصبانیت گفت:

— چرا ساکتی؟

— چون اگه بگم، ممکنه ازم متنفر بشی.

— شاید همین الانم ازت متنفرم!

تهیونگ سرش را پایین انداخت.

— می‌دونم.

— پس دیگه چی برات مهمه؟

تهیونگ به چشم‌هایش نگاه کرد.

— اینکه سالم باشی.

لیانا لحظه‌ای ساکت شد.

— من به محافظ احتیاج ندارم.

— منم نگفتم به محافظ احتیاج داری.

— پس چرا هر بار می‌خوای منو از حقیقت دور کنی؟

— چون اون آدم هنوز دست از سرت برنداشته.

— کدوم آدم؟

تهیونگ جواب نداد.

لیانا پوشه را باز کرد.

— اینجا اسم یه نفر نوشته شده. هان سونگ‌وو. این کیه؟

تهیونگ با شنیدن اسمش کاملاً ساکت شد.

— تو از کجا این اسم رو می‌دونی؟

— توی پرونده‌ست.

— لیانا، اون آدم خطرناکه.

— چرا؟

— چون سال‌ها پیش مسئول انتخاب بازیگرها بود.

— و؟

— و کسی بود که باعث شد تو از پروژه کنار گذاشته بشی.

لیانا با ناباوری گفت:

— پس تو می‌شناختیش؟

— آره.

— از اول می‌دونستی؟

— آره.

— و هیچی نگفتی؟

— می‌خواستم ازت محافظت کنم.

لیانا با خشم گفت:

— من ازت نخواسته بودم ازم محافظت کنی!

تهیونگ ساکت ماند.

لیانا ادامه داد:

— من فقط یه چیز ازت خواستم. حقیقت.

— می‌دونم.

— ولی تو حتی الان هم همه‌چیز رو نمی‌گی.

تهیونگ چیزی نگفت.

لیانا با چشمانی پر از اشک گفت:

— دیگه نمی‌خوام ببینمت.

تهیونگ آرام پرسید:

— حتی برای فیلم؟

— فقط جلوی دوربین.

— لیانا...

— از فردا، فقط همکاریم.

تهیونگ چند لحظه به او نگاه کرد.

بعد آرام گفت:

— باشه.

لیانا برگشت و از ساختمان خارج شد.

تهیونگ تنها ماند.

گوشی‌اش را بیرون آورد و به یک شماره زنگ زد.

— اون فهمید.

صدای مردی از آن طرف خط آمد:

— بالاخره؟

تهیونگ فک‌اش را محکم کرد.

— آره.

— پس وقتشه مرحله‌ی بعد شروع بشه.

تهیونگ با عصبانیت گفت:

— به لیانا نزدیک نشو.

مرد خندید.

— این دیگه دست من نیست، تهیونگ.

تماس قطع شد.

تهیونگ به در خروجی خیره ماند.

او تازه فهمیده بود که این بار...

دیگر فقط گذشته‌ی خودش در خطر نبود.

لیانا هم هدف قرار گرفته بود.

ادامه دارد... 🎭🖤
دیدگاه ها (۴)

🎭 آخرین نقشپارت دوازدهمدو هفته از آخرین صحبت جدی لیانا و تهی...

🎭 آخرین نقشپارت دهملیانا از استودیو بیرون آمد و با عصبانیت د...

🎭 آخرین نقشپارت نهمصبح روز بعد، لیانا زودتر از همیشه به استو...

🎭 آخرین نقشپارت ششملیانا هنوز به دست تهیونگ نگاه می‌کرد.— دس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط