دلِ تو که می گیرد ،

دلِ تو که می گیرد ،

انگار شادی می میرد

و بهار ، دلش نمی خواهد بیاید

وقتی که تو دلتنگی ...

دلِ تو که می گیرد

انگار کودکی می نشیند زیرِ باران

و به دلتنگی هایِ آسمانیِ خود می گرید ...

دور دست ها ، چراغی است بر افروخته

و روشنایی زمین ، نوید بخشِ روزهای گرم است ...

من ...

به دلتنگی هایِ کودکانه ی تو ، دلتنگم

و به نگاهِ سبزِ آسمان می خندم...

دست هایت را به دست هایِ عاشقِ من بسپار !

اینجا زمین نامَرد است

و آسمان می داند

که وسعتِ دل هایِ گرفته ی این روزهایِ ما ،

تنها به بزرگواریِ آفتاب دلشاد است ...

دست هایت را به دستهایِ من بسپار

و به آفتاب لبخند بزن .

فردا آفتابی است !
دیدگاه ها (۱)

موسیقی

باز منو باغچه خونه ام ......و صبحی دیگر خدایا شکرت ........ه...

قم، پیش از تو فقط شهری بودو پس از تو، روایت شد...روزی که کار...

سال‌هاست که تقویم‌ها دیگر اسم تو را ورق نمی‌زنند و ساعت‌ها د...

من به حضور خیال انگیز تو در شعرهایم عادت کرده اممثل کودکی بی...

در زدی پدر ولی، پشت در کسی نبودکاش دست نرم باد در به روت می ...

*شهریور، آهسته در گوش زمین می‌گوید:من آخرین نفس‌های تابستانم...

عاشقانه های شبنم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط