انها وارد هتل شدند. خیلی شلوغ بود. ولی هرکسی تمایل پرداخت

انها وارد هتل شدند. خیلی شلوغ بود. ولی هرکسی تمایل پرداخت یک شب در آنجا را ندارد. سوار آسانسور شدند. لونا دکمه ی طبقه ی 15 را فشار داد. «یعنی طبقه‌ی آخر» سکوت آسانسور را فرا گرفت. لونا میخواست که فقط خودش با فیونا سوار آسانسور شوند، زیرا حرف های مهمی با او داشت. سپس دهان باز کرد و گفت:« حرفایی که باید بزنی یادته؟»
-اره یادمه! نیازی به نگرانی نیست. من و چی فرض کردی؟
لونا رو به فیونا کرد و با لبخند گفت:« یه قاتل حرفه ای، که خوب کارشو بلده!»
درِ آسانسور باز شد. آنها به سمت دفتر مدیر هتل رفتند. لونا شروع کرد به در زدن. مردی با صدای خشن گفت:« بیا تو!» به محض باز کردن در، اشک در چشمان لونا جمع شد. به سرعت گریه میکرد و به سمت مدیر رفت. چه بازیگر ماهری! لونا با چشمان پر از اشک دستانش را روی میز می گذارد و همینطور سرپا با لحن تند و غمگین در حالی که دارد اشک میریزد می گوید:« برادرم فوت کرده! میفهمی؟ اون دیگه زنده نیست! آخه من، من با چه رویی می تونم بزارم که احمقایی مثل تو تلاش و زحمات او را مثل رز پژمرده پر پر کند؟»
مدیر با ترس می گوید:« آروم باشید! لطفا آروم! بنشینید تا آرام با هم حرف بزنیم.»
-حرف! چی حرف؟ چطور می تونیم حرف بزنیم وقتی که بردارم الان زیر خاکه؟»
لونا این را گفت و به آرامی همان طور که هق هق کنان زار میزد، روی زمین می نشست. فیونا به سمت لونا اومد و گفت:« لطفا خودتان را جمع کنید! شما الان باید قوی باشید و فرست و به ادمایی مثل این مرد ندید.»
مدیر خشمگین شد داد زنان گفت:« تو کی باشی که راجب من نظر میدی؟ تو فقط یه تیکه اشغالی که راجب هیچی نمیدونه، اصلا کی تورو راه داده؟»
تا میخواد گوشی را بگیرد و به به طبقه ی آخر زنگ بزند فیونا دستش را میگیرد و می گوید:« من مدارکی دارم که میتونم تورو باهاش اخراج کنم.»
مرد خشکش می زند و با ترس و عرق پاسخ می دهد:« را- راجب چی حرف می زنی؟»
فیونا کاغذ هایی را از کیفش بیرون می آورد و ادامه میدهد:« اینها تمام مدرک کافی برای کلاهبرداری ها و سوءاستفاده های شماست. شما از اسم هتل سوءاستفاده کرده و از دیگران کلاهبرداری کردید، و من میتوانم اثبات کنم که همه ی این خلاف ها کار شماست. اونم به راحتی.»
مرد متعجب مانده بود. لونا سریع بلند شد و گفت:«اگه میخوای به پلیس گزارش نشی باید کاری کنی تا من رئییس بعدی این هتل و بقیه ی اموال برادرم بشم.» مدیر سر تکان داد( به نشانه ی تأیید) لونا خودش را جمع و جور کرد و اخرین حرفش را به مدیر زد:« تا فردا میخوام همه چی اماده بشه! فهمیدی؟»
-بله! خانم لونا!
لونا و فیونا از اتاق خارج شدند. و همینطور که از هتل خارج می شدند، لونا از فیونا پرسید برای تشکر اضافی چی ازش میخواد، فیونا هم درخواست یه بستنی خونک با طعم توت فرنگی کرد.
دیدگاه ها (۲)

من که یه احمقم تو چی؟😂

من فقط اخری رو نتونستم ببینم😂

نظرتون؟

بخاطر همه چی ممنونم😭 پیش به سوی 30 تایی شدنننننن هوراا

اتــاق 𝟕𝟎𝟕⁴«بالاخره برگشتی...»جونگکوک همون‌جا وایساد.«چی؟»پی...

داستان عاشقانه جدید

داستان عاشقانه جدید

داستان عاشقانه جدید

داستان عاشقانه جدید

RESPECT OR DIE : پارت هشتمصدای قدم‌هایش در راهروی تاریک می‌پ...

همسایه طبقه بالاپارت ۳ یک هفته از اسباب‌کشی‌ام گذشته بود و ر...

داستان عاشقانه جدید

عشقی حقیقی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط