پارت دهم اخر
پارت دهم ( اخر )
.................................
فلش بک چند ساله
ویو چویا
بعد از دوسال باهم بودن بالاخره به برادرامون گفتیم که همو دوست داریم و اونا هم واقعا واکنششون عجیب بود برامون یه خونه ی جدا گرفتن و توش زندگیم کردیم و بعد از یک سال باهم ازدواج کردیم و توی این مدت منم عضو یکی از گروه های گنگشتر ها شدم و تونستم اون افرادی که همیشه دنبالم میکردن و بکشم و دازای هم برای خودش یه سازمان مافیایی ساخته بود و شروع کردیم به یه زندگی خوب ..........
................................
چویا : و بله کوچولو ها این بود داستان اشنا شدن من با باباتون * لبخند چشم بسته
اچی : خیلی خوب بوددددد
دازای : یکم عجیب بود مگه نه کوچولو های بابا * لبخند چشم بسته *
اچو : اره اره اره خیلیییی
اچی : دلم میخواد بدونم اگر منم بزرگ شم از این اتفاقا برام میوفتهههههه یا نهههه
اچو : منممممم
چویا : قطعا براتون میوفته کوچولو ها * خندیدن *
دازای : البته اگر مثل من یهویی به مامانتون حمله نکنید * خندیدن *
اچو و اچی : نهههه نمیکنیمممم
چویا : دازای میزنمتااااا اینا چیه به بچه ها میگییییی
دازای : همینی که هست * فرار کردن *
چویا : دازایییی * افتاد دنبالش *
اچو و اچی : دعوااااا دعوااا هی هیییی * خندیدن
چویا و دازای : از دست شما بچه ها * خندیدن
.............................
و اینم بود از این رمان خشگل
.................................
فلش بک چند ساله
ویو چویا
بعد از دوسال باهم بودن بالاخره به برادرامون گفتیم که همو دوست داریم و اونا هم واقعا واکنششون عجیب بود برامون یه خونه ی جدا گرفتن و توش زندگیم کردیم و بعد از یک سال باهم ازدواج کردیم و توی این مدت منم عضو یکی از گروه های گنگشتر ها شدم و تونستم اون افرادی که همیشه دنبالم میکردن و بکشم و دازای هم برای خودش یه سازمان مافیایی ساخته بود و شروع کردیم به یه زندگی خوب ..........
................................
چویا : و بله کوچولو ها این بود داستان اشنا شدن من با باباتون * لبخند چشم بسته
اچی : خیلی خوب بوددددد
دازای : یکم عجیب بود مگه نه کوچولو های بابا * لبخند چشم بسته *
اچو : اره اره اره خیلیییی
اچی : دلم میخواد بدونم اگر منم بزرگ شم از این اتفاقا برام میوفتهههههه یا نهههه
اچو : منممممم
چویا : قطعا براتون میوفته کوچولو ها * خندیدن *
دازای : البته اگر مثل من یهویی به مامانتون حمله نکنید * خندیدن *
اچو و اچی : نهههه نمیکنیمممم
چویا : دازای میزنمتااااا اینا چیه به بچه ها میگییییی
دازای : همینی که هست * فرار کردن *
چویا : دازایییی * افتاد دنبالش *
اچو و اچی : دعوااااا دعوااا هی هیییی * خندیدن
چویا و دازای : از دست شما بچه ها * خندیدن
.............................
و اینم بود از این رمان خشگل
- ۱۲۱
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط