𝒻𝒶𝓀ℯ🌞⁵

𝒻𝒶𝓀ℯ🌞⁵
لارا:د*دی الان میخوا.مت!
تهیونگ:هقت راند باهام بودی
لارا:بیا بشه۱۰راند!
تهیونگ بار دیگه به لـ‌.باش حجوم برد.
اون بو.سه و.حشیانه انگار لذتی آنچنان نداشت.
شاید مخاطب اونی که باید نبود..
تهیونگ به سمت گر.دنش رفت.
گرد.نی که کبـ‌ود شده بود رو مار‌‌‌.ک میکرد.
دوباره حرارت تن ته بالا رفت.
چون هفت راند رو از قبل رفته بود دیگه
نمیخواست کاری که اول انجام میده رو الان
هم انجام بده.رفت سر اصل مطلب.
بعد از گذاشتن چندتا ما.رک انگشتای کشیدش و روی پو..صیش کشید تا بلکه خیـ..سش کنه.
تهیونگ دیـ…کش از مقعد تا پوصـ..ی لارا کشید.(مقعد/پوصـ..ی،چجوری با ادبیم رو حضم کنم؟؟)این کار باعث تحر..یک بیشتر خودش میشد.خبری از حال لارا نداشت چون
واسش مهم نبود چی میشه.فک کن
از حال یارت داخل رابطه خبر نداشته باشی!
البته که خوب عشقی نبود.این عشق بازی بین دوتا عاشق انجام نمیشد..میشه گفت برقراری رابطه جنـ…سی.عشق بازی زیادی عاشقونست.تهیونگ که حسابی خودش رو
با این کار تحر...یک کرده بود دیگه تحمل نداشت و کل حجم عوضش رو فرو کرد.
اون زن که نمیدونست از درد یهویی بودنه یا لذت نا..له ی غلیظی سر داد..
و البته این کار متقابل بود…تهیونگ هم
همین کار رو کرد..عضوش رو تا ابتدا در آورد
و تلمـ..به زدن رو شروع کرد.هر سریع عضو بزرگش و تا ابتدا خارج و سپس واردش میکرد.
این میتونست براش درد ناک باشه.
ولی برای ته چه اهمیت داشت.فقط قصدش
به اوج لذت رسیدن بود..
…………..
لارا:ددی…اههه عالی بود..
تهیونگ:حالا برو بیرون.
لارا میدونست که هیچ وقت ته نمیزاره که
باهاش دوش بگیره پس بدون مخالفت اتاق رو
ترک کرد.
اوه راستی میا..!
میا بعد از دیدن این صحنه با همون گریه
به سمت اتاقش رفت.نه از سر ترسی که از خوابش داشت.شاید بخاطر ترسی که میترسید ته اون و تنبیهش کنه برای کار زشتش.
اون به هرحال نباید بی اجازه وارد اتاق کسی میشد اونم شب.اون خودش رمان های فیک مینویسه و باید با این جور چیزا آشنایی کامل داشته باشه.اما انگار بی عرضه تر از این چیزا بود.نگاهی به پیژامه سفید رنگ با خط های
صورتیه کرد و به این فکر افتاد که امکان دارد او هم روزی با پسری جذاب سکـ..س داشته باشد؟همش با خودش میگفت
“اگر سکـ..س کنم گناه کار میشم؟”
چه سوال مسخره ای!وقتی خداوند تنها راه تولید مثل و یک لذت زناشویی رو اینجوری آفرید چرا باید گناه باشه؟مثل این میمونه که نفس کشیدن راهی برای زنده موندنه و خدا اینجوری آفریده گناه باشه…افکار دیگه داشت
که
“سکـ..س درد داره؟اگر بکنیم کسی میفهمه؟”
جوری بود انگار موقعش شده..هیی خدا.
صدای دری که اومد رشته ای از افکار میا رو
پاره کرد.
تهیونگ:میتونم بیام تو؟
میا با شنیدن صدای تهیونگ خود را به خواب زد و صدای خروپف از خود در آورد.
تهیونگ خنده ی زیر لبی کرد و گفت
تهیونگ:میدونم بیداری پس دارم میام
تو!
در رو باز کرد و وارد اتاق شد.دیدن میا
با اون پیژامه صورتی و موهای باز نسبتا به هم
ریخته باعث شد کمی قلبش از این حجم کیوتی بلرزه.
میا:من متاسفم که اومدم..
تهیونگ روی تخت نشست و حرف میا رو با حرفش قط کرد.
تهیونگ:باید یکمی راجبش حرف بزنیم!تو الان دختر قانونی من محسوب میشی و من پدرت..اما مث اینکه برخوردمون روز اول
زیادی خوب نبود.اون سر میز شام…اونم یک ساعت پیش.چیزی که دیدی یک نوع رابطست
و ممکنه بین زن و مرد
میا:رابطه ی جنسی!چیزایی میدونم راجبش که اسم دیگش سکـ..سه.کاپل ها…
تهیونگ:تو این رو از کجا میدونی؟
میا:خوب ببین دیگه من چهارده سالمه و طبیعیه همه هم سن و سال‌های من میدونن.
تهیونگ:پس…حالا که میدونی دیگه بدون در زدن نیا اتاقم!
میا:راستش خواب بد دیدم..مار.مطمئنم تا یک هفته نمیتونم بخاطرش خوب بخوابم!ازت کمک میخواستم چون ترسیده بودم.ببخشید مزاحمتون شدم مث همیشه!
تهیونگ:نه عیبی نداره فقط الان میتونی بخوابی؟
میا:خوب راستش نه
تهیونگ:میخوای پیش یکی از دخترا بخوابی؟
میا:نه اصلا…ترسش فقط چند شبه صب
تموم میشه.
تهیونگ:خوب بنظرم امشب و بتونی پیشم
بخوابی چون اولین شبته که اینجا میمونی
نمیخوام شب و با ترس بگذرونی…
میا:نه نه نه من میخوابم!
میا خجالتی اما حول کرده حرف تهیونگ رو رد کرد.
تهیونگ:ازت نپرسیدما…
میا:اما نمیشه که
تهیونگ:من پدر تو هستم و این هیچ عیبی پشت بندش نداره!
میا:با..شه…
میا همراه پدر ناتنیش به اتاق بغلی رفتن.
میا کمی بغض همراه گلوش بود!
فقط یک حسرت!حسرت داشتن خانواده ی واقعی..واقعی خودش.وقتی جایی میره
کسی نگه که یتیمه!کسی بدبخت بودنش
به روخش نکشه!ولی هیچ وقت نمیتونست همچین چیزی که میتونست از تمام دارایی های جهان با ارزش تره رو داشته باشه!
دیدگاه ها (۰)

دردسرهای بچه داری پارت ۱۱

دردسرهای بچه داری پارت ۲

دردسرهای بچه داری پارت ۱۰

دردسرهای بچه داری پارت ۱۶

دردسرهای بچه داری پارت۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط