#Bad_and_good_life

#Bad_and_good_life
Part⑧
√هووووف چرا من گیر این خانواده افتادم

√چرا نمیفهمن من چی میگمممم
باید به یونا زنگ بزنم ببینمش اما فردا جلسه دارم ای خدااا ولی بهش میگم برای پس فردا اماده باش بریم بیرون
(مکالمه یونا و تهیونگ)

~بله، بفرماید

√های لیدی

~شما؟

√یااا به این زودی فراموشم کردی

~عااا تهیونگ درسته؟

√بل بل

~امم خب چیکار داشتی زنگ زدی؟

√میتونی برای پس فردا بیای به ادرسی ک بهت میگم ببینمت؟

~عاا خب... باوشه

√خب پس به این ادرسی ک برات میفرستم بیا، اوکی؟

~اوکی

√میبینمت بیب، فعلا

(تهیونگ بعد از گفتن این زثد تلفن و قطع کرد)

~بیب؟ هه پسره دیونه من ک بهش نگفتم بیبیشم(لبخند)

~آیـــــــش گشنمهههه، به این پی بردم زیادی گشادم
(یونا بعد از کلی کلنجار رفتن با خودش بلند شد رفت رامیون درست کرد خورد"خیلی به خودت زحمت دادی خواهر خسته شدی"
بعد از خوردن غذاش کارای لازم و انجام داد و رفت بخوابه ولی نمیتونست
بی اختیار داشت به تهیونگ فکر میکرد)

~آیـــش من چرا اینجوری شدم چرا نمیتونم از فکرش در بیام اوووف

"بعداز40مین"
~وات دِ فاز داره ساعت 1میشه خوابم نمیگیرهههه

~وییییی، خیل خب یونا اروم باش فقط سعی کن بهش فک نکنی

~دم بازدم، دم بازدم وایییی لعنتی خیلیییی کرااااش بود

~اون موهـــاش اون هیکلش، وایییی صدااااش خیلیییی خوب بود(خر ذوق شده:| )
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱۳یون: نه نگو که ا/ت زنگ بزن دکترا/ت : اوکیکه مامانم زن...

پارت ۴۹ ساعت هفت شده بود.لینا جلوی آینه آخرین نگاه رو به خود...

Part 39مسئول نگهداری که یونا نام داشت یک زن بودتهیونگ: سلام ...

تهیونگ ل//ب//ا//ش//و محکم کوبید روی ل//ب//ا//ی ا. ت و شروع ک...

گل خونی پارت 40+ جیمی رو برایم پیدا کن = چشم و بعد تهیونگ گو...

Iove and the moonPart22یونا: میگم کوک فردا شب دوتایی بریم شا...

عشق و نفرتp¹³تهیونگ میخواست بگه چرا یهو دخترا اومدن تو هانا:...

True Love②⑨شب تهیونگ: ببخشید مزاحم شدم م.ب:این چه حرفیه خوش ...

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

𝓹𝓪𝓻𝓽۵۸پیامک اومد دیدم ریچارده زدم روش عرر برنده شدم از خوشحا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط