🖤 عقد با رئیس مافیا — پارت ۲7
🖤 عقد با رئیس مافیا — پارت ۲7
کانگ جون با عجله برگشت داخل.
— رئیس، کسی اینجا نیست.
تهیونگ چراغ گوشیاش را روشن کرد.
نور روی دیوار افتاد.
ات ناگهان به نوشتهای روی دیوار خیره شد.
«سوهو تنها دشمن شما نیست.»
ات آرام گفت:
— یعنی یه نفر دیگه هم هست؟
تهیونگ به نوشته نگاه کرد.
— ظاهراً.
همان لحظه گوشی تهیونگ زنگ خورد.
شماره ناشناس.
او جواب داد.
چند ثانیه سکوت...
بعد صدای سوهو از پشت خط آمد:
— امیدوارم از چیزی که توی اتاق پیدا کردی خوشت اومده باشه.
تهیونگ سرد گفت:
— تو کجایی؟
سوهو خندید.
— نزدیکتر از چیزی که فکر میکنی.
— چرا ما رو اینجا کشوندی؟
سوهو چند ثانیه سکوت کرد.
— چون ات باید حقیقت رو از زبان کسی بشنوه که اون شب اونجا بوده.
ات با شنیدن این حرف به تهیونگ نگاه کرد.
سوهو ادامه داد:
— فقط یه مشکل هست...
تهیونگ گفت:
— چی؟
— اون آدم امشب قراره ناپدید بشه.
تماس قطع شد.
ات با نگرانی پرسید:
— اون آدم کیه؟
تهیونگ به عکس قدیمی نگاه کرد.
— نمیدونم.
مکث کرد.
— ولی باید قبل از سوهو پیداش کنیم.
کانگ جون ناگهان وارد اتاق شد.
— رئیس...
تهیونگ برگشت.
— چی شده؟
کانگ جون گوشیاش را بالا آورد.
— جسدی که پلیس توی هتل پیدا کرده...
مکث کرد.
— شناسایی شد.
ات آرام پرسید:
— کی بود؟
کانگ جون به تهیونگ نگاه کرد.
— مردی که هفده سال پیش همراه پدر شما ناپدید شده بود.
تهیونگ برای چند ثانیه ساکت ماند.
بعد آرام گفت:
— یعنی سوهو راست میگفت...
ات پرسید:
— دربارهی چی؟
تهیونگ به در خروجی خیره شد.
— این بازی خیلی قبلتر از ازدواج ما شروع شده.
و درست همان لحظه...
صدای پیام جدیدی از گوشی ات بلند شد.
یک شماره ناشناس.
ات صفحه را باز کرد.
فقط یک جمله نوشته شده بود:
«اگه میخوای بدونی اون شب چه اتفاقی افتاد، امشب ساعت ۱۱ تنها بیا.»
ات به تهیونگ نگاه کرد.
تهیونگ پیام را خواند.
چهرهاش سرد شد.
— نه.
ات گفت:
— ولی...
— این بار دیگه منتظر نمیمونیم ببینیم اونا چه نقشهای دارن.
تهیونگ گوشی را پایین آورد.
— ما نقشهی خودمون رو میکشیم.
ادامه دارد... 🖤🔥
#تهیونگ
#رمان
#فیک
#عاشقانه
#مافیای
کانگ جون با عجله برگشت داخل.
— رئیس، کسی اینجا نیست.
تهیونگ چراغ گوشیاش را روشن کرد.
نور روی دیوار افتاد.
ات ناگهان به نوشتهای روی دیوار خیره شد.
«سوهو تنها دشمن شما نیست.»
ات آرام گفت:
— یعنی یه نفر دیگه هم هست؟
تهیونگ به نوشته نگاه کرد.
— ظاهراً.
همان لحظه گوشی تهیونگ زنگ خورد.
شماره ناشناس.
او جواب داد.
چند ثانیه سکوت...
بعد صدای سوهو از پشت خط آمد:
— امیدوارم از چیزی که توی اتاق پیدا کردی خوشت اومده باشه.
تهیونگ سرد گفت:
— تو کجایی؟
سوهو خندید.
— نزدیکتر از چیزی که فکر میکنی.
— چرا ما رو اینجا کشوندی؟
سوهو چند ثانیه سکوت کرد.
— چون ات باید حقیقت رو از زبان کسی بشنوه که اون شب اونجا بوده.
ات با شنیدن این حرف به تهیونگ نگاه کرد.
سوهو ادامه داد:
— فقط یه مشکل هست...
تهیونگ گفت:
— چی؟
— اون آدم امشب قراره ناپدید بشه.
تماس قطع شد.
ات با نگرانی پرسید:
— اون آدم کیه؟
تهیونگ به عکس قدیمی نگاه کرد.
— نمیدونم.
مکث کرد.
— ولی باید قبل از سوهو پیداش کنیم.
کانگ جون ناگهان وارد اتاق شد.
— رئیس...
تهیونگ برگشت.
— چی شده؟
کانگ جون گوشیاش را بالا آورد.
— جسدی که پلیس توی هتل پیدا کرده...
مکث کرد.
— شناسایی شد.
ات آرام پرسید:
— کی بود؟
کانگ جون به تهیونگ نگاه کرد.
— مردی که هفده سال پیش همراه پدر شما ناپدید شده بود.
تهیونگ برای چند ثانیه ساکت ماند.
بعد آرام گفت:
— یعنی سوهو راست میگفت...
ات پرسید:
— دربارهی چی؟
تهیونگ به در خروجی خیره شد.
— این بازی خیلی قبلتر از ازدواج ما شروع شده.
و درست همان لحظه...
صدای پیام جدیدی از گوشی ات بلند شد.
یک شماره ناشناس.
ات صفحه را باز کرد.
فقط یک جمله نوشته شده بود:
«اگه میخوای بدونی اون شب چه اتفاقی افتاد، امشب ساعت ۱۱ تنها بیا.»
ات به تهیونگ نگاه کرد.
تهیونگ پیام را خواند.
چهرهاش سرد شد.
— نه.
ات گفت:
— ولی...
— این بار دیگه منتظر نمیمونیم ببینیم اونا چه نقشهای دارن.
تهیونگ گوشی را پایین آورد.
— ما نقشهی خودمون رو میکشیم.
ادامه دارد... 🖤🔥
#تهیونگ
#رمان
#فیک
#عاشقانه
#مافیای
- ۴۸۲
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط