❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
(。♡part 179♡。)
و همه ظرفها با صداي خيلي بدي روی زمين افتادن و خرد شدن و داد زدم : کریستینات بدبخت شد بابا..
کریستینات له شد..
دستاي کثیف یه هرزه چندین بار روش بلند شد و کتکش زد..بابا شبونه ریختن
تو اتاق دخترت تا بهش تجاوز کنن
و کابوس هر شبش شدن..
حتي الان که اون کثافت مرده کابوسش هست...
مامان دختر کوچولوت سعي کرد
محکم وایسته..
نذاشت بهش دست بزنن. نذاشت دستمالیش کنن..دین خواهر لوست ضربه هاي کمربند خورد..
زخم شمشیر به اصطلاح شوهرش رو خورد..
اشکام بلند و پرصدا جاري شدن.
صداي ضجه هاي مامان بلند شد
-نگفتم که له شدم تا درد کشیدنتون رو نبینم..من با خاطرات عشقم به تك تكتون سوختم..
كريستينا تو اغوش مردي عاشقش بود و از دستش داد مرد ولي خوشحال بود..اره خوشحال بود چون همه عزیزانش سالم بودن..مردمش
سالم بودن.. مادر مثل فرشته اش سالم بود..
گریه مامان بلند تر شد.
-باباي مثل کوهش سالم بود..داداش مهربونش سالم بود..و..و جونگکوکش سالم بود..
هق هق کردم. شونه هام لرزید.
آورم لرزون ادامه دادم : کریستینا کوچولوتون با درد بزرگ شد
و شاید بیوگیش بهترین اتفاق زندگیش بود.
زل زدم به جولي. له شده به میز خیره بود
-من هرزه نیستم..
توماس قاتل رواني یه هرزه بود..
قاتلي که گریس رو کشت چاقو گذاشت زیر گردن نفس من..پدر و مادر و برادرم و تهدید کرد اذیت و آزارم کرد..کابوسم شد.
هر شبش رو با چندتا دختر گذروند..
توماس یه بیمار بود. یه دیوونه
لبم رو گاز گرفتم و گفتم : جناي عزيزت برات نگفت روز آخر داداشت منو به صندلي بست
و با کمربند نوازشم کرد و با شمشیر زخمیم کرد؟ نگفت بابات رو کشت؟
داد زدم : منم دايي جيمز رو دوست داشتم..اون مثل کوه پشتم بود..میخواست کمکم کنه..
نمیدونم از فرشته هايي
مثل دايي جیمز و عمه جسیکا چطور حيوونهايي مثل شما سه تا به وجود اومد..
دستامو روی میز گذاشتم و چشمامو بستم. صدا از هیچ چیز و هیچ کس در نمیومد.
توان نگاه کردن به هیچ کس رو نداشتم. معده ام درد میکرد.
دست روي زخم دردمندم گذاشتم
و از سالن زدم بیرون و رفتم تو اتاقم.
در رو بستم و بهش تکیه دادم.
حتي دیگه توان گریه کردنم نداشتم..
بسم بود. فقط به خواب اروم و راحت احتیاج داشتم. اروم رفتم تو تخت و چشمامو بستم.
(。♡part 179♡。)
و همه ظرفها با صداي خيلي بدي روی زمين افتادن و خرد شدن و داد زدم : کریستینات بدبخت شد بابا..
کریستینات له شد..
دستاي کثیف یه هرزه چندین بار روش بلند شد و کتکش زد..بابا شبونه ریختن
تو اتاق دخترت تا بهش تجاوز کنن
و کابوس هر شبش شدن..
حتي الان که اون کثافت مرده کابوسش هست...
مامان دختر کوچولوت سعي کرد
محکم وایسته..
نذاشت بهش دست بزنن. نذاشت دستمالیش کنن..دین خواهر لوست ضربه هاي کمربند خورد..
زخم شمشیر به اصطلاح شوهرش رو خورد..
اشکام بلند و پرصدا جاري شدن.
صداي ضجه هاي مامان بلند شد
-نگفتم که له شدم تا درد کشیدنتون رو نبینم..من با خاطرات عشقم به تك تكتون سوختم..
كريستينا تو اغوش مردي عاشقش بود و از دستش داد مرد ولي خوشحال بود..اره خوشحال بود چون همه عزیزانش سالم بودن..مردمش
سالم بودن.. مادر مثل فرشته اش سالم بود..
گریه مامان بلند تر شد.
-باباي مثل کوهش سالم بود..داداش مهربونش سالم بود..و..و جونگکوکش سالم بود..
هق هق کردم. شونه هام لرزید.
آورم لرزون ادامه دادم : کریستینا کوچولوتون با درد بزرگ شد
و شاید بیوگیش بهترین اتفاق زندگیش بود.
زل زدم به جولي. له شده به میز خیره بود
-من هرزه نیستم..
توماس قاتل رواني یه هرزه بود..
قاتلي که گریس رو کشت چاقو گذاشت زیر گردن نفس من..پدر و مادر و برادرم و تهدید کرد اذیت و آزارم کرد..کابوسم شد.
هر شبش رو با چندتا دختر گذروند..
توماس یه بیمار بود. یه دیوونه
لبم رو گاز گرفتم و گفتم : جناي عزيزت برات نگفت روز آخر داداشت منو به صندلي بست
و با کمربند نوازشم کرد و با شمشیر زخمیم کرد؟ نگفت بابات رو کشت؟
داد زدم : منم دايي جيمز رو دوست داشتم..اون مثل کوه پشتم بود..میخواست کمکم کنه..
نمیدونم از فرشته هايي
مثل دايي جیمز و عمه جسیکا چطور حيوونهايي مثل شما سه تا به وجود اومد..
دستامو روی میز گذاشتم و چشمامو بستم. صدا از هیچ چیز و هیچ کس در نمیومد.
توان نگاه کردن به هیچ کس رو نداشتم. معده ام درد میکرد.
دست روي زخم دردمندم گذاشتم
و از سالن زدم بیرون و رفتم تو اتاقم.
در رو بستم و بهش تکیه دادم.
حتي دیگه توان گریه کردنم نداشتم..
بسم بود. فقط به خواب اروم و راحت احتیاج داشتم. اروم رفتم تو تخت و چشمامو بستم.
- ۱.۹k
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط