سرنوشت

سرنوشت

(ویو من)

اون شب اصلاً نتونستم بخوابم...

هر بار چشمامو می‌بستم، همون اتاق تاریک میومد جلوی چشمم.

دوباره صدای اون مردا...
دوباره اون ترس لعنتی...

از جام بلند شدم و آروم به سمت در رفتم.

در اتاق باز بود.

شوگا روی مبل نشسته بود و لپ‌تاپش جلویش بود، ولی معلوم بود اصلاً حواسش به کارش نیست.

رایا: شوگا...

سرشو بلند کرد.

شوگا: بیداری؟

آروم سرمو تکون دادم.

رایا: میشه... تنها نباشم؟

چند ثانیه نگام کرد.

بعد بدون هیچ حرفی لپ‌تاپشو بست و بلند شد.

شوگا: بیا.

رفتم کنارش.

شوگا: امشب هرجایی که راحت‌تری می‌خوابی. من اینجام.

رایا: واقعاً می‌مونی؟

شوگا: آره.

برای اولین بار از وقتی برگشته بودم، یه نفس راحت کشیدم.

آروم کنار تخت نشستم.

رایا: ممنون که پیدام کردی...

شوگا چند لحظه ساکت موند.

شوگا: من باید زودتر پیدات می‌کردم.

رایا: تقصیر تو نبود...

شوگا: بود.

نگاهش کردم.

شوگا: چون گذاشتم کسی بفهمه تو برام مهمی.

بعد آروم‌تر ادامه داد:

شوگا: دیگه این اشتباه تکرار نمیشه.

اون شب برای اولین بار، با وجود تمام ترس‌هام، وقتی چشمامو بستم...

می‌دونستم یکی کنارمه. 🥺

بچه ها رسما الان سکنه میزنم خیلی خوبههه گیلیللیلیللیلیلیل
دیدگاه ها (۰)

سرنوشت(ویو شوگا)صبح که بیدار شدم، رایا هنوز خواب بود.صورتش خ...

سرنوشت(ویو من)بعد از صبحونه، دوباره رفتم توی اتاق.همه‌چیز مث...

سرنوشت(ویو رایا)نمی‌دونستم چند ساعت گذشته.دیگه حتی توان گریه...

سرنوشت(ویو شوگا)سه ساعت بود ساختمون به ساختمون دنبالش می‌گشت...

سرنوشت(ویو رایا)داشتم از پله‌ها میرفتم بالا که یهو یادم افتا...

سرنوشت(ویو من)اون شب دوباره خواب بد دیدم...همون اتاق تاریک.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط