فرمانده من
فرمانده من
پارت نهم.......
امم....اون همزمان وقتی بادیگارد من بود خیانت میکرد به چان اون سان که یکی از مافیای سر شناس بود
اون راپورت من و میداد و عکسام و براش میفرستاد اونم که سیر نمی شد هی ازش عکس میخاست آخری یک روزی اومد من و دزدید تا یه مدت اسیرش بودم اون آنقدر کتکم زد
و تا مرز تجاوز رفت ولی هوسوک من و نجات داد اون میگفت جئون عین خیالش نبوده که من و دزدیدن من تا یه مدت نمیتونستم درست و حسابی راه برم
تهیونگ" چه بلایی سر اون بی شرف اومد
ات" هوسوک کشتش
تهیونگ" اگه هوسوک نمیکشتش صد در صد میرفتم تیکه تیکه اش میکردم
داشتم همینجوری بهش فحش میدادم هوسوک اومد پیشمون
هوسوک" چته چی شده تهیونگ از صد کیلومتری معلومه اعصاب نداری
ات" هیچی نشده نیاز نیست دخالت کنی
هوسوک" راستی بابات گفت بیای پیشمون
ات" چی شده یاده من افتاده
هوسوک" اینجوری نگو ....حالا هم بیا بریم تا من و نکشته
ات" بگو هه را گفته نه جئون
هوسوک" اره هه را گفته میگه چند وقته ندیدت
ات" برو میایم
تهیونگ" چرا رابطه ات با بابات خرابه
ات" این برمیگرده به کوچیکی م الان حوصله ندارم توضیح بدم بیا بریم
تهیونگ" بریم
رفتیم پیششون من یکم عقب تر اونا وایسادم
هه را اومد بغلش کرد
هه را" سلام دختر قشنگم خوبی
ات"سر تکان داد خوبم
توی گوش ات یه چیزی گفت نفهمیدم ولی هرچی بود ات عصبانی شد
ات" راست میگه جئون
جئون" هه را زود گذاشتی کف دستش
هه را" چیه نباید بهش میگفتم میخوای چیکار کنی
نمیفهمدیم چی میگن
ات" تهیونگ میری برام نوشیدنی بگیری مشروب نمیخورم
سر تکان دادم و رفتم جلو تر یواش بهش گفتم
تهیونگ" هرموقع احساس خطر کردی بهم زنگ بزن باشه
ات سر تکان داد
میدونستم فرستادم پی نخود سیاه
رفتم براش آبمیوه گرفتم
برگشتم پیششون رفتم نزدیک میز دیدم ات نیست
لیوان از دستم افتاد و شکست
ادامه دارد.....
بنظرتون چه بلایی سر ات اومد؟
ات چرا گفت تهیونگ بره؟
ات و دزدیدن؟
به قلمta_ta
پارت نهم.......
امم....اون همزمان وقتی بادیگارد من بود خیانت میکرد به چان اون سان که یکی از مافیای سر شناس بود
اون راپورت من و میداد و عکسام و براش میفرستاد اونم که سیر نمی شد هی ازش عکس میخاست آخری یک روزی اومد من و دزدید تا یه مدت اسیرش بودم اون آنقدر کتکم زد
و تا مرز تجاوز رفت ولی هوسوک من و نجات داد اون میگفت جئون عین خیالش نبوده که من و دزدیدن من تا یه مدت نمیتونستم درست و حسابی راه برم
تهیونگ" چه بلایی سر اون بی شرف اومد
ات" هوسوک کشتش
تهیونگ" اگه هوسوک نمیکشتش صد در صد میرفتم تیکه تیکه اش میکردم
داشتم همینجوری بهش فحش میدادم هوسوک اومد پیشمون
هوسوک" چته چی شده تهیونگ از صد کیلومتری معلومه اعصاب نداری
ات" هیچی نشده نیاز نیست دخالت کنی
هوسوک" راستی بابات گفت بیای پیشمون
ات" چی شده یاده من افتاده
هوسوک" اینجوری نگو ....حالا هم بیا بریم تا من و نکشته
ات" بگو هه را گفته نه جئون
هوسوک" اره هه را گفته میگه چند وقته ندیدت
ات" برو میایم
تهیونگ" چرا رابطه ات با بابات خرابه
ات" این برمیگرده به کوچیکی م الان حوصله ندارم توضیح بدم بیا بریم
تهیونگ" بریم
رفتیم پیششون من یکم عقب تر اونا وایسادم
هه را اومد بغلش کرد
هه را" سلام دختر قشنگم خوبی
ات"سر تکان داد خوبم
توی گوش ات یه چیزی گفت نفهمیدم ولی هرچی بود ات عصبانی شد
ات" راست میگه جئون
جئون" هه را زود گذاشتی کف دستش
هه را" چیه نباید بهش میگفتم میخوای چیکار کنی
نمیفهمدیم چی میگن
ات" تهیونگ میری برام نوشیدنی بگیری مشروب نمیخورم
سر تکان دادم و رفتم جلو تر یواش بهش گفتم
تهیونگ" هرموقع احساس خطر کردی بهم زنگ بزن باشه
ات سر تکان داد
میدونستم فرستادم پی نخود سیاه
رفتم براش آبمیوه گرفتم
برگشتم پیششون رفتم نزدیک میز دیدم ات نیست
لیوان از دستم افتاد و شکست
ادامه دارد.....
بنظرتون چه بلایی سر ات اومد؟
ات چرا گفت تهیونگ بره؟
ات و دزدیدن؟
به قلمta_ta
- ۱۳۹
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط