پادشاهی در زمستان به نگهبان گفت:

پادشاهی در زمستان به نگهبان گفت:
سردت نیست؟
گفت عادت دارم.
پادشاه گفت:
میگویم برایت لباس گرم بیاورند.
و فراموش کرد!
صبح جنازه ی نگهبان را دیدند روی دیوار نوشته بود:
به سرما عادت داشتم اما وعده ی لباس گرمت مرا از پای درآورد!

مواظب وعده هایمان باشیم...!
دیدگاه ها (۲)

هیچوقت یادم نمیره...ده - یازده سالم که بود تو بازی با بچه ها...

از آخرین باری که کسی رو دوست داشتم چیز زیادی یادم نیستاز آخر...

دلم تنگ است و می‌دانم تو دیگر برنمی‌گردی بمانم هرچه خیره پشت...

زندگی را وجب وجب گشتمتا کسی اهلِ دردِسر باشدیک نفر از نژادِ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط