p26

p26
سوار شدیم و به سمت سینما رفتیم یه فیلم جنایی درباره یه دختر توی یه خونه که در هاش قفل شده بود و مافیا ها دزدیده بودنش پسره آستین هاشو بالا زد و سمت دختره اومد نفسم بالا نمی‌اومد نفس نفس میزدم ناخودآگاه بازوی متیو رو گرفتم
دیانا : نه بریم
متیو : چی شد
دیانا : همین تقصیر توعه
گونمو گرفت و بوسید و دستمو گرفت و بیرون رفتیم
متیو : خوبی عروسک
دیانا : آره
متیو : حالتو بهتر میکنم قول میدم چون برام مهمه و اگه چیزی برام مهم باشه بهش میرسم
دیانا : میشه بریم
متیو : بریم کافی شاپ
دیانا : جایی که من می‌گویم
و سرچ کردم
متیو : چشم توت فرنگی
پیاده شدیم و داخل نشستیم چشمم به یه میز خورد دوستام پشتش بودن هلن ،‌ پانسی ، الکس ، بارتی
دیدنم در واقع هان دید و با بچه ها به سمت میزمون اومد
هلن : سلام دیانا
دیانا : سلام متیو هلن پانسی بارتی الکس و بچها متیو
متیو در گوشم : این همونیه که می‌گفت منو بپیچونی
دیانا : آره
الکس : خب اگه بخوای آخر هفته بریم جنگل
دیانا : آره عالی میشه
هلن : البته اگه بتونن از پارتنر نه ارباب اجباریشون اجازه اومدن بگیرن
بغضم گرفت و متیو اینو فهمید و دستمو محکم گرفت
متیو : هی تو حق نداری بهش توهین کنی هر چی بین منو اونه
بارتی : دعوا نکنید بابا چیزی نشده که
پانسی : اصلا بیاید همه با پارتنر هامون بریم منم به پارتنرم
بارتی پرید وسط حرفش : لطفا زود خبر نده ممکنه تا آخر هفته عوض بشه
پانسی : کرواچ شعور هم چیز خوبیه
الکس : پاتنرت کی بود
دیانا : بچها بلیز دیگه از وقتی بودم
پانسی : آره با بلیز میریم
هلن : پس میگم یکی هم بیاید
دیانا : مگه تو پارتنر داری
هلن : نه فقط خودت داری اونم اینو
متیو نفس عمیقی کشید
الکس : هلن میشه بس کنی مسخره بازیتو
بارتی : حالا کی هست
هلن : بله معلومه که میشه و بارتی ایوان روزیه
همه : اوووووو
بارتی : یعنی اون ایوانِ ...(بوق) هیچی به من نگفته
هلن : خب پس ساعت ۱۰ اونجا تلپورت بشید براتون جی پی اس میفرستم
دیانا : حتما
و رفتن پشت می‌شون
هنوز وایساده بودیم
دیانا : بریم پیششون
متیو : امروز برای منو تو عه یه روز دیگه باشه
دیانا : امم باشه تو وقعا می‌گذاری برم
متیو : آره میریم
دیانا : نه میروم
متیو : باهم می‌رویم عروسک
دیانا : نه
متیو : نمیتونم بگذارم با ۳ تا پسر بری بعد مگه اونا نمیخواهن با پارتنر هاشون
دیانا : متیو دیدی چجوری داشت مسخره ام میکرد
متیو : خب ام آخه نمیتونی تنها بری که
دستبندمو نشونش دادم
دیانا : آره این قلاده رو یادم رفته بود
دستی که اون دستبند توش بود رو گرفت و بوسید دیگه مقاومت نکردن عادتم شده بود و درش آورد
متیو : دیدم نگاه کردن بهش اذیتت میکنه شبا برایت میگذارمش و توی جیبش گذاشتش
بغلش کردم بدون نگاه کردن به چشمای هلن که مطمئنم گرد شده بودن
و نشستیم
گارسون : چی می‌خواهید
بعد از دادن سفارشمون و خوردنش به سمت ماشین رفتیم
دیدگاه ها (۱)

p27دیانا : خیلی خوش گذشت بهم بعد کلی مدت متیو : منم همنطور ا...

28۱ ماه بعد لباسامونو پوشیدیم و سوار ماشین شدیمدیانا : متیو ...

p26دستشو جلو آورد به معنی اینکه بگیرش پسش زدم باهم به سمت ...

p25فردا صبح : متیو داشت آماده می‌شد بره حالا وقتش بود ببینم ...

رویایی واقعی اما مانند دروغ....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط