Daddy Jimin and Nurse Zabel
Daddy Jimin and Nurse Zabel
Part ۱۰
سویون با خنده جواب داد: «صبح بخیر قهرمان آشپزخونه!»
سولگی در آغوش سویون دست و پا میزد و با هیجان به سمت میز صبحانه اشاره میکرد. جیمین سولگی را از سویون گرفت و او را روی صندلی مخصوص کودک نشاند.
در همین لحظه، جین در حالی که موهایش به هم ریخته بود، وارد آشپزخانه شد. «بوی چی میاد؟ امیدوارم این بار صبحانه جیمین خوردنی باشه!»
جیمین با خنده جواب داد: «نگران نباش هیونگ، امروز شاهکار خلق کردم!»
بقیه اعضای بیتیاس هم یکی یکی وارد آشپزخانه شدند و با دیدن میز پر از غذاهای رنگارنگ، خوشحال شدند. سولگی با هیجان به صدای خندهها و حرفهای اعضا گوش میداد و گاهی اوقات با صداهای بامزهاش توجه همه را جلب میکرد.
سویون در حالی که به جیمین و اعضا و سولگی نگاه میکرد، حس کرد خانوادهای بزرگ و گرم دارد. جیمین به سویون نگاه کرد و با چشمهایش لبخندی زد که فقط سویون معنی آن را میفهمید. آنها با هم صبحانه خوردند و از لحظات شاد و پر از محبت در کنار هم لذت بردند. این تازه آغاز داستانی جدید برای آنها بود.
بعد از صبحانه، جیمین تصمیم گرفت برای سولگی لباس و اسباببازی بخرد. او رو به سویون کرد و با نگاهی که انگار داشت از یک اتفاق هیجانانگیز حرف میزد، گفت: «سویونشی، آماده شو! باید بریم به یه ماموریت غیرممکن... خرید با یک نوزاد و یک آیدل فراری!»
سویون خندید و در حالی که داشت لپهای آویزان سولگی را پاک میکرد، جواب داد: «امیدوارم کارت بانکیات رو پر کرده باشی، چون من و این خانم کوچولو نقشههای بزرگی داریم!»
آنها به یکی از لوکسترین فروشگاههای سیسمونی در مرکز سئول رفتند. جیمین با همان تیپ مخفیاش (کلاه و ماسک) کالسکه را هل میداد و سویون هم کنارش راه میرفت. هر کسی آنها را میدید، فکر میکرد یک زوج جوان و شیک هستند که برای اولین فرزندشان به خرید آمدهاند.
وقتی به بخش لباسهای نوزاد رسیدند، جیمین هیجانزده شد و شروع به انتخاب لباسهای مختلف کرد. سویون با خنده به او گفت: «جیمین، فکر کنم کل فروشگاه رو میخوای برای سولگی بخری!»
جیمین در حالی که یک لباس کوچک و بامزه را جلوی سولگی میگرفت، گفت: «آخه ببین چقدر بهش میاد! نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم.»
بعد از کلی خرید لباس و اسباببازی، آنها به سمت قسمت پرداخت رفتند. در صف طولانی، جیمین کالسکه را هل میداد و سویون هم سولگی را بغل کرده بود. ناگهان سولگی شروع به گریه کرد. سویون سعی کرد او را آرام کند، اما موفق نشد.
Part ۱۰
سویون با خنده جواب داد: «صبح بخیر قهرمان آشپزخونه!»
سولگی در آغوش سویون دست و پا میزد و با هیجان به سمت میز صبحانه اشاره میکرد. جیمین سولگی را از سویون گرفت و او را روی صندلی مخصوص کودک نشاند.
در همین لحظه، جین در حالی که موهایش به هم ریخته بود، وارد آشپزخانه شد. «بوی چی میاد؟ امیدوارم این بار صبحانه جیمین خوردنی باشه!»
جیمین با خنده جواب داد: «نگران نباش هیونگ، امروز شاهکار خلق کردم!»
بقیه اعضای بیتیاس هم یکی یکی وارد آشپزخانه شدند و با دیدن میز پر از غذاهای رنگارنگ، خوشحال شدند. سولگی با هیجان به صدای خندهها و حرفهای اعضا گوش میداد و گاهی اوقات با صداهای بامزهاش توجه همه را جلب میکرد.
سویون در حالی که به جیمین و اعضا و سولگی نگاه میکرد، حس کرد خانوادهای بزرگ و گرم دارد. جیمین به سویون نگاه کرد و با چشمهایش لبخندی زد که فقط سویون معنی آن را میفهمید. آنها با هم صبحانه خوردند و از لحظات شاد و پر از محبت در کنار هم لذت بردند. این تازه آغاز داستانی جدید برای آنها بود.
بعد از صبحانه، جیمین تصمیم گرفت برای سولگی لباس و اسباببازی بخرد. او رو به سویون کرد و با نگاهی که انگار داشت از یک اتفاق هیجانانگیز حرف میزد، گفت: «سویونشی، آماده شو! باید بریم به یه ماموریت غیرممکن... خرید با یک نوزاد و یک آیدل فراری!»
سویون خندید و در حالی که داشت لپهای آویزان سولگی را پاک میکرد، جواب داد: «امیدوارم کارت بانکیات رو پر کرده باشی، چون من و این خانم کوچولو نقشههای بزرگی داریم!»
آنها به یکی از لوکسترین فروشگاههای سیسمونی در مرکز سئول رفتند. جیمین با همان تیپ مخفیاش (کلاه و ماسک) کالسکه را هل میداد و سویون هم کنارش راه میرفت. هر کسی آنها را میدید، فکر میکرد یک زوج جوان و شیک هستند که برای اولین فرزندشان به خرید آمدهاند.
وقتی به بخش لباسهای نوزاد رسیدند، جیمین هیجانزده شد و شروع به انتخاب لباسهای مختلف کرد. سویون با خنده به او گفت: «جیمین، فکر کنم کل فروشگاه رو میخوای برای سولگی بخری!»
جیمین در حالی که یک لباس کوچک و بامزه را جلوی سولگی میگرفت، گفت: «آخه ببین چقدر بهش میاد! نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم.»
بعد از کلی خرید لباس و اسباببازی، آنها به سمت قسمت پرداخت رفتند. در صف طولانی، جیمین کالسکه را هل میداد و سویون هم سولگی را بغل کرده بود. ناگهان سولگی شروع به گریه کرد. سویون سعی کرد او را آرام کند، اما موفق نشد.
- ۵.۲k
- ۱۲ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط