مرگ من روزی فراخواهدرسید دربهاری روشن ازامواج نور درزمستا
مرگ من روزی فراخواهدرسید دربهاری روشن ازامواج نور درزمستانی غبارآلودودود یاخزانی خالی ازفریادوشور مرگ من روزی فراخواهدرسید روزی ازاین تلخ وشیرین روزها روزپوچی همچوروزان دگر سایه ای زامروزها،دیروزها! دیدگانم همچودالان های تار گونه هایم همچومرمرهای سرد ناگهان خوابی مراخواهدربود من تهی خواهم شدازفریادودرد خاک میخواندمراهردم به خویش می رسند،ازراه تادرخاکم نهند آه!!! شایدعاشقانم نیمه شب گل به روی گورغمناکم نهند می رهم ازخویش ومیمانم زخویش هرچه برجامانده ویران می شود روح من چون بادبان قایقی درافق هادوروپنهان میشود بعدهانام مراباران وباد نرم می شویندازرخسارسنگ گورمن گمنام میماندبه راه فارغ ازافسانه های نام وننگ مرگ من روزی فراخواهدرسید...
- ۱.۲k
- ۰۷ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط