‏ما دو پیراهن بودیم، بر یک بند...!

‏ما دو پیراهن بودیم، بر یک بند...!
یکی را باد برد... دیگری را باران هر روز خیس میکند!
دیدگاه ها (۱)

من سرد که بشم دیگه واسم مهم نیست چیکار میکنی سرد که بشم ، یه...

ماجرای واقعی ولنتایندر قرن سوم میلادی که مطابق می شود با اوا...

گاهى دوست داشتن آنقدر دَمِ دستمان است كه فراموش ميكنيم بايد ...

امروز بی‌وقفه لذت ببر و لبخند بزنو از پرورگار به خاطرِ این ص...

گفتگو با کافکا|گوستاو یانوشقلب خانه ای است با دو اتاق خواب.....

پزشکیان با یک پیام، تمام زحمات نیروهای نظامی را به باد میدهد...

بچه هاامروز رفته بودیم بیرون منم از رو وابسته شدن زیاد یکی ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط