سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو
# 🩸«ماه و خورشید: افسانهیِ خون و اشک» ☀️
فصل دو قسمت بیست و دو
🔸 باد سردِ شب،
از دیوارهایِ بلندِ قصر عبور میکرد و روی کاشیهایِ سیاهش میرقصید.
در میانِ آن تاریکی،
ناروتو، با انگشتهایِ زخمیاش،
به گوشهیِ یکی از کاشیها چنگ زده بود…
همهیِ توانش را در همان دستِ لرزان خلاصه کرده بود.
هر لحظه،
نیرویِ گرانش، او را پایین میکشید.
بدنش سنگین،
چشمانش تار،
نفسهایش بریده.
صدایِ فریادِ نگهبانان از بالایِ قصر هنوز میآمد،
اما او دیگر قادر به پاسخ دادن نبود.
🩸 **خون از میانِ شیارهایِ انگشتانش جاری بود**
و بر سطحِ سردِ کاشیها میغلتید…
باد، پوستش را میسوزاند.
چشمهایش باز و بسته میشدند، مثل صفحهیِ فیلمی که آخرِ جوهرش را میکشد.
همه چیز تار شد.
دستش،
لغزید.
و سقوطش...
در دامی بینِ زمین و آسمان،
دروازهای میانِ زندگی و مرگ.
اما… 🌙
🔸 **در همان لحظه،**
از میانِ سایهیِ شب،
اژدهایی باشکوه با بالهایِ سرخ و چشمهایی همچون آتشِ شعلهور،
از گوشهیِ برجِ شمالیِ قصر ظاهر شد؛
**گلوریا.** 🐲
او صدایِ افتادن را شنیده بود.
و بیدرنگ،
با غرشی شتابان،
به سویِ سقوطِ خورشیدِ کوچک یورش برد. 🩸💨
پیش از آنکه بدنِ ناروتو زمین را لمس کند،
گلوریا با چرخشی تند، از زیرش گذشت.
باد و پر،
در هم آمیختند،
و **بدنِ ناروتو رویِ پوستِ گرم و سرخِ گلوریا فرود آمد.** 🐉🔥
برایِ لحظهای هیچ صدایی نبود.
فقط خشمِ باد.
و گرمایی که از اژدها میتراوید.
🌖 ناروتو آهسته چشم باز کرد.
چندین بار پلک زد تا تصویر واضح شود.
همهچیز در حرکت بود… حسِ نسیم، حسِ سرعت،
و صدایِ زوزهیِ باد. 🌀
اول نفهمید کجاست.
بدنش سنگین. ذهنش گیج.
اما بعد انگار پوستِ اژدها را حس کرد؛
گرم، زنده، و با نبضی طبیعی…
ناگهان فهمید… نجات یافته! 😭✨
«…گـ، گـلوریا…؟»
صدایش آرام و خشدار بود،
اما در دلِ شب، واضح.
گلوریا که حس کرد ناروتو بیدار شده،
غرشی کوتاه کرد—غرشی شبیه نوازشِ خشم و شادی با هم.
صدایی شبیه **"خوشحالم... که زندهای، خورشیدِ جوان..."** در گوش ناروتو پیچید. 🐉
ناروتو نفسش را حبس کرد،
چشمانش پر از اشک شد،
و با خوشحالی،
دستهای لرزانش را روی بدن عظیم گلوریا گذاشت. 💫
**ناروتو:** «گلوریاااااااا!» 😭
گلوریا،
با غرشی از تهِ وجود، پاسخ داد.
مثلِ بلهای گرم و قدرتمند.
ناروتو تلاش کرد سرپا شود،
اول لغزید، ولی بعد تعادلش را پیدا کرد.
رویِ پشتِ گلوریا ایستاد،
و جلو رفت، تا به گردنِ بزرگ گلوریا رسید.
«گلوریا، کجا داری میری؟»
«میدونی چه اتفاقی افتاد؟ باید برگردم به قصر، پیشِ ساسوکه!» 💔
گلوریا دوباره غرشی بلندتر کرد؛
هوایی، عمیق، مثلِ **اخطار.**
باد دورشان گردید،
و ناروتو فهمید… پیامش را.
انگار صدایِ غرش گلوریا انگار که میگفت:
**"ناروتو… اونجا امن نیست."**
ناروتو لحظهای سکوت کرد…
به یادِ آن همه درد، سقوط، فریاد.
چشمهایش را بست،
نفسی عمیق کشید،
و گفت با صدایی آرام ولی قاطع:
«باشه… فقط فعلاً، با تو میام.»
گلوریا غرشی تأییدآمیز کرد،
و دوباره اوج گرفت.
بالهایش از میانِ ابرها گذشتند،
و نورِ خورشید تازه طلوع کرده روی پوستِ قرمزش رقصید. 🌙✨
ناروتو،
روی پشتِ او، آرام نشست.
چشمانش آهسته بسته شد،
و فقط صدایِ بالها را شنید.
سفرِ جدیدی آغاز شده بود…
سفری به جایی که حتی خودش نمیدانست. ⛓️🐲✨☀️
و همچنان تنها چیزی که بهش فکر میکرد ساسوکه بود...
# 🩸«ماه و خورشید: افسانهیِ خون و اشک» ☀️
فصل دو قسمت بیست و دو
🔸 باد سردِ شب،
از دیوارهایِ بلندِ قصر عبور میکرد و روی کاشیهایِ سیاهش میرقصید.
در میانِ آن تاریکی،
ناروتو، با انگشتهایِ زخمیاش،
به گوشهیِ یکی از کاشیها چنگ زده بود…
همهیِ توانش را در همان دستِ لرزان خلاصه کرده بود.
هر لحظه،
نیرویِ گرانش، او را پایین میکشید.
بدنش سنگین،
چشمانش تار،
نفسهایش بریده.
صدایِ فریادِ نگهبانان از بالایِ قصر هنوز میآمد،
اما او دیگر قادر به پاسخ دادن نبود.
🩸 **خون از میانِ شیارهایِ انگشتانش جاری بود**
و بر سطحِ سردِ کاشیها میغلتید…
باد، پوستش را میسوزاند.
چشمهایش باز و بسته میشدند، مثل صفحهیِ فیلمی که آخرِ جوهرش را میکشد.
همه چیز تار شد.
دستش،
لغزید.
و سقوطش...
در دامی بینِ زمین و آسمان،
دروازهای میانِ زندگی و مرگ.
اما… 🌙
🔸 **در همان لحظه،**
از میانِ سایهیِ شب،
اژدهایی باشکوه با بالهایِ سرخ و چشمهایی همچون آتشِ شعلهور،
از گوشهیِ برجِ شمالیِ قصر ظاهر شد؛
**گلوریا.** 🐲
او صدایِ افتادن را شنیده بود.
و بیدرنگ،
با غرشی شتابان،
به سویِ سقوطِ خورشیدِ کوچک یورش برد. 🩸💨
پیش از آنکه بدنِ ناروتو زمین را لمس کند،
گلوریا با چرخشی تند، از زیرش گذشت.
باد و پر،
در هم آمیختند،
و **بدنِ ناروتو رویِ پوستِ گرم و سرخِ گلوریا فرود آمد.** 🐉🔥
برایِ لحظهای هیچ صدایی نبود.
فقط خشمِ باد.
و گرمایی که از اژدها میتراوید.
🌖 ناروتو آهسته چشم باز کرد.
چندین بار پلک زد تا تصویر واضح شود.
همهچیز در حرکت بود… حسِ نسیم، حسِ سرعت،
و صدایِ زوزهیِ باد. 🌀
اول نفهمید کجاست.
بدنش سنگین. ذهنش گیج.
اما بعد انگار پوستِ اژدها را حس کرد؛
گرم، زنده، و با نبضی طبیعی…
ناگهان فهمید… نجات یافته! 😭✨
«…گـ، گـلوریا…؟»
صدایش آرام و خشدار بود،
اما در دلِ شب، واضح.
گلوریا که حس کرد ناروتو بیدار شده،
غرشی کوتاه کرد—غرشی شبیه نوازشِ خشم و شادی با هم.
صدایی شبیه **"خوشحالم... که زندهای، خورشیدِ جوان..."** در گوش ناروتو پیچید. 🐉
ناروتو نفسش را حبس کرد،
چشمانش پر از اشک شد،
و با خوشحالی،
دستهای لرزانش را روی بدن عظیم گلوریا گذاشت. 💫
**ناروتو:** «گلوریاااااااا!» 😭
گلوریا،
با غرشی از تهِ وجود، پاسخ داد.
مثلِ بلهای گرم و قدرتمند.
ناروتو تلاش کرد سرپا شود،
اول لغزید، ولی بعد تعادلش را پیدا کرد.
رویِ پشتِ گلوریا ایستاد،
و جلو رفت، تا به گردنِ بزرگ گلوریا رسید.
«گلوریا، کجا داری میری؟»
«میدونی چه اتفاقی افتاد؟ باید برگردم به قصر، پیشِ ساسوکه!» 💔
گلوریا دوباره غرشی بلندتر کرد؛
هوایی، عمیق، مثلِ **اخطار.**
باد دورشان گردید،
و ناروتو فهمید… پیامش را.
انگار صدایِ غرش گلوریا انگار که میگفت:
**"ناروتو… اونجا امن نیست."**
ناروتو لحظهای سکوت کرد…
به یادِ آن همه درد، سقوط، فریاد.
چشمهایش را بست،
نفسی عمیق کشید،
و گفت با صدایی آرام ولی قاطع:
«باشه… فقط فعلاً، با تو میام.»
گلوریا غرشی تأییدآمیز کرد،
و دوباره اوج گرفت.
بالهایش از میانِ ابرها گذشتند،
و نورِ خورشید تازه طلوع کرده روی پوستِ قرمزش رقصید. 🌙✨
ناروتو،
روی پشتِ او، آرام نشست.
چشمانش آهسته بسته شد،
و فقط صدایِ بالها را شنید.
سفرِ جدیدی آغاز شده بود…
سفری به جایی که حتی خودش نمیدانست. ⛓️🐲✨☀️
و همچنان تنها چیزی که بهش فکر میکرد ساسوکه بود...
- ۱.۲k
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط