اسلاید دو چیزایی که کیبورد عزیزم بهم پیشنهاد میده اصلا هم
اسلاید دو چیزایی که کیبورد عزیزم بهم پیشنهاد میده اصلا هم بخاطر این نیس که خودم چنین چیزایی رو صد دفعه تکرار میکنم🗿
شیپ کیوکا هم همون میتسویا شد...
پارت ²⁶
ویو کایا
مایکی که تا اون لحظه داشت با تمام توان خودش رو کنترل میکرد که از خنده منفجر نشه، یکدفعه دستش رو محکم کوبید روی میز.
مایکی: ساکتتتتتتتتتتتت!!! 😡💢
صدای کوبیده شدن دستش اونقدر بلند بود که انگار خود میز هم درخواست استعفا داد. 😂
همهجا... یا بهتره بگم همهکس، درجا ساکت شدن. حتی یکی از مورچههای گوشهی اتاق هم احتمالاً گفت: «منم دیگه تکون نمیخورم، جونم به لبم رسیده.» 🗿🤐
کیوکا: قربون ابهتت برم... 😌✨
کایا: اوه اوه... جو سنگینه. خیلی سنگینه. حس میکنم الان حتی اکسیژن هم با اجازه وارد ریههامون میشه. 😭🗿
مایکی با اخم برگشت سمت ما و دستهاش رو روی سینهاش قفل کرد.
مایکی: نشنیدین گفتم ساکت؟ 😑💢
کیوکا: نع. 😐
کایا: ما گوش نداریم که بشنویم. 🤷🏻♀️🗿
مایکی: &_&
ران: #_#
ریندو: @_@
کوکو: %_%
سانزو: :|
هانما: ×_×
(گفته بودم سرشو کوبید به دیوار؟ خب شهید شد دیگه 🤓🪦)
من به اطراف نگاه کردم. سکوت اتاق واقعاً داشت منو میخورد. یه سکوت سنگین، مرموز، تهدیدآمیز... و من، بهعنوان یک انسان کاملاً عاقل، تصمیم گرفتم اولین نفر باشم که خرابش میکنه. 😭
کایا: عاااااااااااااااااااااااا دارم از این جو میترسممممم! 😭😭
کیوکا خیلی خونسرد سرش رو بالا آورد و یه نفس عمیق کشید.
کیوکا: یه بویی میاد... 👃🏻🤨
با تعجب برگشتم سمتش.
کایا: بوی چی؟ 😐
کیوکا: بوی موچی
کایا: این الان پارازیت بود؟
کیوکا: خب بوش میاد، چیکار کنم؟ 🤷🏻♀️
کایا: اصلاً مگه موچی بو داره؟
کیوکا چند ثانیه به سقف خیره شد، انگار داشت بزرگترین معمای بشریت رو حل میکرد.
کیوکا: نداره؟ 🤔
کایا: نمیدونم. 🗿
کیوکا: پس حرف نزن. 😌
من: 😐💀
مایکی که داشت رگ پیشونیش رو به مرحلهی «الان یکی رو پرت میکنم بیرون پنجره» میرسوند، عصبی غرید:
مایکی: هوی شما دوتااااا! 😡💢
هر دو با هم برگشتیم سمتش.
من با ملیحترین لبخند تاریخ بشریت گفتم:
کایا: جانم؟ 😊✨
کیوکا حتی از من هم ملیحتر لبخند زد. طوری که اگر مایکی نمیشناختش، فکر میکرد با دو تا فرشتهی معصوم طرفه. 😇
کیوکا: چی شده قشنگم؟ 🥰✨
مایکی: @_@
مایکی چند ثانیه فقط ما رو نگاه کرد. انگار مغزش داشت همزمان چندین سیستم عامل رو پردازش میکرد و هیچکدوم بالا نمیاومد. 💀🖥️
مایکی: فکر کردین برای بازی آوردمتون اینجا؟ 😐💢
کیوکا بدون کوچکترین مکثی جواب داد:
کیوکا: مگه همین نیست؟ 🤨
من هم سرم رو تکون دادم.
کایا: خب... من که از اول فکر کردم اردو تفریحیه. حتی آماده بودم آخرش بهمون خوراکی بدن. 😭🍪
مایکی: 🗿
سانزو که ظاهراً دیگر تحمل دیدن ما دو نفر رو نداشت، با قیافهای که روی آن نوشته شده بود «من خودم شخصاً این دو تا رو تحویل جهنم میدم»، خواست بپره سمتمون.
سانزو: شما دوتا واقعاً— 😡
اما درست همون لحظه کیوکا بلند شد و برای اینکه برگرده سمت من بچرخه...
تق!
پایهی صندلی با یک دقت مهندسیشده و کاملاً شیطانی خورد به جایی که نباید میخورد(بیسمیله بیسمیله... خدایا توبه توبه... من با ایمانم 🤓🛐📿)
من: 😨
کیوکا: 😳
سانزو: 🧍🏻♂️💀
سانزو برای چند ثانیه در سکوت مطلق به نقطهای نامعلوم در جهان خیره شد، سپس روحش با احترام از بدنش جدا شد و رفت دنبال زندگی بهتر. 🪦
ران که تا چند لحظه قبل سعی داشت خودش رو کنترل کنه، یکدفعه روی زمین ولو شد و شروع کرد با موزائیکها سلامعلیک کردن.: واییییییییییی جررررررررررررررررر🤣🤣
کوکو که از خنده از حال رفت: ×_×
ریندو که از همون لحظه گوشی رو درآورده بود، با آرامش کامل شروع کرد فیلم گرفتن. 📱
ریندو: یکم به اینور بچرخ... صورتت بیفته توی کادر. 📱😐
هانما که داره زمین رو گاز میزنه: سانزووووووووووووووو چیکار کردی با خودت داداشششششششش🤣🤣
فاز شاعریم برداشت
کایا: چیکا کردی با دلم واااااااااااااااااااای
همه: &_&
کیوکا: دهنتتتتتتتت🤣
دقایقی بعد...
پس از منتقل شدن سانزو به بخش پزشکی...
کوکو: برگردیم سر کارمون
مایکی: شما دقیقا کی هستین؟
~~~
میدونم بد جایی کات کردم مار بوآ دارم
بد شد ببخشید حالم چندان خوش نیست دارم میمیرم
حمایت؟
#انیمه
#توکیو_ریونجرز
#مایکی
#کسخلان_گروگان
شیپ کیوکا هم همون میتسویا شد...
پارت ²⁶
ویو کایا
مایکی که تا اون لحظه داشت با تمام توان خودش رو کنترل میکرد که از خنده منفجر نشه، یکدفعه دستش رو محکم کوبید روی میز.
مایکی: ساکتتتتتتتتتتتت!!! 😡💢
صدای کوبیده شدن دستش اونقدر بلند بود که انگار خود میز هم درخواست استعفا داد. 😂
همهجا... یا بهتره بگم همهکس، درجا ساکت شدن. حتی یکی از مورچههای گوشهی اتاق هم احتمالاً گفت: «منم دیگه تکون نمیخورم، جونم به لبم رسیده.» 🗿🤐
کیوکا: قربون ابهتت برم... 😌✨
کایا: اوه اوه... جو سنگینه. خیلی سنگینه. حس میکنم الان حتی اکسیژن هم با اجازه وارد ریههامون میشه. 😭🗿
مایکی با اخم برگشت سمت ما و دستهاش رو روی سینهاش قفل کرد.
مایکی: نشنیدین گفتم ساکت؟ 😑💢
کیوکا: نع. 😐
کایا: ما گوش نداریم که بشنویم. 🤷🏻♀️🗿
مایکی: &_&
ران: #_#
ریندو: @_@
کوکو: %_%
سانزو: :|
هانما: ×_×
(گفته بودم سرشو کوبید به دیوار؟ خب شهید شد دیگه 🤓🪦)
من به اطراف نگاه کردم. سکوت اتاق واقعاً داشت منو میخورد. یه سکوت سنگین، مرموز، تهدیدآمیز... و من، بهعنوان یک انسان کاملاً عاقل، تصمیم گرفتم اولین نفر باشم که خرابش میکنه. 😭
کایا: عاااااااااااااااااااااااا دارم از این جو میترسممممم! 😭😭
کیوکا خیلی خونسرد سرش رو بالا آورد و یه نفس عمیق کشید.
کیوکا: یه بویی میاد... 👃🏻🤨
با تعجب برگشتم سمتش.
کایا: بوی چی؟ 😐
کیوکا: بوی موچی
کایا: این الان پارازیت بود؟
کیوکا: خب بوش میاد، چیکار کنم؟ 🤷🏻♀️
کایا: اصلاً مگه موچی بو داره؟
کیوکا چند ثانیه به سقف خیره شد، انگار داشت بزرگترین معمای بشریت رو حل میکرد.
کیوکا: نداره؟ 🤔
کایا: نمیدونم. 🗿
کیوکا: پس حرف نزن. 😌
من: 😐💀
مایکی که داشت رگ پیشونیش رو به مرحلهی «الان یکی رو پرت میکنم بیرون پنجره» میرسوند، عصبی غرید:
مایکی: هوی شما دوتااااا! 😡💢
هر دو با هم برگشتیم سمتش.
من با ملیحترین لبخند تاریخ بشریت گفتم:
کایا: جانم؟ 😊✨
کیوکا حتی از من هم ملیحتر لبخند زد. طوری که اگر مایکی نمیشناختش، فکر میکرد با دو تا فرشتهی معصوم طرفه. 😇
کیوکا: چی شده قشنگم؟ 🥰✨
مایکی: @_@
مایکی چند ثانیه فقط ما رو نگاه کرد. انگار مغزش داشت همزمان چندین سیستم عامل رو پردازش میکرد و هیچکدوم بالا نمیاومد. 💀🖥️
مایکی: فکر کردین برای بازی آوردمتون اینجا؟ 😐💢
کیوکا بدون کوچکترین مکثی جواب داد:
کیوکا: مگه همین نیست؟ 🤨
من هم سرم رو تکون دادم.
کایا: خب... من که از اول فکر کردم اردو تفریحیه. حتی آماده بودم آخرش بهمون خوراکی بدن. 😭🍪
مایکی: 🗿
سانزو که ظاهراً دیگر تحمل دیدن ما دو نفر رو نداشت، با قیافهای که روی آن نوشته شده بود «من خودم شخصاً این دو تا رو تحویل جهنم میدم»، خواست بپره سمتمون.
سانزو: شما دوتا واقعاً— 😡
اما درست همون لحظه کیوکا بلند شد و برای اینکه برگرده سمت من بچرخه...
تق!
پایهی صندلی با یک دقت مهندسیشده و کاملاً شیطانی خورد به جایی که نباید میخورد(بیسمیله بیسمیله... خدایا توبه توبه... من با ایمانم 🤓🛐📿)
من: 😨
کیوکا: 😳
سانزو: 🧍🏻♂️💀
سانزو برای چند ثانیه در سکوت مطلق به نقطهای نامعلوم در جهان خیره شد، سپس روحش با احترام از بدنش جدا شد و رفت دنبال زندگی بهتر. 🪦
ران که تا چند لحظه قبل سعی داشت خودش رو کنترل کنه، یکدفعه روی زمین ولو شد و شروع کرد با موزائیکها سلامعلیک کردن.: واییییییییییی جررررررررررررررررر🤣🤣
کوکو که از خنده از حال رفت: ×_×
ریندو که از همون لحظه گوشی رو درآورده بود، با آرامش کامل شروع کرد فیلم گرفتن. 📱
ریندو: یکم به اینور بچرخ... صورتت بیفته توی کادر. 📱😐
هانما که داره زمین رو گاز میزنه: سانزووووووووووووووو چیکار کردی با خودت داداشششششششش🤣🤣
فاز شاعریم برداشت
کایا: چیکا کردی با دلم واااااااااااااااااااای
همه: &_&
کیوکا: دهنتتتتتتتت🤣
دقایقی بعد...
پس از منتقل شدن سانزو به بخش پزشکی...
کوکو: برگردیم سر کارمون
مایکی: شما دقیقا کی هستین؟
~~~
میدونم بد جایی کات کردم مار بوآ دارم
بد شد ببخشید حالم چندان خوش نیست دارم میمیرم
حمایت؟
#انیمه
#توکیو_ریونجرز
#مایکی
#کسخلان_گروگان
- ۲.۶k
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط