🖤My little girl~»

🖤My little girl~»
🖤دختر کوچولوی من~»

🖤Part ۲۲

جیهای با هیجان بلند شد: خبب!! این دیگه کار خودمه!! باید مثل استایل من تیپ بزنی!

اخم کردم: تو ادمیزادی که استایلت درست و پسرکش باشه؟

جیهای با شیطنت خندید: گفتی پسرکش!؟ 😏... پس تو میخوای اون پسرو عاشق خودت کنی ارهه؟؟😏😏

من من کردم: خب... راستش اره!

جیهای خواست چیزی بگه که یهو در اتاق باز شد: هییی دخترااا جشن فارغ التحصیلی الاان شروع میشههه!!! زود باشیددد اماده شیددد!!!

ما هم بلند شدیم و لباسامون رو پوشیدیم و رفتیم داخل حیاط...

بعد از جشن وارد خوابگاه شدم و چمدونمو برداشتم... دیگع تموم شد! چهارسال... باورم نمیشه...!

حالا... باید کجا برم!؟
تا همین الانشم خیلی از جونگکوک ممنونم! اون... اون مسیر زندگیمو تغییر داد. وگرنه منه چهارده ساله توی اون خونه ی جهنمی... هرگز توی خوابمم نمیدیدم که برم دبستان! ولی الان چی؟...

لبخندی زدم... برای دیدنت لحظه شماری میکنم جونگکوک! قهرمان زندگیه من!

جلوی در دبیرستان ایستادم. جیهای و لیا نزدیکم اومدن و همو بغل کردیم. اونا رفیقای خیلی مهربون منن... اونا با همه دخترا فرق دارنن...

بغض کردم: بچه هااا دلم براتون تنگ میشههه!!

جیهای فین فین کرد: اههههههه!!!

لیا اخم کرد: هوووف بچه ها کافیه عین بچه ها رفتار نکنید://...باهم قرار میزاریم و بازم همو میبینیم! شماره همدیگه هم که داریم! بسه خجالت بکشید!!

لبخند زدم: ممنونم از همتون!

و بعداز چند لحظه... پرسیدم: هی میگمم شما کجا میرید؟

لیا گفت: من میرم خونه خودم...!

جیهای هم گفت: یه چند روز میرم خونه ی خالم و بعدشم میرم خونه ی خودم!

خونه ی خودشون...!؟ اوه درسته اونا خونه مجردی دارن! ولی... من فعلا باید برم هتل! خونه ندارم...

بعد از خدافظی... راه افتادم دنبال پیدا کردن یه هتل و بلاخره یه اتاق گرفتم. پول زیاد نداشتم بخاطر همین خیلی نگران بودم!



⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...

#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
دیدگاه ها (۱۰)

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part ۲۱ صدام میلرزید: ...

بچه ها واقعا ببخشید... من باید یکم درس بخونممم... هعی ولش کن...

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part ۲٠کنار پنجره نشست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط