پارت بیست و پنجم
پارت بیست و پنجم
در آغوش زندان
ویو نویسنده
اتاق ساکت بود… فقط صدای گریهی ته میاومد.
کوک هنوز بغلش کرده بود اما ته با مشتهای کوچیکش به سینهی کوک میکوبید.
ته: ولم کن هق ولم کن هق نمیخوام لمسم کنی هق ازت متنفرم
کوک آروم دستاشو شل کرد ولی هنوز جلوش زانو زده بودچشماش قرمز شده بود
کوک: حق داری… هرچی بگی حق داری… فقط بذار نگات کنم… فقط همین…
ته با چشمهای خیسش بهش خیره شد.
اون نگاهی که یه زمانی پر از عشق بود… الان فقط درد داشت.
ته: چرا اینکارو باهام کردی؟… من باهات چی کار کرده بودم؟…
من که فقط دوستت داشتم…
کوک سرشو انداخت پایین.
کوک: میدونم… میدونم کثیف بودم… ازت استفاده کردم… واسه آزادی خودم… ولی قسم میخورم اون وسط… عاشقت شدم… نفهمیدم کی واقعی شدی واسم…
ته با بغض خندید… یه خندهی شکسته.
ته: عاشق؟… تو معنی عشقو میدونی؟…
عشق اینه که یکیو وسط جهنم تنها نذاری… نه اینکه بعد آزادی… دستشو ول کنی و بری با یکی دیگه ازدواج کنی…
اشک از گونههاش میچکید.
ته: هر روز تو اون بالکن نشستم… هر روز… فکر میکردم شاید برگردی…
هیچی نمیخوردم… هیچی نمیگفتم… فقط به در خیره میشدم…
کوک با گریه جلوتر اومد.
کوک: لیارو طلاق دادم… به خدا یه لحظه هم نتونستم کنارش بمونم… فقط اسم تو تو سرم بود… فقط ته… فقط خرس عسلیم…
ته با عصبانیت اشکاشو پاک کرد.
ته: اون اسمو صدام نکن! حق نداری!
مگه عاشق شدن گناه بود که من این همه زجر بکشم؟!
من فقط میخواستم دوست داشته باشم… فقط همین… این خیلی بود؟…
صدای گریهش شکست…
کوک دیگه نتونست خودشو نگه داره، سرشو گذاشت روی زانوهای ته.
کوک: نه… گناه تو نبود… گناه من بود… من هیولا بودم…
اگه بخوای همین الان میرم… فقط اومدم بگم هنوز نفس کشیدنم به خاطر توئه… اگه نبخشی… حق داری… ولی بدون دوستت دارم… بیشتر از جونم…
ته با دستهای لرزونش صورت کوک رو بالا آورد.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد… همون نگاه قدیمی… ولی پر از درد.
ته: دوست داشتن با گفتن ثابت نمیشه کوک…
من شکستم… خیلی شکستم…
کوک آروم گفت:
کوک: بذار تیکههاتو خودم جمع کنم… هرچقدر طول بکشه… هرچقدر سخت باشه… فقط نگو از زندگیت برم…
در همین لحظه جیمین پشت در ایستاده بود و آروم اشک میریخت…
شوگا دستشو گرفت.
شوگا: بذار خودشون حلش کنن… بعضی زخمها رو فقط همون کسی که زده میتونه خوب کنه…
داخل اتاق…
ته آروم پیشونیشو به پیشونی کوک تکیه داد.
اشکهاش هنوز میاومد.
ته: اگه دوباره بشکنم چی…؟
اگه دوباره تنها بمونم چی…؟
کوک دست ته رو روی قلبش گذاشت.
کوک: اگه این بار شکستی… خودمو دفن میکنم با اون تیکهها…
اتاق پر از هقهق دو نفری شد…
عشقی که با دروغ شروع شده بود… حالا بین حقیقت و بخشش گیر کرده بود…
و ته هنوز نمیدونست
دلش دوباره جرئت اعتماد داره یا نه…
سلام نانایی ها 👶🏻
ببخشید دیر شد بفرما
شرایط👇🏻
لایک:15 تا
کامنت:21
در آغوش زندان
ویو نویسنده
اتاق ساکت بود… فقط صدای گریهی ته میاومد.
کوک هنوز بغلش کرده بود اما ته با مشتهای کوچیکش به سینهی کوک میکوبید.
ته: ولم کن هق ولم کن هق نمیخوام لمسم کنی هق ازت متنفرم
کوک آروم دستاشو شل کرد ولی هنوز جلوش زانو زده بودچشماش قرمز شده بود
کوک: حق داری… هرچی بگی حق داری… فقط بذار نگات کنم… فقط همین…
ته با چشمهای خیسش بهش خیره شد.
اون نگاهی که یه زمانی پر از عشق بود… الان فقط درد داشت.
ته: چرا اینکارو باهام کردی؟… من باهات چی کار کرده بودم؟…
من که فقط دوستت داشتم…
کوک سرشو انداخت پایین.
کوک: میدونم… میدونم کثیف بودم… ازت استفاده کردم… واسه آزادی خودم… ولی قسم میخورم اون وسط… عاشقت شدم… نفهمیدم کی واقعی شدی واسم…
ته با بغض خندید… یه خندهی شکسته.
ته: عاشق؟… تو معنی عشقو میدونی؟…
عشق اینه که یکیو وسط جهنم تنها نذاری… نه اینکه بعد آزادی… دستشو ول کنی و بری با یکی دیگه ازدواج کنی…
اشک از گونههاش میچکید.
ته: هر روز تو اون بالکن نشستم… هر روز… فکر میکردم شاید برگردی…
هیچی نمیخوردم… هیچی نمیگفتم… فقط به در خیره میشدم…
کوک با گریه جلوتر اومد.
کوک: لیارو طلاق دادم… به خدا یه لحظه هم نتونستم کنارش بمونم… فقط اسم تو تو سرم بود… فقط ته… فقط خرس عسلیم…
ته با عصبانیت اشکاشو پاک کرد.
ته: اون اسمو صدام نکن! حق نداری!
مگه عاشق شدن گناه بود که من این همه زجر بکشم؟!
من فقط میخواستم دوست داشته باشم… فقط همین… این خیلی بود؟…
صدای گریهش شکست…
کوک دیگه نتونست خودشو نگه داره، سرشو گذاشت روی زانوهای ته.
کوک: نه… گناه تو نبود… گناه من بود… من هیولا بودم…
اگه بخوای همین الان میرم… فقط اومدم بگم هنوز نفس کشیدنم به خاطر توئه… اگه نبخشی… حق داری… ولی بدون دوستت دارم… بیشتر از جونم…
ته با دستهای لرزونش صورت کوک رو بالا آورد.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد… همون نگاه قدیمی… ولی پر از درد.
ته: دوست داشتن با گفتن ثابت نمیشه کوک…
من شکستم… خیلی شکستم…
کوک آروم گفت:
کوک: بذار تیکههاتو خودم جمع کنم… هرچقدر طول بکشه… هرچقدر سخت باشه… فقط نگو از زندگیت برم…
در همین لحظه جیمین پشت در ایستاده بود و آروم اشک میریخت…
شوگا دستشو گرفت.
شوگا: بذار خودشون حلش کنن… بعضی زخمها رو فقط همون کسی که زده میتونه خوب کنه…
داخل اتاق…
ته آروم پیشونیشو به پیشونی کوک تکیه داد.
اشکهاش هنوز میاومد.
ته: اگه دوباره بشکنم چی…؟
اگه دوباره تنها بمونم چی…؟
کوک دست ته رو روی قلبش گذاشت.
کوک: اگه این بار شکستی… خودمو دفن میکنم با اون تیکهها…
اتاق پر از هقهق دو نفری شد…
عشقی که با دروغ شروع شده بود… حالا بین حقیقت و بخشش گیر کرده بود…
و ته هنوز نمیدونست
دلش دوباره جرئت اعتماد داره یا نه…
سلام نانایی ها 👶🏻
ببخشید دیر شد بفرما
شرایط👇🏻
لایک:15 تا
کامنت:21
- ۱.۳k
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط