آیا نفرت ماندگار خواهد بود
آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟
پارت ۶۴
(ویو نیلسو )=مدتی از زمان حرکت کشتی گذشته بود
فعلا داشتم با بقیه آشنا میشدم
تا اینجا متوجه شدم که عمه کوچیکه کوک دوتا بچه داره
یه پسر ۲۷ ساله و یه دختر ۱۸ ساله
اسم دختر عمه کوک جیوو بود و اسم پسر عمه اش جیهون بود
اونا خیلی خونگرم ان و تا الان بهم خوش گذشته
به دریا خیره بودم که لنا اومد پیشم
دستشو روی شونه ام گذاشت و گفت:
_"چخبرا؟ با کوک حرفی نمیزنی."
یهو اتفاق دیشب یادم افتاد . اخ نیلسو! چرا رفتی بغلش؟
آهی کشیدم و گفتم:
+"از وقتی که اون اتفاق افتاد از دستش خیلی دلخورم و اونقدر باهاش حرفی نمیزنم."
لنا لبخندی بهم زد و گفت:
_"ولی میدونم بالاخره درست میشه."
سر تکون دادم و لبخندی تحویلش دادم
کم کم داشتیم به مقصد نزدیک میشدیم
و من تصمیم گرفتم بالاخره به همشون جنسیت بچه لنا و تهیونگ رو بگم
یه ذوق خیلی عجیبی داشتم و میخواستم زودتر به همه بگم
به سمت اعضای خانواده که اون سمت جمع شده بودن قدم برداشتم
وقتشه که همه بدونن پس:
+"خیلی خب یه لحظه به من گوش بدین!."
همه دست از صحبت برداشتن و به من نگاه کردن
دستامو بهم زدمو گفتم:
+"خب .... تهیونگ و لنا.... یه .... پسر کوچولو تو راه دارن!."
لنا جیغ خیلی آرومی کشید و تهیونگ رو بغل کرد
پدربزرگ کوک لبخند پر رنگی داشت و گفت:
_"به به! قراره یه پسر کوچولو به جمعمون اضافه بشه."
همه به هردوشون تبریک میگفتن
در اخر من جفتشون رو بغل کردم و گفتم:
+"منتظر برادر زاده کوچولوم هستما!."
جفتشون خندیدن
بعد از همه اینا بالاخره به سوئیت من و جونگ کوک داخل کشتی رفتم.....
شرط ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
پارت ۶۴
(ویو نیلسو )=مدتی از زمان حرکت کشتی گذشته بود
فعلا داشتم با بقیه آشنا میشدم
تا اینجا متوجه شدم که عمه کوچیکه کوک دوتا بچه داره
یه پسر ۲۷ ساله و یه دختر ۱۸ ساله
اسم دختر عمه کوک جیوو بود و اسم پسر عمه اش جیهون بود
اونا خیلی خونگرم ان و تا الان بهم خوش گذشته
به دریا خیره بودم که لنا اومد پیشم
دستشو روی شونه ام گذاشت و گفت:
_"چخبرا؟ با کوک حرفی نمیزنی."
یهو اتفاق دیشب یادم افتاد . اخ نیلسو! چرا رفتی بغلش؟
آهی کشیدم و گفتم:
+"از وقتی که اون اتفاق افتاد از دستش خیلی دلخورم و اونقدر باهاش حرفی نمیزنم."
لنا لبخندی بهم زد و گفت:
_"ولی میدونم بالاخره درست میشه."
سر تکون دادم و لبخندی تحویلش دادم
کم کم داشتیم به مقصد نزدیک میشدیم
و من تصمیم گرفتم بالاخره به همشون جنسیت بچه لنا و تهیونگ رو بگم
یه ذوق خیلی عجیبی داشتم و میخواستم زودتر به همه بگم
به سمت اعضای خانواده که اون سمت جمع شده بودن قدم برداشتم
وقتشه که همه بدونن پس:
+"خیلی خب یه لحظه به من گوش بدین!."
همه دست از صحبت برداشتن و به من نگاه کردن
دستامو بهم زدمو گفتم:
+"خب .... تهیونگ و لنا.... یه .... پسر کوچولو تو راه دارن!."
لنا جیغ خیلی آرومی کشید و تهیونگ رو بغل کرد
پدربزرگ کوک لبخند پر رنگی داشت و گفت:
_"به به! قراره یه پسر کوچولو به جمعمون اضافه بشه."
همه به هردوشون تبریک میگفتن
در اخر من جفتشون رو بغل کردم و گفتم:
+"منتظر برادر زاده کوچولوم هستما!."
جفتشون خندیدن
بعد از همه اینا بالاخره به سوئیت من و جونگ کوک داخل کشتی رفتم.....
شرط ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
- ۱۷.۷k
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط