پارت هفتم:
پارت هفتم:
داستان از دیدگاه جیمین: بعد از چند روز به حکومت جیمین رسیدن ، جیمین از کشتی پیاده شد ، کشتی خانوادگی مامان و باباش رو دید ، حدس زد که مامان و باباش اومدن کاخش ، همان طور که فکر میکرد لوکاس رو مقابلش دید ، لوکاس تعزیم کرد و گفت: درود بر پادشاه جیمین ، سفر بخیر. جیمین گفت: ممنونم لوکاس، خوش دیدم ، بیا بریم تو کالسکه بریم کاخ خسته هستم. لوکاس با جیمین توی کالسکه نشست و طرف کاخ راه افتادن . جیمین گفت: لوکاس میخوام به سوالم واضح و بدون دروغ جواب بدی ، مامان و بابام چرا اومدن ؟ لوکاس آهی کشید و گفت: جیمین اگه راستش رو بخوای بدونی مامان و بابات عروسشون رو آوردن . جیمین گفت: یعنی چی ؟ لوکاس گفت: عصر روزی که تو رفتی مامان و بابات اومدن اینجا ، همراهشان یک دختر جوان هم سن تو آورده بودن ، دختر سفید پوست ، چشم آبی و موهای فرفری سیاه ، دختر خوشگلی بود ، از مامانت پرسیدم ایشون کی هست گفت: ایشون آرانا هست ، عروس آینده من و ملکه آینده کشور . جیمین گفت: تو که چیزی در باره یونگی بهش نگفتی ؟ لوکاس سرش رو چپ و راست تکان داد و گفت: نه سرورم چیزی نگفتم. جیمین گفت: خوبه ، خب بقیه رو من انجام میدم ، احتمالا بتونم راضیشون کنم که با آرانا ازدواج نمیکنم . لوکاس گفت: آرانا رو میشناسید ؟ جیمین گفت: اره او جزم اشراف زاده های شهری هست که پدر و مادرم در آن زندگی میکنند ، از ۲۰ سالگیم مامانم آرانا رو به من پیشنهاد میداد چون دختر دوست دوران بچگیشه ، ولی من آرانا رو دوست ندارم ، من عاشق یه نفر دیگه هستم . لوکاس گفت: عاشق امپراتور حکومت مقابل که یه مرده و اسمشم یونگیه . جیمین گفت: خب آره ، حالا اینا رو ولش کن رسیدیم کاخ .
وارد کاخ شدن، مامان و بابای جیمین نزدیک جیمین اومدن و سلام و احوالپرسی کردن ، جیمین که دلتنگ خانواده اش شده بود اونا رو بغل کرد. مامان جیمین گفت: پسر ایشون آرانا هست ، آرانا ایشون جیمین هست پسرم . آرانا تعظیم بلند بالایی کرد و گفت: درود بر پادشاه جیمین ، سلطان فداکار سرزمین یونان. جیمین هم با اجبار متقابلاً تعظیم کرد و گفت: درود بر آرانا بانوی با ادب و نزاکت سرزمین یونان. مامان و بابای جیمین که ذوق کرده بودن گفتن : ما بریم و شما دوتا رو تنها بزاریم . میخواستن برن که جیمین گفت: ببخشید ولی من خسته هستم با اجازه همه شما میخواهم تا شام استراحت بکنم . مامان جیمین گفت: برا من و بابات مشکل نیست ، آرانا نظر تو چیست ؟ آرانا گفت: تصمیم ، تصمیم پادشاه هست هر مدلی راحت هستن باشند . جیمین از تالار خارج شد و به اتاقش رفت و به فکر چاره میگشت که خوابش برد.
اینم پارت هفتم عزیزان 🤍
داستان از دیدگاه جیمین: بعد از چند روز به حکومت جیمین رسیدن ، جیمین از کشتی پیاده شد ، کشتی خانوادگی مامان و باباش رو دید ، حدس زد که مامان و باباش اومدن کاخش ، همان طور که فکر میکرد لوکاس رو مقابلش دید ، لوکاس تعزیم کرد و گفت: درود بر پادشاه جیمین ، سفر بخیر. جیمین گفت: ممنونم لوکاس، خوش دیدم ، بیا بریم تو کالسکه بریم کاخ خسته هستم. لوکاس با جیمین توی کالسکه نشست و طرف کاخ راه افتادن . جیمین گفت: لوکاس میخوام به سوالم واضح و بدون دروغ جواب بدی ، مامان و بابام چرا اومدن ؟ لوکاس آهی کشید و گفت: جیمین اگه راستش رو بخوای بدونی مامان و بابات عروسشون رو آوردن . جیمین گفت: یعنی چی ؟ لوکاس گفت: عصر روزی که تو رفتی مامان و بابات اومدن اینجا ، همراهشان یک دختر جوان هم سن تو آورده بودن ، دختر سفید پوست ، چشم آبی و موهای فرفری سیاه ، دختر خوشگلی بود ، از مامانت پرسیدم ایشون کی هست گفت: ایشون آرانا هست ، عروس آینده من و ملکه آینده کشور . جیمین گفت: تو که چیزی در باره یونگی بهش نگفتی ؟ لوکاس سرش رو چپ و راست تکان داد و گفت: نه سرورم چیزی نگفتم. جیمین گفت: خوبه ، خب بقیه رو من انجام میدم ، احتمالا بتونم راضیشون کنم که با آرانا ازدواج نمیکنم . لوکاس گفت: آرانا رو میشناسید ؟ جیمین گفت: اره او جزم اشراف زاده های شهری هست که پدر و مادرم در آن زندگی میکنند ، از ۲۰ سالگیم مامانم آرانا رو به من پیشنهاد میداد چون دختر دوست دوران بچگیشه ، ولی من آرانا رو دوست ندارم ، من عاشق یه نفر دیگه هستم . لوکاس گفت: عاشق امپراتور حکومت مقابل که یه مرده و اسمشم یونگیه . جیمین گفت: خب آره ، حالا اینا رو ولش کن رسیدیم کاخ .
وارد کاخ شدن، مامان و بابای جیمین نزدیک جیمین اومدن و سلام و احوالپرسی کردن ، جیمین که دلتنگ خانواده اش شده بود اونا رو بغل کرد. مامان جیمین گفت: پسر ایشون آرانا هست ، آرانا ایشون جیمین هست پسرم . آرانا تعظیم بلند بالایی کرد و گفت: درود بر پادشاه جیمین ، سلطان فداکار سرزمین یونان. جیمین هم با اجبار متقابلاً تعظیم کرد و گفت: درود بر آرانا بانوی با ادب و نزاکت سرزمین یونان. مامان و بابای جیمین که ذوق کرده بودن گفتن : ما بریم و شما دوتا رو تنها بزاریم . میخواستن برن که جیمین گفت: ببخشید ولی من خسته هستم با اجازه همه شما میخواهم تا شام استراحت بکنم . مامان جیمین گفت: برا من و بابات مشکل نیست ، آرانا نظر تو چیست ؟ آرانا گفت: تصمیم ، تصمیم پادشاه هست هر مدلی راحت هستن باشند . جیمین از تالار خارج شد و به اتاقش رفت و به فکر چاره میگشت که خوابش برد.
اینم پارت هفتم عزیزان 🤍
- ۳.۸k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط