ادامه پارت 100

ادامه پارت 100

همه نگاه ها روی مامان رفت که محکم به جونگکوک نگاه میکرد. بابا بلند گفت : میخوام با همسر و دخترم تنها باشم.. اروم چشمام رو بستم و پراسترس منتظر شدم تا اتاق خالی بشه. 
چهره خشمگین بابا ترسونده بودم ولی پشیمون نبودم و محكم وایستادم. 
بابا : اینجا چه خبره کریستینا؟ چه خبره مایا ؟ 
مامان مایا : دختر کوچولوت عاشق شده استفن.. 
بابا : چی؟ عاشق؟
و به من نگاه کرد و گفت : اینجا چه خبره کریستینا؟ اینا چی میگن؟ 
با بغض گفتم : درسته پدر من این مرد رو دوست دارم.
بابا ناباور نگام کرد و گفت : نه. تو فقط یه دختر بچه ای که یه مرد جاه طلب مغزت رو به بازی گرفته گولت زده..تو نمیفهمی.. بچه ای اون دنبال قدرته.. اون توعه واقعی رو نمیخواد. قدرت میخواد..
کلافه گفتم : من بچه نیستم پدر و هیچ کس گولم نزده..من اون مرد رو دوست دارم و اون هیچی نمیخواد. 
پوزخند زد. بابا : هیچی؟؟ 
پردرد گفتم : اون اصلا نمیدونست من پرنسس ام..نمیدوست.. به خدا نمیدونست..تازه فهمیده 
بابا داد زد : چی میگی؟ تو یه دکتر رو به اون همه خواستگار رنگارنگ که میخواستن تو رو ملکه کشورشون کنن ترجیه میدی؟ 
- شما ديشب اونو دیدین و ازش خوشتون اومد و حالا که فهمیدین ثروتمند و اشرافی نیست اینطور میکنین.. بله پدر.. من عشق و محبت خالصانه جونگکوک رو به دنیا ترجیه میدم. 
ناباورنگام کرد. 
مامان : استفن...کریستینا و جونگکوک عاشق هم شدن..منم اول که شنیدم خیلی تعجب کردم. من حالت رو درک میکنم..اما اسمش عشقه..نمیتونی براش دلیل و منطق بیاری..نمیتونی مانع و منکرش بشی.. 
بابا داغون سرش رو توی دستش گرفت و گفت : برام عشق رو تعریف نکن مایا من خوب میدونم عشق چیه. منم تجربه اش کردم... اما... اما... 
کلافه سري تکون داد و گفت : این مرد فقط یه دختربچه گیر اورده و گولش زده 
دلخور و عصبي گفتم : باباااا 
سربلند کرد و زل زد بهم و داد زد : این پسره رو بیارین  داخل..
دیدگاه ها (۲)

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 101・⁠]⁠ᕗ  جونگکوک داخل اومد ...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 102・⁠]⁠ᕗمامانم سر پایین اندا...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 100・⁠]⁠ᕗپدر لبخندی زد و گفت ...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 99・⁠]⁠ᕗ  تو راهرو داشتم شنلم...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 98・⁠]⁠ᕗتو جمعیت نگاهم خورد ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط