.. دو دوست در بیابان همسفر بودند ، در طول راه با هم دعوا

.. دو دوست در بیابان همسفر بودند ، در طول راه با هم دعوا کردند ، یکی به دیگری سیلی زد ، دوستی که صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هیچ حرفی روی شن نوشت : امروز بهترین دوستم بهم سیلی زد ، آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه ای رسیدند و تصمیم گرفتند حمام کنند ، ناگهان دوست سیلی خورده به حال غرق شدن افتاد ، اما دوستش او را نجات داد ، او بر روی سنگ نوشت : امروز بهترین دوستم زندگیم را نجات داد ، دوستی که او را سیلی زده و نجات داده بود پرسید : چرا وقتی سیلی ات زدم بر روی شن و حالا بر روی سنگ نوشتی ؟ دوستش پاسخ داد : وقتی دوستی تو را ناراحت میکند باید آن را بر روی شن بنویسی تا بادهای بخشش آن را پاک کند ، ولی وقتی به تو خوبی میکند باید آن را بر روی سنگ حک کنی تا هیچ بادی آن را پاک نکند ..
دیدگاه ها (۵)

ﻗﺸﻨﮕﻪ ﺑﺨﻮﻥ .. . ..... ... ﯾﮑﯽ ﺍﺯﻗﺸﻨﮕﺘﺮﯾﻦ ﭘﺴﺘﺎﯾﯽ ﮎ ﺗﺎﺣﺎﻻﺧﻮﻧﺪﻡ...

پسری با پدرش میخواستند از یک پل چوبي رد شوند. پدر رو به پسرم...

0

0

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒 | چیزی بیشتر از دوستیزمستان سئول از راه رسید.برف آرام...

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 “𝑰 𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒀𝒐𝒖”𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟓خانه بدون هانا ساکت بود.خیل...

✦ اولین گناه ✦فصل هشتم: صبحی که هیچ‌کس انتظارش را نداشت---نی...

.....پارت چهارم.....

✦ اولین گناه ✦فصل دهم: فرود---آن شب، وقتی کاساندرا روی تخت خ...

✈️ چند روز بیشترپارت ۸ روز دوم با بارون شروع شد.لیا وقتی پرد...

ادامه‌ بدیم. چگونه هارد درست میشه چگونه وقتی برق بهش وصل نیست طلاعات توش ذخیره می‌شه

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟏 🎀💌𓂃 ࣪˖ ִֶָ «پس اینو برای من نوش...

فصل دومپارت نوزدهم | آخرین روزهای انتظارسه هفته مانده بود......

🌿🤍رمان : بین تو و برادرمᒻᒽدرخواستیᒻژانر: عاشقانه • دوست صمی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط