#دختر_قمار_باز

#دختر_قمار_باز


Season : ¹


Part : ²




ویو اِلا___


بازی شروع شد. فضای میز پر از هیجان بود، اما برای من مثل آب خوردن بود. دست‌ها رو با دقت بازی می‌کردم؛ هر کارت، هر حرکت، هر نفس حریف رو می‌شمردم. اون‌ها با استرس بازی می‌کردن، اما من با آرامش.


راند اول… بردم.
راند دوم… بردم.
راند سوم… بردم.
راند چهارم… بردم.
راند پنجم… بردم.
راند ششم… بردم.

و حالا راند آخر.

بلند شدم. آخرین کارت توی دستم رو با نیش‌خندی بازی می‌کردم. چشم‌های همه روی کارت‌های توی دستم بود؛ نمی‌دونستن قراره چی بشه. لیوان ویسکی ۵۰٪ رو برداشتم، آوردم بالا.


الا: سلامتی…

جرعه‌ای نوشیدم. این حرکاتم بیشتر از قبل حرصشون رو درمی‌آورد...
بالاخره کارت آخر رو روی میز کوبوندم. صدای جیغ و عصبانیت بلند شد. همه از جاشون پریدن و شروع کردن به دادن پول‌هایی که باخته بودن...


و در آخر…

راند هفتم… بردم.


همه حسابی ناراحت و عصبی بودن. یکی‌یکی از میز بلند شدن و رفتن...


الا: خب… خوبه. با اینکه می‌دونید قمارباز حرفه‌ای هستم، باز هم باهام بازی می‌کنید.


سیگارم رو روشن کردم و یه پک عمیق زدم. دودش رو آروم بیرون دادم.


الا: گارسون! برام ویسکی ۵۰٪ بیار.باید جشن بگیرم.


گارسون سریع جلو اومد.


گارسون: چشم خانم.


همون‌طور که سیگار می‌کشیدم، ذهنم درگیر بازی بود، ولی یهو صدای یه نفر منو به خودم آورد...

سرم رو آوردم بالا. مردی که هزار برابر من قدبلندتر بود، با یه دست پر از تتو و یه حلقه پیرسینگ گوشه لبش. تیپش کاملاً مافیایی بود؛ معلوم بود کیه. ولی تا حالا این دور و برا ندیده بودمش...


جونکوک: تو حتماً الا خانم هستی که اعصاب همه رو بهم ریختی، نه؟


با یه پوزخند نشست روی یکی از صندلی‌های خالی میز.


جونکوک: گارسون! برام ویسکی ۱۰۰٪ بیار.


گارسون: حتماً آقای جئون.


«جئون». پس فامیلش جئون بود. و اینقدر پرو بود که به من می‌گفت «تو»؟ تا حالا «آقای جئون» خیلی شنیده بودم، ولی صورتشون رو ندیده بودم.

یه پوک دیگه به سیگارم زدم و لبخند قماربازیم رو زدم. دود رو توی هوا پخش کردم.


الا: پس تو هم همون آقای پرو هستی که انقدر رو داری به من می‌گی «تو»؟


ادامه دارد......

نظر بدین تو کامنتا و لایک کنیددددددد
دیدگاه ها (۰)

#دختر_قمار_باز Season : ¹Part : ¹ ویو اِلا___تو کافه ...

#دختر_قمار_باز# معرفی_رماندر دنیایی که قدرت با ترس سنجیده می...

اقای جئون p:1ویو لیا: ساعت ۹ بود مامانم با صدای بلند صدام زد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط