『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁴⁰

گلوله‌ها بی‌وقفه به بدنه‌ی کانتینر برخورد می‌کردند. صدای فلز، تمام اسکله رو پر کرده بود. جونگکوک خشاب اسلحه رو بیرون کشید. دو گلوله...به تهیونگ نگاه نکرد ، فقط با صدایی آرام گفت
جونگکوک : چند نفرن؟
تهیونگ از گوشه‌ی کانتینر نگاهی انداخت.
تهیونگ : حدود ۱۵ نفر...
جونگکوک از پشت کانتینر نگاهی به بیرون انداخت . لوکا پشت افرادش ایستاده بود و تماشا می‌کرد . جونگکوک پوزخند زد.
جونگکوک : همیشه خودش پشت بقیه قایم میشه
با خودش زمزمه کرد
چند ثانیه سکوت... بعد تهیونگ آرام گفت
تهیونگ : جونگکوک...
هیچ جوابی نگرفت
تهیونگ : بعد از اینکه از اینجا رفتیم...هرچی خواستی بهم بگو ، ازم متنفر باش...بزن توی صورتم... فقط الان...لطفاً تمرکزت رو از دست نده.
جونگکوک خشاب تفنگش را جا زد و بدون اینکه نگاهش کند، گفت
جونگکوک : بعد از امشب...دیگه هیچ رابطه‌ای بین من و تو وجود نداره و این آخرین باریه که کنار هم می‌جنگیم.
تهیونگ فقط سرش را پایین انداخت. حق داشت...کاملاً حق داشت . ناگهان دو نارنجک دودزا پشت کانتینر افتاد و دود غلیظ همه‌جا را پوشاند.
_ حمله کنید!
چند نفر از افراد لوکا از میان دود بیرون پریدند. جونگکوک یکی را با مشت نقش زمین کرد و نفر دوم را با لگد به دیوار کوبید. اما نفر سوم از پشت به او حمله کرد. قبل از اینکه ضربه فرود بیاید...تهیونگ با قنداق اسلحه به سر مرد کوبید و مرد بیهوش روی زمین افتاد. جونگکوک فقط یک لحظه نگاهش کرد. نه تشکری...نه حرفی...فقط دوباره به سمت نفر بعدی حمله کرد.
چند دقیقه بعد...درگیری تقریباً تمام محوطه رو گرفته بود. افراد لوکا یکی‌یکی عقب می‌رفتند .لوکا اخم کرده بود ، انتظار چنین مقاومتی را نداشت. همون لحظه یکی از افرادش با عجله نزدیک شد.
_ رئیس! پلیسا دارن محاصره‌مون می‌کنن!
لوکا نگاه سردی به اطراف انداخت. بعد چشمش به انبار بزرگی افتاد که پشت اسکله قرار داشت و پوزخندی زد.
لوکا : پس...بیا تا قبل از اینکه برسن تمومش کنیم
و بدون اینکه چیزی بگوید، به سمت انبار دوید. جونگکوک همون لحظه متوجه شد.
جونگکوک : داره فرار می‌کنه!
و بدون فکر دنبالش دوید.
تهیونگ : جونگکوک، وایسا!
اما دیگه دیر شده بود . تهیونگ با عجله پشت سرش رفت.
داخل انبار تاریک بود ، نور فقط از پنجره‌های شکسته‌ی سقف وارد می‌شد. همه‌جا پر از جعبه‌های چوبی و بشکه بود. جونگکوک آرام جلو رفت . اسلحه را محکم در دست گرفته بود.
جونگکوک : لوکا...بازی تمومه
صدای خنده‌ی لوکا توی انبار پیچید.
لوکا : نه...الان تازه شروع شده
همون لحظه...تق!
درهای بزرگ انبار با صدای بلندی بسته شدند. جونگکوک و تهیونگ هم‌زمان برگشتند اما دیر شده بود و قفل‌های فلزی از بیرون بسته شدند. لوکا از بالای سکوی فلزی به آن دو نگاه می‌کرد. پوزخندش از همیشه ترسناک‌تر بود.
لوکا : حالا...فقط ما سه نفریم . نه پلیسی و نه راه فراری...بیاید ببینیم...آخر این داستان...کدوممون زنده بیرون می‌ریم.

.....ادامه دارد
دیدگاه ها (۵)

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ² اردوگاه نظامی کره‌جنوبی، برخلاف سک...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ³شب...ساعت از دو بامداد گذشته بود. س...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹صدای آژیر، سکوت سرد سحرگاه را در هم...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ³⁹هوا کاملاً تاریک شده بود...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁴¹ در گاراژ فقط صدای چکه‌ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط