قصه ای دارم!

قصه ای دارم!
غصه ام در دل آن جامانده
گاه گاهی دل من میگیرد
بیشتر هنگام غروب
در همان وقت خدا نیزپر از تنهایست
جز خدا نیز کسی تنها نیست
وخدایی که در این نزدیکیست
در همین لحظه به هنگام طلوع
که اذان سردادند
من وضو خواهم ساخت...
اشک چشمانم را
تابه سر منزل زیبای حقیقت برسم...
دیدگاه ها (۷)

خسف | قصه بیست و چهارم: عاشورا (بخش پایانی)

قصه ای دارم!غصه ام در دل آن جاماندهگاه گاهی دل من میگیردبیشت...

قصه ای دارم!غصه ام در دل آن جاماندهگاه گاهی دل من میگیرد بیش...

قصه ای دارم!غصه ام در دل آن جاماندهگاه گاهی دل من میگیردبیشت...

قصه ای دارم!غصه ام در دل آن جاماندهگاه گاهی دل من میگیرد بیش...

قصه ای دارم!غصه ام در دل آن جاماندهگاه گاهی دل من میگیرد بیش...

قصه ای دارم!غصه ام در دل آن جاماندهگاه گاهی دل من میگیرد بیش...

قصه ای دارم!غصه ام در دل آن جاماندهگاه گاهی دل من میگیردبیشت...

قصه ای دارم!غصه ام در دل آن جاماندهگاه گاهی دل من میگیردبیشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط