رمان پسر دایی من

🎀🧸رمان پسر دایی من 🎀🧸
Part38
فکر کردم فهمید که گوشی برداشتم
باترس گفتم
جانم
چیکار داری میکنی
بالبخند گفتم
هیچی عزیزم داشتم با گل آشنا میشدم
انبر روبه گل گفت بره که گل رفت و آمد پیشم نشست
ببین نفس تو خانم این خونه ایی دوست ندارم با هاشون گرم بگیری فهمیدی
خداروشکر نفهمید
آله
#هامون
بدو بدو رفتم پیش عمو اینا
یه خبر خوب دارم
چی پسرم
نف..نفس بهم زنگ زدش
عمه گفت
چیی
آره فهمیدم چاش کجاست پاشید بریم عمو
عمه گفت منم میام
کخ عمو گفت
نه اونجا جای شما نیست بمونید بهتره
من عمو و بابا و نریمان راه افتادیم که نریمان تو ماشین زنگ زد به اون دوستش و گفت بریم به آدرسی که نفس هست
وقتی رسیدیم
دوست نریمان هم که اسمش حامد بود رسید
حامد:سلام حامد هستم خوشبختم
هممون گفتیم همچنین
حامد:خب من و چندتا دیگه از آدما ها میریم و نگهبانان رو بیهوش میکنیم
من گفتم
چطوری؟
یه پودری در آوردو گفت اینو میپاچیم رو صورتشون و بیهوش میشن
اهان حالا ما چیکار کنیم
هرموقعه علامت دادم بیاید تودر پشتی رو باز میزارم
اوکی
بعد از چند دقیقه حامد علامت داد که من به عمو و بابا گفتم
شماها اینجا بمونید منو نریمان میریم ممکنه خطرناک باشه
نریمان حرفمو تایید کرد
اومدند اعتراض کنند که منو نریمان گفتیم
لطفا نیایید
که قبول کردند
منو نریمان از در پشتی رفتیم تو که حامد آمد پیشمون
گفت
خب دوتا بهتون اسلحه میدم ولی فقط واسیه ترسوندن اوکی حق شلیک ندارید
باشه
پشتش راه افتادیم که یهو صدای نفس امد که گفت
امیر باناله گفت
که یه لحظه خشکم زد نریمان همینطور
ولی سریع به خودم آمدم و رفتیم تو که دیدم امیر داره نفسو میزنه
حمله کردم بهشون و گفتم
حرومزاده به چه جرعتی به مال من دست میزنی هاان
که امیر شوکه برگشت سمتم خواست حمله کنه کنه حامد گرفتمو بردش
رفتم سمت نفس و گفت
حالت خوبه
آره آره
پاشو بریم دکتر
نفس گفت
دیدگاه ها (۰)

🔮رمان رئیس جذاب من 🔮Part32#مانی امروز قرار بود یه نفر بیاد ک...

🔮رمان رئیس جذاب من 🔮 Part 33زینب گفت ببخشید دیگه تکرار نمیشه...

🎀🧸رمان پسر دایی من 🎀🧸Part37#هامون هوف هوف همش تقصیر منه عمو ...

🎀🧸رمان پسر دایی من 🎀🧸Part36بزارم بری هع تازه پیدات کردم کجا ...

پارت۲۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط