قاتل زنجیرای من ⛓️🩸[24]
قاتل زنجیرای من ⛓️🩸[24]
در کنار تهیونگ نشستم که تهیونگ برگشت بهم بهم نگا کرد از سرتاپام با نگاهش حس معذب بودن دست گرفتم سرم رو آوردم پایین تا اینکه با صدای بمِ اش همون لحن همیشگی پر از سرما لب زد ؛ 《 لباست بهت میاد عالی شدی ولی لباس ات بازه یکم و یه چیزی پیش من میمونی لز سرجات تکون نمی خوری جوری وانمود میکنی که نامزدی منی فهمیدی ؛》
+بله * آروم، لرزش *
همینجوری با لحن آروم جواب شد دادم سرم رو آوردم بالا بهش نگا کردم که سرش رو تکون داد و راه افتاده سمت مهمونی همینجوری رانندگی میکرد من به بیرون زل زدم تا اینکه سرم رو برگردوندم به تهیونگ زل زدم موهاش رو زده بود بالا یه ابهتی ازش می بارید چشمایی کشید اش جذاب تر کرده بودش کت شلوار مشکی پوشیده بود نمی تونستم بگم چقدر بهش میاد نگاهم آوردم روی فرمون انگشت هایی کشید اش رگ دست ها یه جوری هات اش کرده نمی دونم چی بگم همینجوری زل زده بودم تازه متوجه شدم دارم چه گوهی میخورم پس سریع سرم رو برگردوندم به پنجره به بیرون نگاهکردم تو دلم دعا میکردم نفهمید باشه بهش زل زدم یهو نفهمیدم چیشده که چشمام گرم خواب شده.......[ بریم سراغ ویو تهیونگ ]
همینجوری داشتم رانندگی میکرم متوجه شدم ا/ت خوابیده پس کت ام رو انداختم روش به رانندگی ادامه دادم اينکه به عمارت خانوادگی رسیدم که به نگهبان ها دستور دادم باز کردن در رو وارد شدم از ماشین پیاد شدم رفتم سمت ا/ت صداش زدم به شکلی کیوتی بیدار شده طول کشیده تا مغزش آپلود شه که سریع بلند شده بهش گفتم دست شو دور دستم حلقه کنه همینجوری با ابهت رفیتم سمت در عمارت وقتی در عمارت باز شده نگاه همه افتاد رومون بهشون توجهی نکردم رفتم سمت پدرم تا ا/ت رو به عنوان عروس آینده اش معرفی کنم همینجوری میرفتن که دختر عموش کالیا لیوان شراب شو روی ا/ت خالی میکنه که.....[بریم از دید ا/ت]
همینجوری با تهیونگ میرفتیم که یه دختر اومد سمت مون لیوان شراب شو روم خالی کرده منم تو تخم چشماش نگا کردم یه سیلی آبدار زدم بهش موهاشو کشیدم تا اینکه تهیونگ منو بلند کرده منم آخرین نگاهم انداختم بهش موهای بهم ریخته اش لباس پاره پوره اش که خودم پاره کردم نگاه کردم سریع سرم برگردوندم به تهیونگ زل زدم دیدم داره از خنده منفجره میشه که دیدم از عمارت اومدیم بیرون و تهیونگ داره میاد سمت ام همینجوری که می اومد جلوم وایساده با صدای جذاب اش و يخي اش لب زده 《_ کار خوبی کردی ولی نگفتم مثل سگ پاچه نگیره هوم ولیحقش بود راستی دخترعموم کالیا بود یه هرزه دوهزاری جوری که هرکی جرعت نداره چیزی بگه بهش خیلی لوس بار اومده حالا ولش خوبی بریم خونه 》
+ اوه بیشنممثل بز زل بزنم بهش کار خوبی کردم و اینکه عجب هرزه ای نمی دونم مهمونی خانوادگی ات برات مهم نیست نه ؟* لحن بیخیالی ، بانمکی *
_ اهوم نه نیست بیا بریم * جدی ، سرد *
کت اش رو انداخته روی ا/ت و دست شو گرفته کشوند اش سمت ماشین در رو باز کرد نشونده تو ماشین خودشم سوار ماشین شده .....[ادامه دارد ]
سلاممم ببخشید یکم با تاخیر گذاشتم تا ایده بگیرمبنویسم تا یکم پارت طولانی شه خیلی طول میکشه و اینکه یکم حمایت ها خیلی کم شده متاسفانه..🤓❤️🩹
در کنار تهیونگ نشستم که تهیونگ برگشت بهم بهم نگا کرد از سرتاپام با نگاهش حس معذب بودن دست گرفتم سرم رو آوردم پایین تا اینکه با صدای بمِ اش همون لحن همیشگی پر از سرما لب زد ؛ 《 لباست بهت میاد عالی شدی ولی لباس ات بازه یکم و یه چیزی پیش من میمونی لز سرجات تکون نمی خوری جوری وانمود میکنی که نامزدی منی فهمیدی ؛》
+بله * آروم، لرزش *
همینجوری با لحن آروم جواب شد دادم سرم رو آوردم بالا بهش نگا کردم که سرش رو تکون داد و راه افتاده سمت مهمونی همینجوری رانندگی میکرد من به بیرون زل زدم تا اینکه سرم رو برگردوندم به تهیونگ زل زدم موهاش رو زده بود بالا یه ابهتی ازش می بارید چشمایی کشید اش جذاب تر کرده بودش کت شلوار مشکی پوشیده بود نمی تونستم بگم چقدر بهش میاد نگاهم آوردم روی فرمون انگشت هایی کشید اش رگ دست ها یه جوری هات اش کرده نمی دونم چی بگم همینجوری زل زده بودم تازه متوجه شدم دارم چه گوهی میخورم پس سریع سرم رو برگردوندم به پنجره به بیرون نگاهکردم تو دلم دعا میکردم نفهمید باشه بهش زل زدم یهو نفهمیدم چیشده که چشمام گرم خواب شده.......[ بریم سراغ ویو تهیونگ ]
همینجوری داشتم رانندگی میکرم متوجه شدم ا/ت خوابیده پس کت ام رو انداختم روش به رانندگی ادامه دادم اينکه به عمارت خانوادگی رسیدم که به نگهبان ها دستور دادم باز کردن در رو وارد شدم از ماشین پیاد شدم رفتم سمت ا/ت صداش زدم به شکلی کیوتی بیدار شده طول کشیده تا مغزش آپلود شه که سریع بلند شده بهش گفتم دست شو دور دستم حلقه کنه همینجوری با ابهت رفیتم سمت در عمارت وقتی در عمارت باز شده نگاه همه افتاد رومون بهشون توجهی نکردم رفتم سمت پدرم تا ا/ت رو به عنوان عروس آینده اش معرفی کنم همینجوری میرفتن که دختر عموش کالیا لیوان شراب شو روی ا/ت خالی میکنه که.....[بریم از دید ا/ت]
همینجوری با تهیونگ میرفتیم که یه دختر اومد سمت مون لیوان شراب شو روم خالی کرده منم تو تخم چشماش نگا کردم یه سیلی آبدار زدم بهش موهاشو کشیدم تا اینکه تهیونگ منو بلند کرده منم آخرین نگاهم انداختم بهش موهای بهم ریخته اش لباس پاره پوره اش که خودم پاره کردم نگاه کردم سریع سرم برگردوندم به تهیونگ زل زدم دیدم داره از خنده منفجره میشه که دیدم از عمارت اومدیم بیرون و تهیونگ داره میاد سمت ام همینجوری که می اومد جلوم وایساده با صدای جذاب اش و يخي اش لب زده 《_ کار خوبی کردی ولی نگفتم مثل سگ پاچه نگیره هوم ولیحقش بود راستی دخترعموم کالیا بود یه هرزه دوهزاری جوری که هرکی جرعت نداره چیزی بگه بهش خیلی لوس بار اومده حالا ولش خوبی بریم خونه 》
+ اوه بیشنممثل بز زل بزنم بهش کار خوبی کردم و اینکه عجب هرزه ای نمی دونم مهمونی خانوادگی ات برات مهم نیست نه ؟* لحن بیخیالی ، بانمکی *
_ اهوم نه نیست بیا بریم * جدی ، سرد *
کت اش رو انداخته روی ا/ت و دست شو گرفته کشوند اش سمت ماشین در رو باز کرد نشونده تو ماشین خودشم سوار ماشین شده .....[ادامه دارد ]
سلاممم ببخشید یکم با تاخیر گذاشتم تا ایده بگیرمبنویسم تا یکم پارت طولانی شه خیلی طول میکشه و اینکه یکم حمایت ها خیلی کم شده متاسفانه..🤓❤️🩹
- ۳۰۶
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط