عشق بیپایان

عشق بی‌پایان 🤍 🫀
𝚙𝚊𝚛𝚝 𝟻✰❀
لوکاس بود!
چهره‌اش کمی بالغ‌تر شده بود، اما همان نگاه عمیق و کمی غمگینش را داشت.

لبخند کجی زد. «فکر کردی دیگه هیچ‌وقت نمی‌بینمت؟»

نفسم گرفت. «لوکاس… چرا برگشتی؟ چرا… این‌جوری؟»

او یک قدم جلو آمد. «برای اینکه چیزی هست که باید بهت بگم. چیزی که یک سال پیش نتونستم…»

همان لحظه، صدای خش‌خش خفیفی از پشت سرم آمد. آرن بود. اما وقتی برگشتم ببینمش… کسی نبود.

دست‌های لوکاس اندکی لرزید. «نترس. نمی‌خوام بهت آسیبی برسونم. فقط… یه حقیقتی هست که باید بدونی. قبل از اینکه اون‌ها کاری کنن.»

«اون‌ها؟ کی؟»

لوکاس آرام دهان باز کرد… اما قبل از اینکه حرفی بزند، نور شدیدی از سمت بام ساختمان روی ما افتاد. یک نورافکن قوی.

صدای بلندی فریاد زد: «اونجا وایسا! تکون نخور!»

لوکاس به من نگاه کرد، چشم‌هایش پر از وحشت شد. «نه… نه نه… نباید پیدام کنن…»

و قبل از اینکه بتوانم حتی یک کلمه بگویم، او با سرعتی غیرقابل‌باور در تاریکی پشت ساختمان ناپدید شد.

به سمت تاریکی دویدم. «لوکاس! صبر کن!»

اما چیزی ندیدم.

فقط سایه‌هایی محو… و سکوت.

صدای قدم‌های آرن رسید. نفس‌نفس‌زنان گفت: «اون کی بود؟ چرا فرار کرد؟»

به سختی گفتم: «لوکاس… برگشته.»

آرن لحظه‌ای ساکت ماند. «این… اصلاً خبر خوبی نیست.»

سردرگم‌تر از همیشه به او نگاه کردم. «چرا؟ تو چی می‌دونی؟»

آرن لبش را گزید. انگار باید تصمیم سختی می‌گرفت. بعد زیر لب گفت:

«چون… لوکاس تنها نیست. و اومدنش یعنی یه دردسر بزرگ‌تر از چیزی که فکر می‌کنی.»


ادامه دارد ...

پایان پارت𝟻✰
دیدگاه ها (۰)

پاییز🍂🍁🍄

بهار🪷🦩🪼

عشق بی‌پایان 🤍 🫀 𝚙𝚊𝚛𝚝 𝟺✰❀ سالن دوباره در تاریکی فرو رفت. صدا...

♫ 𝚖𝚞𝚜𝚒𝚌 ♫ 𐀔𓆉𐀔

بازگشت بی نام

{Dark Love}

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط