هنوز گاهی ، چشمانت روی صورتم راه میرود...!

هنوز گاهی ، چشمانت روی صورتم راه میرود...!
لبهایم ناخودآگاه باز میشوند به لبخند .!
و گونه هایم گر میگیرند ..!!


صورتم را عقب میکشم ، مبادا.......!!


و باز ،
هنوز گاهی شیطنت دستانت ،
گل میکند میان دستانم !!
انگشتانم از خوشی تیر میکشند !



هنوز گاهی من هستم و تو ...!!

میان همین خاطرات محدود ....!

و صدایت که جایی میان نفسهایم است.....!!

دیدگاه ها (۱)

میان برگ های چرمی:𝓪𝓶𝓲𝓭 𝓽𝓱𝓮 𝓵𝓮𝓪𝓽𝓱𝓮𝓻𝔂 𝓵𝓮𝓪𝓿𝓮𝓼✨️پارت𝓟𝓪𝓻𝓽¹:¹🕊از ز...

هنوز گاهی ، چشمانت روی صورتم راه میرود...! لبهایم ناخودآگاه...

هنوز گاهی ... !!!چشمایت روی صورتم راه میرودلبهایم ناخودآگاه...

یکبار دیگر اگر تورا در آغوش بکشمخیلی چیزها با گذشته فرق خواه...

یکبار دیگر اگر تورا در آغوش بکشمخیلی چیزها با گذشته فرق خواه...

مثلا صبح باشد تو باشیو حجمِ زیادِ خواب آلودگیت! قربانِ چشم ه...

"شام آخر"*صحنه ی قبل از مرگ*وقت شام بود...شام را آوردی...وای...

به هنگامی که با کفش هایِ گِلی اَم با خوشحالی به خانه امدم تو...

Unblessed Fate

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط