پارت سوم
پارت سوم
روزها برای ات کشدار و پر از اضطراب میگذشت.
هر وقت چشمهایش را میبست، تصویر همان نگاه سوزان جونگکوک جلویش ظاهر میشد، لبخند سردی که همزمان تهدید و وسوسه بود.
او سعی میکرد همهچیز را فراموش کند، اما شب که میرسید… سایهای آشنا پیدایش میشد.
آن شب، روی پشتبام خانهاش ایستاده بود.
باد موهایش را به هم ریخته بود.
– «میدونی، فرار کردن از من کار آسونی نیست.»
ات با وحشت سرش را بالا گرفت.
جونگکوک درست لبهی بام نشسته بود، انگار پرندهای سیاه بود، با چشمان درخشانش به او زل زده بود.
– «باز تو؟ چرا ولم نمیکنی؟!»
جونگکوک آرام خندید و از بام پایین پرید. بیصدا درست روبهرویش فرود آمد.
– «گفتم که، تو دیگه آزادی نداری ولی نگران نباش… من مراقبتم.»
– «مراقب؟ یا شکنجه... ؟!»
ات عقب رفت.
اما جونگکوک با سرعتی غیرانسانی جلو آمد و بازویش را گرفت.
– «این ترس تو… شیرینترین چیزیه که میشه مزهش کرد.»
او صورتش را به گر*دن ات نزدیک کرد، اما فقط کنار گوشش زمزمه کرد:
– «فکر میکنی چند شب دیگه میتونم جلوی خودمو بگیرم؟»
ات ل*رزید.
– «تو… مریضی.»
جونگکوک نگاهش کرد، نیشخند زد، اما چشمهایش برای لحظهای غمگین شد.
– «شاید حق با تو باشه اما چرا فقط با تو اینقدر ضعیف میشم؟»
ات جا خورد.
برای لحظهای صداقت در صدایش حس کرد.
– «ضعیف؟ تو که… یه هیولایی.»
جونگکوک دستش را از بازوی او برداشت.
عقب رفت، اما نگاهش هنوز گیر کرده بود.
– «درسته.
من هیولام.
برای همه اما وقتی نگات میکنم… هیولا بودن سخت میشه.»
سکوتی سنگین حکمفرما شد.
ات قلبش تندتر میزد، اما نمیخواست تسلیم شود.
– «میخوای منو اذیت کنی، جونگکوک؟ خیلی خب… اما یادت باشه، شاید یه روزی من هم اذیتت کنم.»
چشمهای جونگکوک برق زد. لبخندی شیطانی گوشهی ل*بش نشست.
– «این همون چیزیه که میخوام… بجنگی. مقاومت کنی. چون هر بار که مقاومت میکنی، من بیشتر بهت کشیده میشم.»
او جلو آمد و دست ات را گرفت.
خیلی آرام، پشت دستش را بو*سید، ل*مس ل*بهای سردش روی پو*ست گرم دختر مثل جرقهای از برق بود.
– «این بازی تازه شروع شده، ات، و قول میدم… هیچوقت دلت نخواد تمومش کنی.»
ادامه دارد....
روزها برای ات کشدار و پر از اضطراب میگذشت.
هر وقت چشمهایش را میبست، تصویر همان نگاه سوزان جونگکوک جلویش ظاهر میشد، لبخند سردی که همزمان تهدید و وسوسه بود.
او سعی میکرد همهچیز را فراموش کند، اما شب که میرسید… سایهای آشنا پیدایش میشد.
آن شب، روی پشتبام خانهاش ایستاده بود.
باد موهایش را به هم ریخته بود.
– «میدونی، فرار کردن از من کار آسونی نیست.»
ات با وحشت سرش را بالا گرفت.
جونگکوک درست لبهی بام نشسته بود، انگار پرندهای سیاه بود، با چشمان درخشانش به او زل زده بود.
– «باز تو؟ چرا ولم نمیکنی؟!»
جونگکوک آرام خندید و از بام پایین پرید. بیصدا درست روبهرویش فرود آمد.
– «گفتم که، تو دیگه آزادی نداری ولی نگران نباش… من مراقبتم.»
– «مراقب؟ یا شکنجه... ؟!»
ات عقب رفت.
اما جونگکوک با سرعتی غیرانسانی جلو آمد و بازویش را گرفت.
– «این ترس تو… شیرینترین چیزیه که میشه مزهش کرد.»
او صورتش را به گر*دن ات نزدیک کرد، اما فقط کنار گوشش زمزمه کرد:
– «فکر میکنی چند شب دیگه میتونم جلوی خودمو بگیرم؟»
ات ل*رزید.
– «تو… مریضی.»
جونگکوک نگاهش کرد، نیشخند زد، اما چشمهایش برای لحظهای غمگین شد.
– «شاید حق با تو باشه اما چرا فقط با تو اینقدر ضعیف میشم؟»
ات جا خورد.
برای لحظهای صداقت در صدایش حس کرد.
– «ضعیف؟ تو که… یه هیولایی.»
جونگکوک دستش را از بازوی او برداشت.
عقب رفت، اما نگاهش هنوز گیر کرده بود.
– «درسته.
من هیولام.
برای همه اما وقتی نگات میکنم… هیولا بودن سخت میشه.»
سکوتی سنگین حکمفرما شد.
ات قلبش تندتر میزد، اما نمیخواست تسلیم شود.
– «میخوای منو اذیت کنی، جونگکوک؟ خیلی خب… اما یادت باشه، شاید یه روزی من هم اذیتت کنم.»
چشمهای جونگکوک برق زد. لبخندی شیطانی گوشهی ل*بش نشست.
– «این همون چیزیه که میخوام… بجنگی. مقاومت کنی. چون هر بار که مقاومت میکنی، من بیشتر بهت کشیده میشم.»
او جلو آمد و دست ات را گرفت.
خیلی آرام، پشت دستش را بو*سید، ل*مس ل*بهای سردش روی پو*ست گرم دختر مثل جرقهای از برق بود.
– «این بازی تازه شروع شده، ات، و قول میدم… هیچوقت دلت نخواد تمومش کنی.»
ادامه دارد....
- ۱۴.۴k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط