ابلیس
part 112
" منظورت چیه؟ البته از دازای کمتر از این انتظار نمیرفت "
+ نمیدونم چرا بهم شک کرده...
" این قضیه داره بو دار میشه...یه جای کار میلنگه "
چویا لیوان آبی خورد و گفت
+ تو بیشتر تو دید مافیا باش...بزار شکشون برطرف بشه منم یه کاریش میکنم...
از خونه بیرون رفت و به سمت مافیا حرکت کرد و وقتی وارد راهروی مافیا شد با لویی برخورد کرد که داشت با تلفن صحبت میکرد. برای لحظه ای کنجکاو شد که با کی داره انقدر با ناز صحبت میکنه.
لویی وارد اتاق شد و درو بست که چویا پشت در ایستاد و گوشش رو روی در گذاشت
" اممم...امشب؟ اوه نه امشب دازای هستش نمیتونم........منظورت چیه؟ خب الان فقط میشه چون دازای با همکار هاش رفته بار.........خیلی خب الان آماده میشم "
گوشیو قطع کرد که چویا فورا از در اتاق دور شد
+ داری چه غلطی میکنی لویی!؟
از در خارج شد و چویا از راه دور تعقیبش کرد و وقتی سوار ماشین شد از راننده سوئیچ رو گرفت و خودش پشت فرمون نشست و دنبال لویی افتاد...وارد یه خیابون شد که میشه گفت از مافیا خیلی دور بود.
پیاده شد که پسری با متوسط و موهای بلوند از خونه ی بزرگی بیرون اومد و به محض دیدن لویی نیشخند زد و سمتش رفت و وقتی به هم رسیدن همو بغل کردنو پسره ناشناس شروع به بوسیدن لویی کرد که چویا با چشمای گرد شده به صحنه رو به روش خیره شد
+ اینجا چخبره؟ من فکر میکردم اون واقعا دازایو دوست داره...خیانت؟ به نفع من تموم شد لویی خانم!
عکسی ازشون گرفت و شماره دازای رو گرفت
_ هوم؟
با لحنی کشیده گفت که چویا تک خنده ای کرد و گفت
+ کجایی دازای؟
_ من؟ نمیدونم...صبر کن...
صداش ضعیف تر شد اما یه گوش میرسید
_ اوداساکو ما کجاییم؟
بعد از مکث کوتاه جواب داد
_ ما تو باریم همون همیشگی
+ خیلی خب باشه
تلفن قطع کرد و ماشینو روشن کردو اون صحنه تاسف برانگیز رو ترک کرد.
..................................................
وارد بار شد و دازای رو دید که رو میز خوابش برده و البته که تنهاست
سمتش رفت و پولو رو میز گذاشت و کمک کرد تا دازای بلند بشه
_ اومدی؟
به سکسکه افتاده بود و حرفاش بی جون بودن
+ هر بار گفتم زیاد روی نکن دازای چرا گوش نمیدی؟
چیزی نگفت و چویا دازای رو روی صندلی عقب دراز کرد و خودش پشت فرمون نشست.
سمت مافیا رفت و دازای رو برد داخل اتاقش و کمی براش آب ریخت تا بخوره.
ابو خورد و با عصبانیت لیوانو پرت کرد که شکست
+ هی آروم باش
دازای با عصبانیت به چویا نگاه کرد و با لحن کشیده و مستانه گفت
_ تو...تو چرا از من...فاصله میگیری؟ تو اجازشو نداری...تو مال...مال منی بفهم!
از مستی زیاد و خستگی همونجا خوابش برد که چویا هنگ کرد
+ ها؟ مرتیکه تو خودت...آه بیخیال...بخواب!
از چند نفر کمک خواست تا دازایو به اتاقش ببرن و اون ها هم کاری جز اطاعت نکردن.
کنارش رو تخت دراز کشید و دلش به حال دازای سوخت...زنش بهش خیانت کرد...رئیس در بدترین وضعیت ممکن قرارش داده از طرفیم خودشو گم کرده...دیگه چیزی براش مهم نیست و فاصله های مست کردناش کم شده...دازای داره خودشو به دود الکل قانع میکنه!
سرش رو به روی سینه اش بود و چویا به آرومی موهاشو نوازش میکرد و گاهی خم میشد و عطر موهاشو وارد ریه هاش میکرد
+ دازای تو خیلی خوش بویی!
بوسه ای رو موهاش کاشت و به ظاهر آروم و خوابیده اش نگاه کرد
+ فقط من میمونم برات...فقط منو دوست داشته باش...من!
جسمش رو به آغوش کشید و در تموم مدت که دازای خواب بود چهره اش رو تماشا کرد و موهاش رو نوازش میکرد.
..................................................
چشماشو باز کرد و با موهای نارنجی رنگ مواجه شد و رو تخت نشست و کش قوسی به بدنش داد و با کلافگی گفت
_ لویی موهاتو رنگ کردی؟ نارنجی اصلا بهت نمیاد
چویا سمتش چرخید و خمیازه ای کشید و یه چشمش رو مالید و با چشمای آبی رنگ براقش به دازای نگاه کرد که دازای چند باری پلک زد
_ تو اینجا چیکار میکنی؟
+ من...تو دیشب مست بودی اوردمت عمارت و خودمم خوابم برد
_ پس تو بغل من خوابیده بودی
با نیشخند گفت که چویا اخم کرد
+ خفه شو خودت بغلم کردی
_ اره ولی من این کارو تو خواب کردم
+ پس ببند گاله رو
_ چویا خشنی بهت نمیاد
صدای باز شدن در به گوش رسید و چویا به محض دیدن لویی دست دازایو گرفت و رو تخت درازش کردو روش نشست و لباشو روی لبای دازای نشوند.
___________________________________________________________
ادامه دارد...
" منظورت چیه؟ البته از دازای کمتر از این انتظار نمیرفت "
+ نمیدونم چرا بهم شک کرده...
" این قضیه داره بو دار میشه...یه جای کار میلنگه "
چویا لیوان آبی خورد و گفت
+ تو بیشتر تو دید مافیا باش...بزار شکشون برطرف بشه منم یه کاریش میکنم...
از خونه بیرون رفت و به سمت مافیا حرکت کرد و وقتی وارد راهروی مافیا شد با لویی برخورد کرد که داشت با تلفن صحبت میکرد. برای لحظه ای کنجکاو شد که با کی داره انقدر با ناز صحبت میکنه.
لویی وارد اتاق شد و درو بست که چویا پشت در ایستاد و گوشش رو روی در گذاشت
" اممم...امشب؟ اوه نه امشب دازای هستش نمیتونم........منظورت چیه؟ خب الان فقط میشه چون دازای با همکار هاش رفته بار.........خیلی خب الان آماده میشم "
گوشیو قطع کرد که چویا فورا از در اتاق دور شد
+ داری چه غلطی میکنی لویی!؟
از در خارج شد و چویا از راه دور تعقیبش کرد و وقتی سوار ماشین شد از راننده سوئیچ رو گرفت و خودش پشت فرمون نشست و دنبال لویی افتاد...وارد یه خیابون شد که میشه گفت از مافیا خیلی دور بود.
پیاده شد که پسری با متوسط و موهای بلوند از خونه ی بزرگی بیرون اومد و به محض دیدن لویی نیشخند زد و سمتش رفت و وقتی به هم رسیدن همو بغل کردنو پسره ناشناس شروع به بوسیدن لویی کرد که چویا با چشمای گرد شده به صحنه رو به روش خیره شد
+ اینجا چخبره؟ من فکر میکردم اون واقعا دازایو دوست داره...خیانت؟ به نفع من تموم شد لویی خانم!
عکسی ازشون گرفت و شماره دازای رو گرفت
_ هوم؟
با لحنی کشیده گفت که چویا تک خنده ای کرد و گفت
+ کجایی دازای؟
_ من؟ نمیدونم...صبر کن...
صداش ضعیف تر شد اما یه گوش میرسید
_ اوداساکو ما کجاییم؟
بعد از مکث کوتاه جواب داد
_ ما تو باریم همون همیشگی
+ خیلی خب باشه
تلفن قطع کرد و ماشینو روشن کردو اون صحنه تاسف برانگیز رو ترک کرد.
..................................................
وارد بار شد و دازای رو دید که رو میز خوابش برده و البته که تنهاست
سمتش رفت و پولو رو میز گذاشت و کمک کرد تا دازای بلند بشه
_ اومدی؟
به سکسکه افتاده بود و حرفاش بی جون بودن
+ هر بار گفتم زیاد روی نکن دازای چرا گوش نمیدی؟
چیزی نگفت و چویا دازای رو روی صندلی عقب دراز کرد و خودش پشت فرمون نشست.
سمت مافیا رفت و دازای رو برد داخل اتاقش و کمی براش آب ریخت تا بخوره.
ابو خورد و با عصبانیت لیوانو پرت کرد که شکست
+ هی آروم باش
دازای با عصبانیت به چویا نگاه کرد و با لحن کشیده و مستانه گفت
_ تو...تو چرا از من...فاصله میگیری؟ تو اجازشو نداری...تو مال...مال منی بفهم!
از مستی زیاد و خستگی همونجا خوابش برد که چویا هنگ کرد
+ ها؟ مرتیکه تو خودت...آه بیخیال...بخواب!
از چند نفر کمک خواست تا دازایو به اتاقش ببرن و اون ها هم کاری جز اطاعت نکردن.
کنارش رو تخت دراز کشید و دلش به حال دازای سوخت...زنش بهش خیانت کرد...رئیس در بدترین وضعیت ممکن قرارش داده از طرفیم خودشو گم کرده...دیگه چیزی براش مهم نیست و فاصله های مست کردناش کم شده...دازای داره خودشو به دود الکل قانع میکنه!
سرش رو به روی سینه اش بود و چویا به آرومی موهاشو نوازش میکرد و گاهی خم میشد و عطر موهاشو وارد ریه هاش میکرد
+ دازای تو خیلی خوش بویی!
بوسه ای رو موهاش کاشت و به ظاهر آروم و خوابیده اش نگاه کرد
+ فقط من میمونم برات...فقط منو دوست داشته باش...من!
جسمش رو به آغوش کشید و در تموم مدت که دازای خواب بود چهره اش رو تماشا کرد و موهاش رو نوازش میکرد.
..................................................
چشماشو باز کرد و با موهای نارنجی رنگ مواجه شد و رو تخت نشست و کش قوسی به بدنش داد و با کلافگی گفت
_ لویی موهاتو رنگ کردی؟ نارنجی اصلا بهت نمیاد
چویا سمتش چرخید و خمیازه ای کشید و یه چشمش رو مالید و با چشمای آبی رنگ براقش به دازای نگاه کرد که دازای چند باری پلک زد
_ تو اینجا چیکار میکنی؟
+ من...تو دیشب مست بودی اوردمت عمارت و خودمم خوابم برد
_ پس تو بغل من خوابیده بودی
با نیشخند گفت که چویا اخم کرد
+ خفه شو خودت بغلم کردی
_ اره ولی من این کارو تو خواب کردم
+ پس ببند گاله رو
_ چویا خشنی بهت نمیاد
صدای باز شدن در به گوش رسید و چویا به محض دیدن لویی دست دازایو گرفت و رو تخت درازش کردو روش نشست و لباشو روی لبای دازای نشوند.
___________________________________________________________
ادامه دارد...
- ۲۶.۵k
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط