عشقشمشیربازوخبرنگار

#عشق_شمشیرباز_و_خبرنگار

part7

روی کاناپه نشستند

رومی سرش روی شونه جینو گذاشت
+قولت که یادت نمیره؟؟
_نه زندگیم

یک هفته گذشت

زمان زمانه خداحافظی بود
روزی که جینو به سفر کاری میرفت و معلدم نبود چه زمانی باز میگردد

رومی بغض کرده بود
جینو او را در آغوش گرفت

_گریه نکن پرنسسم بهم قول بده وقتی نیستم و برگشتم شمشیر باز حرفه ای شده باش

رومی با چشمانی اشکی به جینو نگاه کرد

+باشه قول میدم

رومی مکثی کرد و ادامه داد

+قولت که یادت نمیره نه؟؟
جینو با خنده جواب داد
_عشقم ی هفته اس میپرسی نه فدات بشم یادم نمیره

رومی لبخندی زد

بلندگو ها به صدا در آمدند
شماره پرواز جینو را گفتند
جینو حرکت کرد

قبل وارد شدن به محوطه هواپیما رومی را در آغوش گرفت

وارد محوطه شد
برگشت
دستی برای رومی تکان داد

سوار هواپیما شد و رفت

رومی به خانه رفت
چند دقیقه دیگر کلاسش شروع میشد
سریع وسایلش را برداشت
در راه باشگاه زیر لب بل خود حرف میزد
+جینو همونطور که بهت قول دادم بهترین شمشیر باز میشم

تمام راه اینگونه با خود حرف میزد

به باشگاه رسید
وارد باشگاه شد

مربی را دید که در حال استراحت کردن بود
+سلام مربی
مربی=او رومی خوبی؟؟
+عا بله خوبم ممنون شما خوبی؟
مربی=من که خوبم ولی تو
مربی بلند شد و به سمت رومی رفت
مربی=اشک رو صورت شاگرد من چیکار میکنه

رومی دستی به صورتش کشید

+معذرت میخوان مربی
مربی=چیشده؟؟

رومی دوباره بغض کرد
مربی او را در آغوش گرفت
سپس نگاهی به رومی انداخت و بعد به ساعتش
مربی=نیم ساعت وقت داریم باهم حرف بزنیم

ادامه دارد......
دیدگاه ها (۰)

#عشق_شمشیرباز_و_خبرنگار part8رومی اشکی از چشمانش افتادمربی ا...

#عشق_شمشیرباز_و_خبرنگار part9رومی خواست چیزی بگویید که صدایی...

#عشق_شمشیرباز_و_خبرنگار part6صبح شد جینو آماده بود که به سر ...

#عشق_شمشیرباز_و_خبرنگار part 5وارد اتاق رومی شدندرومی وسایلش...

عشق در مشروب 🍷

رمان جیمین

نکته : خواندن این سناریوی بدون لایک و کامنت حرام است

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط