با چشمانش اطراف را پایید و متوجه منظور مرد شد.

با چشمانش اطراف را پایید و متوجه منظور مرد شد.
کل دکه های اطراف بسته بودند و هیچ آدمی در آن اطراف به چشم نمی آمد.
*فکر نمی کنم حتی دختر های هرزه هم بعد از این ساعت بیرون باشن.
دوباره به ساعت جیبی اش خیره شد.
*آره...ساعت از ۲ شب گذشته...
به آرامی به سمت آیریس خم شد و زمزمه کرد:
*هرزه ای یا دختر فراری؟
آیریس جا خورد. احساس سرما در شکمش او را به دیوار چسباند.
○فکر...فکر نکنم به تو مربوط باشه.
مرد تک خنده ای کرد و بلند شد.
آیریس صاف نشست و بلند شد. بعد با دستان لرزانش، گرد و خاک را از روی دامنش پاک کرد.
*فکر نکنم هرزه باشی. ولی اگه فرار کردی...
آیریس به او نگاه کرد.
*باید بدونی دنیا جای دختر های ۱۷_۱۸ ساله ای نیست که با دامن های کوتاه توی خیابون ها راه برن.
آیریس به دامنش خیره شد که تا زانویش بود.
*به نظرم... تو ... دختر خوبی هستی. لیاقت این رو داری که توی کاخ های بزرگ زندگی کنی و هر روز لباس پرو کنی و به پوستت برسی.
آیریس به مرد خیره شد.
○چ...چجوری؟
*در ازای اینکه بزاری من تکیه گاه تو بشم. کسی که بخت کمک می کنه به آرامش برسی. و تو...تو فقط در کنار من می ایستی.









این یه تیکه ی کوچیک از رمانمه✨️
دیدگاه ها (۰)

میخوام یه رمان خفن پارت گذاری کنم اینجا...اولین بارمه...خوشح...

💫👑🗡🩸𝑩𝒍𝒐𝒐𝒅𝒚 𝑲𝒊𝒏𝒈𝒅𝒐𝒎🩸🗡👑💫𝑷/5ویو آیریس و جنی خورشید کم‌کم داشت پ...

💫👑🗡🩸𝑩𝒍𝒐𝒐𝒅𝒚 𝑲𝒊𝒏𝒈𝒅𝒐𝒎🩸🗡👑💫𝑷/2هیونجین لیوانش را روی کابینت گذاشت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط