عمارت مافیا 🍷✨️
عمارت مافیا 🍷✨️
قسمت ۲
دیدگاه داستان:
نیلسو رفت پیش جونگکوک و جونگکوک دست نیلسو رو کشید و نیلسو افتاد رو پاش
بعد جونگکوک یه چنگال برداشت و به سمت دهن نیلسو برد
جونگکوک : بخور
نیلسو : نه ، کمر بنددت اذیتم میکنه
جونگکوک : اون کمر بند نیست .........
نیلسو : باش میخورم
دیدگاه داستان:
موقعی که میخواست پاستا رو بزاره تو دهن نیلسو جونگکوک نمیتونست جلوی خودشو بگیره بخواتر اینکه نیلسو رو پاش نشسته و هعی تکون میخوره
جونگکوک: تکون نخور
نیلسو : من تکون نخوردم چی میگی ؟
جونگکوک: تحریک میکنی آدمو
نیلسو : نه میخوام پاستا بخورم حرف نزن
جونگکوک: آره جون عمت با اون لب صورتیت و موهای طلایی {زیر لب }
دیدگاه نیلسو : موقعی که رو پاش نشستم نفس عمیق میکشید و آب دهنش رو همش قورت میداد بعد من پاستا رو خوردم و رفتم تو اتاقم بخوابم که جونگکوک اومد تو اتاقم
نیلسو : چی میخوای ؟ برو تو اتاق خودت دیگه .
جونگکوک: باشه فقط میخواستم بگم امشب بارون و رعد برق میاد چون تو میترسی بیام پیشت
نیلسو : نه من بزرگ شدم
جونگکوک: باشه
ساعت ۳ شب........
دیدگاه داستان:
ساعت ۳ شب تا رعد برق زد
نیلسو از جاش بلند شد و صاف رفت تو تخت جونگکوک و بغلش کرد
جونگکوک یهو از خواب بیدار شد
نیلسو : من میترسم ...
جونگکوک : بهت که گفتم
نیلسو : میشه امشب اینجا بخوابم ؟
جونگکوک : تو اتاق من ؟
نیلسو : آره ..
جونگکوک : باشه....
دیدگاه جونگکوک :
شب که خواب بود یه نگاهی به لباس خوابش انداختم زیاد لختی بود ولی خیلی ...
قسمت ۲
دیدگاه داستان:
نیلسو رفت پیش جونگکوک و جونگکوک دست نیلسو رو کشید و نیلسو افتاد رو پاش
بعد جونگکوک یه چنگال برداشت و به سمت دهن نیلسو برد
جونگکوک : بخور
نیلسو : نه ، کمر بنددت اذیتم میکنه
جونگکوک : اون کمر بند نیست .........
نیلسو : باش میخورم
دیدگاه داستان:
موقعی که میخواست پاستا رو بزاره تو دهن نیلسو جونگکوک نمیتونست جلوی خودشو بگیره بخواتر اینکه نیلسو رو پاش نشسته و هعی تکون میخوره
جونگکوک: تکون نخور
نیلسو : من تکون نخوردم چی میگی ؟
جونگکوک: تحریک میکنی آدمو
نیلسو : نه میخوام پاستا بخورم حرف نزن
جونگکوک: آره جون عمت با اون لب صورتیت و موهای طلایی {زیر لب }
دیدگاه نیلسو : موقعی که رو پاش نشستم نفس عمیق میکشید و آب دهنش رو همش قورت میداد بعد من پاستا رو خوردم و رفتم تو اتاقم بخوابم که جونگکوک اومد تو اتاقم
نیلسو : چی میخوای ؟ برو تو اتاق خودت دیگه .
جونگکوک: باشه فقط میخواستم بگم امشب بارون و رعد برق میاد چون تو میترسی بیام پیشت
نیلسو : نه من بزرگ شدم
جونگکوک: باشه
ساعت ۳ شب........
دیدگاه داستان:
ساعت ۳ شب تا رعد برق زد
نیلسو از جاش بلند شد و صاف رفت تو تخت جونگکوک و بغلش کرد
جونگکوک یهو از خواب بیدار شد
نیلسو : من میترسم ...
جونگکوک : بهت که گفتم
نیلسو : میشه امشب اینجا بخوابم ؟
جونگکوک : تو اتاق من ؟
نیلسو : آره ..
جونگکوک : باشه....
دیدگاه جونگکوک :
شب که خواب بود یه نگاهی به لباس خوابش انداختم زیاد لختی بود ولی خیلی ...
- ۹۵۱
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط