به نام خدایی که جان و روح را آفرید
به نام خدایی که جان و روح را آفرید
Center
قسمت*۸*
"سال پیش اون پسر داخل راهرو شرقی رو یادته؟"
"آریس؟"
"آره. اون گفت که یه در پشت سالن قرمز هست. یه در که هیچ وقت باز نمیشه."
"و بعد یک هفته بعد ناپدید شد."
"نه. ناپدید نشد. اون رو بردن به یه جای دیگه. "
"نه اونو نبردن قبل از اینکه ناپدید بشه ، به من گفت: '۱۰۰۷، کلید اون در، دست خودمونه.'"
الکس نفس عمیقی کشید. رینا صدای دستش را شنید که روی دیوار کشیده شد. انگار میخواست از آن طرف به او برسد.
"آریس دیوونه بود، رینا. همه اینو میدونستن."
"شاید. ولی حرفش قانعکننده بود."
"چطور؟"
رینا کمی مکث کرد. حرف بعدی خطرناک بود. حتی در تاریکی. حتی در ساعتی که آزمایشگاه فکر میکرد همه خوابند.
"گفت که بلیکها... از چیزی میترسن."
سکوت طولانی. الکس انگار نفس کشیدن را فراموش کرده بود.
"از چی؟"
"از ما."
صدای خش خش شدیدتری آمد. الکس داشت از جایش بلند میشد. رینا صدای قدمهای آرامش را روی کف سرد شنید تا رسید به دیوار مشترکشان.
"رینا، اگه این حرف درست باشه، پس اون در واقعا راه خروج است."
"آره."
"پس برای چی منتظريم؟"
نور برگشت.
یکدفعه، بدون هشدار. فلورسنتها روشن شدند و سلول را غرق در سفیدی کردند. رینا چشمهایش را بست. از لای پلکها، سایهی کفشهای سفیدی را دید که از جلوی سلولش عبور میکرد.
نگهبان. یا پرستار. یا هر اسمی که به آنها میدادند.
صدایش خشک بود: "۱۰۰۷. ۲۰۵۲. ساکت. صبح زود آزمایش دارید."
نفسهای الکس از پشت دیوار آرام شد. رینا میدانست که الکس نمیخوابد. خودش هم نمیخوابید. تا صبح، فقط به آن در پشت سالن قرمز فکر میکرد. به در. به کلید. به حرف آریس که گفته بود کلید دست خودشان است.
و به چیزی که الکس نمیدانست: رینا سه روز پیش، در سالن آبی، وقتی جرمی بلیک برگشته بود تا دوربین مداربسته را چک کند، یک کارت کوچک سفید از جیب کتش افتاده بود روی زمین. رینا آن را توی کف دستش قایم کرده بود. روی کارت نوشته بود: CENTER – طبقه منهای سه – درب اضطراری – کد: ۰۷۱۲
صبح که شد، کارت هنوز زیر تشکش بود.
و الکس هنوز نمیدانست.
Center
قسمت*۸*
"سال پیش اون پسر داخل راهرو شرقی رو یادته؟"
"آریس؟"
"آره. اون گفت که یه در پشت سالن قرمز هست. یه در که هیچ وقت باز نمیشه."
"و بعد یک هفته بعد ناپدید شد."
"نه. ناپدید نشد. اون رو بردن به یه جای دیگه. "
"نه اونو نبردن قبل از اینکه ناپدید بشه ، به من گفت: '۱۰۰۷، کلید اون در، دست خودمونه.'"
الکس نفس عمیقی کشید. رینا صدای دستش را شنید که روی دیوار کشیده شد. انگار میخواست از آن طرف به او برسد.
"آریس دیوونه بود، رینا. همه اینو میدونستن."
"شاید. ولی حرفش قانعکننده بود."
"چطور؟"
رینا کمی مکث کرد. حرف بعدی خطرناک بود. حتی در تاریکی. حتی در ساعتی که آزمایشگاه فکر میکرد همه خوابند.
"گفت که بلیکها... از چیزی میترسن."
سکوت طولانی. الکس انگار نفس کشیدن را فراموش کرده بود.
"از چی؟"
"از ما."
صدای خش خش شدیدتری آمد. الکس داشت از جایش بلند میشد. رینا صدای قدمهای آرامش را روی کف سرد شنید تا رسید به دیوار مشترکشان.
"رینا، اگه این حرف درست باشه، پس اون در واقعا راه خروج است."
"آره."
"پس برای چی منتظريم؟"
نور برگشت.
یکدفعه، بدون هشدار. فلورسنتها روشن شدند و سلول را غرق در سفیدی کردند. رینا چشمهایش را بست. از لای پلکها، سایهی کفشهای سفیدی را دید که از جلوی سلولش عبور میکرد.
نگهبان. یا پرستار. یا هر اسمی که به آنها میدادند.
صدایش خشک بود: "۱۰۰۷. ۲۰۵۲. ساکت. صبح زود آزمایش دارید."
نفسهای الکس از پشت دیوار آرام شد. رینا میدانست که الکس نمیخوابد. خودش هم نمیخوابید. تا صبح، فقط به آن در پشت سالن قرمز فکر میکرد. به در. به کلید. به حرف آریس که گفته بود کلید دست خودشان است.
و به چیزی که الکس نمیدانست: رینا سه روز پیش، در سالن آبی، وقتی جرمی بلیک برگشته بود تا دوربین مداربسته را چک کند، یک کارت کوچک سفید از جیب کتش افتاده بود روی زمین. رینا آن را توی کف دستش قایم کرده بود. روی کارت نوشته بود: CENTER – طبقه منهای سه – درب اضطراری – کد: ۰۷۱۲
صبح که شد، کارت هنوز زیر تشکش بود.
و الکس هنوز نمیدانست.
- ۱.۴k
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط