شیرینکمتومالمنی

#شیرینَکَم_تو_مال_منی
پارت ۳۰
از زبان والریا
بعد از اینکه جونگکوک از خونه رفت بیرون نفس راحتی کشیدم
فک میکردم میتونم جونگکوک رو رام خودم کنم ولی سخت در اشتباه بودم فک نکنم حالا حالاها حتی یه نگاه به من بندازه چه برسه به اینکه بخواد دوستم داشته باشه
بلند شدم و رفتم توی آشپزخونه واسه ی ادامه ی کارها واقعا واسه ی اینکه منو عذاب بده واسه ی خونه به این بزرگی خدمتکار نگرفته
هیییی چه میشه فعلا باید حواسم باشه سرمو به باد ندم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از زبان ات
وقتی رفتم پایین به مامانم گفتم که میخوام با
دوستم برم بیرون و مامانم گفت باشه پس رفتم توی اتاقم و کمی مشغول درس خوندن شدم
چند ساعت بعد :
ساعت نزدیک سه بود پس پاشدم و رفتم یه دوش چند مینی گرفتم و اومدم بیرون بعد رفتم سمت کمد لباسام و یه شلوار بگ با یه تیشرت خیلی گوگولی درآورد و پوشیدم بعد موهامم خشک کردم و باز گذاشتم و فقط یکم کرم ضد آفتاب و بارم لبم زدم رفتم جلوی آینه قدی به خودم نگاه کرده خداوکیلی خیلی ناز و گوگولی شده بودم
خدا چه آفریده یه کفف مرتب ( اعتماد به سقففففف😒😒)
رفتم و کفشام پام کردم و از خونه زدم بیرون و به هان سو زنگ زدم تا ببینم کجا بیام و اونم گفت آدرس یه کافه رو بهم داد و منم رفتم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از زبان هان سو
منتظر ات بودم تا بیاد وقتی که یهو با یه لبخند خیلی ناز اومد و نشست سر میز
* به به بلاخره اومدی
+ ریز خندیدم و گفتم بله
* چی میخوری تا سفارش بدم ؟
+ من یدونه کیک توت فرنگی
* باشه
تا نزدیکای ساعت ۶ بود که با ات می‌گشتیم توی خیابونا و میخندیدم که یهو دیدم یه ماشین مشکی جلومون پارک کرد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از زبان جونگکوک
کارم توی شرکت تموم شده بود داشتم میرفتم سمت خونه با فکر به اینکه الان مجبورم قیافه ی نحس اون دختر رو تحمل کنم اعصاب خراب بود
توی راه بودم که یهو ات رو دیدم یه لحظه انگار دنیا رو بهم دادم ولی وفتی دیدم با یه پسر کنارش دارن باهم می‌خندن
انگار یکی با تفنگ سمتم نشونه رفته
رگ های گردنم زده بود بیرون صورتم از عصبانیت قرمز شده بود که یهو جلوشون پارک کردم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از زبان ات
داشتیم با هان سو راه میرفتیم و میخندیدم که یهو یه ماشین اومد جلومون یکم ترسیدم ولی وقتی دیدم جونگکوکه خوشحال شدم فک کردم والریا هم کنارشه که وقتی قیافش رو دیدم خون توی رگ هام یخ زد جونگکوک رو کارد میزدی خونش در نمیومد یهو اومد سمت من .........



شرط: ۳۰۰ لایک❤۶۰ بازنشر
دیدگاه ها (۳۴۵)

@rosaline_mh

@takluna

#شیرینَکَم_تو_مال_منی پارت ۲۸ویو فردا صبحاز زبان نویسنده وال...

#شیرینَکَم_تو_مال_منی پارت ۲۷از زبان والریا از اتاق خارج شدم...

#شیرینَکَم_تو_مال_منی پارت ۹از زبان جونگ کوک ساعت ۵ بود از ش...

#شیرینَکَم_تو_مال_منی پارت ۱۶از زبان ات یونا و سوری و هارا ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط