باران کـم کـم از نفس افتاده ی بهــــار!

باران کـم کـم از نفس افتاده ی بهــــار!
بر پشت بام خانه ی من آمدی چه کار؟

حسی برای تازه شدن نیست در دلم

از آسمان ساکت شعرم برو کنـــــــار

از دست های خشک تو آبی نمی چکد

بیزارم از دو قطره ی با منت ات، نبـــار

-

باغی کـــه زیر پای تو پژمرد و دم نزد

اندام زخم خورده ی من بود روزگار! ـ

« بر ما گذشت نیک و بد اما...» تو بی خیال

پاییز باش و بعد زمستان، چـــــرا بهــــــار؟

دیگر کسی بــــه باغ توجــــه نمی کند

وقتی نداده میوه به جز نیش های خار

با مردم همان طرف شهر باش و بس

بُغضی گرفته راه گلو را بــــــه اختیار

دارد بهار می گذرد با گلوی خشک

چشمان من قرار ندارند از قـــــرار
دیدگاه ها (۳)

عاری از صبرم و طاقت نفسم بند آمد زیر اندوه فراقت نفسم بند آم...

مثل گنجشکی که طوفان لانه اش را برده استخاطرم از مرگ تلخ جوجه...

شده هرگز دلت مال کسی باشد که دیگر نیست؟نگاهت سخت دنبال کسی ب...

و مهتاب شبی... نه ..... شب بارانی بودرشت، آبستــن یک گریــه ...

روحی و نفسی لک الفداء یا امیرالمؤمنین

پارت اولنوما:سلام اسم من نوما ۱۲ سالمه مامان و بابام از هم ط...

نخستین تصاویر از داخل خودروی حامل پیکر مطهر رهبر شهید انقلا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط